part82:The Fallen God

32 3 0
                                        

#پارت_82

عنوان پارت: "خدای سقوط کرده"

نگاهش از پنجره سراسری اتاق هتل به بیرون خیره، و دوباره یک نخ سیگار به خواستِ اون بی هدف درحال سوختن بود؛ با این تفاوت که اینبار روی میز رها نشده بود بلکه درست بین انگشت هاش بود!
فضای بزرگ اتاق درجه یک هتل به طرز غیرمنطقی مدام داشت کوچیک و کوچیک تر میشد و جونگکوک توی این فضای کوچیک به شدت احساس خفگی میکرد!
چرا؟
چون زمانش رسیده بود؛ زمان گفتن حقیقت به یونگی از راه رسیده بود!

_افراد ایوان همین الان وارد اتاقش شدن

جین بدون اینکه سرش رو از روی لپ‌تاپش بلند کنه اطلاع داد و جونگکوک تنها به صدای نامفهومی از توی گلوش بسنده کرد.
بعد از صحبت هاش با یونگی باید به سراغ اون پسر هم می‌رفت تا مطمئن بشه همه چیز برای امشب آماده است.
نفسش رو به کندی دم و بازدم کرد و دستش رو بالا آورد و بی هدف به سیگاری که تا نیمه خاکستر شده بود زل زد.
چه دیوانه وار دلتنگِ صاحبِ این نخ های سیگار بود!
دلتنگِ آرامشی که کنارش داشت، دلتنگ حلقه‌ی تنگ بازوهاش و عطر ترکیب شده با بوی سیگار مرغوبش!
صادقانه جونگکوک داشت لحظه شماری میکرد تا همه چیز به پایان برسه و اون دوباره به آغوش مردش برگرده.
همون مردی که چند ساعت پیش دوباره به عنوان کاپیتان تیم آلفا کنار تیمش برگشته بود!
کوک عمیقأ امیدوار بود که تهیونگ طبق نقشه قبلی پیش بره و بدون اینکه توجهی رو به سمت ایوان جلب کنه به دنبال مینهو و بکهیون بره.
صدای چند ضربه کوتاه به درب باعث شد به ناگهان از افکارش بیرون کشیده بشه.
دستش به کندی پایین اومد و کنار بدنش رها شد اما نگاهش همچنان به بیرون خیره بود.
جین کسی بود که با بستن در لپ تاپش اون رو روی مبل رها کرد و قدم برداشت تا درب رو برای یونگی باز کنه.
منتظر موند تا یونگی اول وارد بشه و بعد بی هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد تا فضای خصوصی لازم رو به اون دونفر بده.
جونگکوک اما تمام مدت همچنان پشت به در مونده بود.
یونگی برای چند لحظه با ابروی بالا رفته به سیگار روشن بین انگشت هاش خیره موند و بعد حین اینکه قدم برمیداشت تا خودش رو به جونگکوک برسونه پرسید:

_از کی تا حالا سیگار میکشی؟!

_نمیکشم.

کوک بدون اینکه نگاهش رو برای دیدن یونگی بچرخونه که حالا با یک قدم فاصله از اون مقابل شیشه ایستاده بود و شهر رو تماشا میکرد، گفت و پسر بزرگتر حین اینکه دست هاش رو توی جیب هاش فرو می‌برد پوزخند محوی زد.
بله، جونگکوک این سیگار رو نمی‌کشید؛ عطر این سیگار رو یونگی پیش‌تر از تن شخص دیگه ای استشمام کرده بود!مدتی هردو فقط توی سکوت به شهر خیره موندن تا جایی که جونگکوک بلاخره تمام شهامتش رو جمع کرد؛ نفسش رو بی صدا اما عمیق دم و بازدم کرد و بعد بدون اینکه نگاهش رو از نقطه‌ی بی هدف توی آسمون بگیره، با صدای آرومی پرسید:

𝑴𝑶𝑳𝑻Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon