part91: Fighting for

18 6 6
                                        

#پارت_91

عنوان پارت: " جنگیدن برای "

کم پیش می اومد که جین نفرت و خشمش رو اینطور آشکارا نشون بده با اینحال هیچ چیز این حقیقت رو عوض نمی‌کرد که هیچ کدوم از اونها حتی یک صدم‌ِ جین از اعضای شورا کینه به دل نداشتن!
حالا که هردوی اونها معنای واقعی «عشق» رو میدونستن می‌تونستن درک کنن که مرگ اِمیلی برای جین تا چه حد دردناک و غیر قابل تحمل بوده.
جونگکوک حتی نمیتونست به اینکه جای جین باشه فکر کنه!
اونی که نمیتونست حتی یک خراش رو روی تن تهیونگ تحمل کنه و در لحظه دستور قتل هر ده نفر رو داده بود، چطور می‌تونست تحمل کنه که یکسری حرومزاده درست جلوی چشمش عشقش رو به رگبار ببندن و بعد خودشون آزادانه توی این دنیا نفس بکشن؟
جین چه صبورانه تمام این سالها منتظر رسیدن لحظه‌ی انتقام مونده بود...
نگاهش هنوز با حالتی سنگین و معنادار خیره به پسر بزرگتر بود که زنگ درب خونه به صدا دراومد و باعث شد به واقعیت برگرده. 
جین که به لطف دوربین های امنیتی از قبل میدونست چه کسی پشت دره، بدون اینکه کسی ازش درخواست کنه لپ تاپش رو از روی پاش برداشت و روی میز گذاشت و از جا بلند شد تا در رو برای اون دونفر باز کنه.
زمانیکه جین در رو باز کرد و در سکوت کنار ایستاد تا اون وو وارد بشه، پسر کوچکتر با گارد محافظه کارانه ای که تمام مدت حفظش کرده بود پا به داخل خونه گذاشت اما به محض اینکه نگاهش همون لحظه‌ی اول ورودش به تهیونگ برخورد کرد شونه هاش با حالت آسوده ای به پایین مایل شدن و نفسش رو به کندی دم و بازدم کرد.
قدم های محتاط و کوتاهش تبدیل به قدم های بلند و آسوده خاطر شد و درحالیکه مستقیما به سمت تهیونگ می‌رفت نگاهش رو روی تن نیمه برهنه‌ش چرخوند.
باند پیچی بازوش و خراش و کبودی های اندک روی پوستش  اون رو شگفت زده نکرد، از اونجایی که یوهان همه چیز رو براش تعریف کرده بود انتظار این حد از آسیب رو داشت.
وسط خونه، توی فاصله‌ی یک قدمی از تهیونگ متوقف شد و بدون مقدمه اطلاع داد:

_یوهان همه چیز رو برام تعریف کرد؛ داشتم دنبال یه راهی می‌گشتم تا باهاتون ارتباط بگیرم اما خوشبختانه خودتون زودتر اومدید سراغم.

تهیونگ نیم نگاه محتاطانه ای به سمت کوک انداخت که با حالت خطرناکی به اونها زل زده بود و بعد درحالیکه به آرومی قدمی به عقب برمیداشت تا فاصله اش رو با اون وو بیشتر کنه صادقانه زمزمه کرد:

_متاسفم که دوباره به خاطرِ من پات به این قضیه باز شده وو.

پسر کوچکتر که کاملا متوجه فاصله گرفتنِ آشکار تهیونگ شده بود سرش رو با لبخند تلخ و محوی کج کرد و حین اینکه دست هاش رو توی جیب های پالتو بلند و سیاه رنگش فرو می‌برد به دروغ گفت:

_نباش.
چون اینبار به خاطر تو اینجا نیستم.

زیر نگاه خیره و متعجب تهیونگ چرخید و درحالیکه به سمت مبل مقابل جونگکوک قدم برمیداشت خطاب به پسر کوچکتر ادامه داد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Où les histoires vivent. Découvrez maintenant