part69: I'm afraid

46 11 2
                                        

#پارت_69

عنوان پارت: "میترسم "

ایستاده پشت پنجره اتاق کارش مستقیما به آسمون چشم دوخته بود.
عقربه های ساعت دیواری سیاه رنگ حوالی ساعت پنج صبح رو نشون میدادن و آسمون کم کم رو به آبی شدن می‌رفت اما جونگکوک تمام مدت اینجا ایستاده بود و انتظار بازگشت تهیونگ رو میکشید.
حتی برای لحظه ای خواب به چشم هاش نیومد!
نخ باریک و سفید رنگ سیگاری که از پاکت سیگار تهیونگ برداشته بود بی هدف و خاموش بین لباش جا خوش کرده بود و صدای باز و بسته شدن فندک توی دست راستش ناخودآگاه با صدای تیک و تاک ضعیف ثانیه شمار ساعت هماهنگ شده بود.
اگرچه که جین اطمینان داد که همه چیز خوب پیش رفته اما به دلایل غیر قابل توضیحی جونگکوک میتونست یک دلشوره عمیق و درد شدیدی رو توی سینه اش احساس کنه.
چند دقیقه بعد یک ماشین توی آستانه دیدش قرار گرفت و باعث شد ناخودآگاه سقوط چیزی رو توی سینه اش احساس کنه.
بلاخره... تهیونگ برگشته بود!
ماشین هر ثانیه نزدیک و نزدیک تر میشد و تپش قلب جونگکوک رو هم تند تر میکرد.
فندک رو برای آخرین بار بست و روی لبه پنجره رها کرد و خیره به ماشین که به سرعت وارد محوطه عمارت شده بود سیگار خاموش رو هم از بین لباش برداشت و کنار فندک انداخت.
نفس هاش تحت تاثیر تپش دیوانه وار قلبش نامنظم دم و بازدم میشد و دهنش از شدت استرس خشک شده بود!
نگاه خیره اش مستقیما به در بسته اتاق دوخته شده بود و لحظه ای که در باز شد و تهیونگ توی چهارچوب در قرار گرفت جونگکوک ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد.
تهیونگ برای لحظه ای متقابلا ایستاد و بهش خیره موند و بعد به سرعت در اتاق رو پشت سرش بست و با قدم های بلند به سمت اون اومد.
قبل از اینکه پسر کوچکتر فرصتی برای واکنش دادن داشته باشه خودش رو درحالی پیدا کرد که توسط آغوش تهیونگ کاملا احاطه شده بود.
پسر بزرگتر درحالیکه اونو بی توجه به زخم دردناک روی سینه اش محکم به خودش می‌فشرد صورتش رو توی گردن پسر فرو برد و عطر تنش رو عمیقأ نفس کشید.
بازدم آسوده اش رو به آرومی رها کرد و حلقه بازوهاش رو به دور جونگکوک تنگ تر کرد.
پسر کوچکتر متقابلا دست هاش رو به دور تن عضلانی مرد حلقه کرد و سعی کرد توجهی به اینکه آغوش تهیونگ چنان به دورش تنگ شده که درحال دردکشیدنه نشون نده.

_خسته ام جونگکوک...خیلی خسته ام!

تهیونگ به آرومی روی پوست گردنش زمزمه کرد و ناخودآگاه تن پسر رو بیشتر از قبل بین دست هاش فشرد:

_دلم میخواد یه جوری بخوابم که دیگه هیچ وقت ازش بیدار نشم!

جونگکوک درحالیکه یک دستش رو روی کمر پسر بزرگتر به حرکت انداخته بود متقابلاً زمزمه وار پرسید:

_چی مردِ منو تا این حد خسته کرده؟

کاملا ناخودآگاه بود که تهیونگ فرو ریختن چیزی رو توی سینه اش احساس کرد و لبهاش طرحی شبیه به یک لبخند محو گرفتن.
«مردِ من»... مردِ جئون جونگکوک!
شنیدنش چه دلنشین بود.
مردِ این آدم بودن چه لذت بخش بود که اینطور کام تلخ شده اش رو شیرین کرد!
اما هیچ چیز این حقیقت رو عوض نمی‌کرد که تهیونگ برای «مردِ» این آدم شدن بهای سنگینی داده.
راه طولانی‌ای رو اومده و حالا خسته است...
خسته از ترسِ بی پایانِ از دست دادن این آدم، خسته از نگرانی برای نقشه هاش و خسته از نرسیدن به آرامش!

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now