#پارت_20
عنوان پارت: "شاید "
چیزی نزدیک به سه ساعت از پا گذاشتنش به خاک کره گذشته بود و حالا توی یکی از خونه های امنشون گرد یک میز همراه یوهان، چانگبین، نامجون و ییبو نشسته بود و یوهان اطلاعاتی که همراه با اوسامو و هانس به دست آورده بود بازگو میکرد:
_شرکت عملا یک دژ غیر قابل نفوذه!
هر راهی که میشد امتحان کردم اما هیچ استخدام جدیدی ندارن.
از طرفی به حدی شرکت حفاظت شده است که نمیشه واردش شد و یه خرابکاری به بار آورد تا توی پوشش نیروهای امداد یا هرچیزی شبیه اون، بهش وارد شد.
ورود به شرکت غیر ممکنه!
اما...به طرز وسوسه انگیزی سکوت کرد و نگاهش رو یک دور بین افراد دور میز چرخوند و بعد ادامه داد:
_از شانس خوبمون دیشب پسر هانجون از شهربازی دزدیده شده و گروگان گرفته شده.
گروگانگیر تقاضای پول در ازای آزادیش کرده و هانجون بدون لحظه ای مکث تمام اون مبلغ رو بهشون داده و پسرش رو پس گرفته.
حالا دنبال یه بادیگارد برای پسرش میگرده و این یه موقعیت فوق العاده برای ماست که بتونیم به عمارتش نفوذ کنیم.همه راضی بنظر میرسیدن، همه به جز تهیونگ!
نگاهش خیره به میز مونده بود و افکارش مرتب نمیشدن.
زمانی که داشت درمورد هانجون تحقیق میکرد درمورد پسرش هم خونده بود، لی جونگکوک بیست و دو ساله که به خاطر مشکلات ذهنی مثل یک بچه هشت ساله رفتار میکرد.
در نگاه اول این خیلی طبیعی بنظر میرسید که یکی بتونه به راحتی اونو مثل یک بچه گول بزنه و از شهربازی خارج کنه و در ازای پول گروگان بگیرتش اما این قضیه لایه های عمیق تری هم داشت!
یوهان با دیدن نگاه غرق در فکرش پرسید:_به چی فکر میکنی؟
_این زمان بندی خیلی منظم تر از چیزیه که اتفاقی بنظر بیاد!
آروم گفت و نگاهش رو به کندی بالا کشید و ادامه داد:
_چرا در طی این همه سال یک بار هم کسی سعی نکرد پسرش رو گروگان بگیره؟
چرا دقیقا الان باید این اتفاق می افتاد تا لی تصمیم بگیره بادیگارد استخدام کنه؟
شرکتش یه دژ غیر قابل نفوذه اما برای ورود به خونه اش یه همچین راه آسون و سریعی وجود داره؟! یه جای این قضیه داره لنگ میزنه!_اگر مولت هانجون باشه یا به هر دلیلی ربطی به هانجون داشته باشه، این یعنی عمدا داره به ما اجازه میده که وارد عمارتش بشیم.
نامجون خیره به سطح میز گفت و بعد نگاهش رو به سمت تهیونگ کشید تا تاییده فرضیه اش رو بگیره:
_درست میگم کاپیتان؟
تهیونگ سر به تایید تکون داد و لب باز کرد:
_اگر این فرضیه درست باشه، سوال این جاست که چرا؟
چرا داره یه راه برای نزدیک شدن بهمون نشون میده؟!

YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...