"part 97"

1.1K 351 729
                                        

پریویسلی آن تولفث دیمنشن:

کوک از بن شیل محبوبمون انتقام گرفت و حروف اول اسمش رو روی دستش با زخم حک کرد و مایک دراپ کرد از رستوران اومد بیرون.

به همین سادگی😂🚬
حالا این پارت ادامه ی اتفاقات اون شبه.
لتس گوووو...
_______________________

حالا چه احساسی داشت؟
باید خوشحال می‌بود؟ حس راحتی؟ یا... حتی عذاب وجدان؟
چرا هیچ‌ یک از این احساسات جایی در طوفان احساسات درونش نداشتند؟

رویدادی در حال نزدیک شدن بود.
انهدام تمام مقاومتش شاید.
آن را حس می‌کرد. همان لحظه ای که پایش را از رستوران بیرون گذاشت و حس کرد تمام غم و دلتنگی تمام دوران های گذشته و نگذشته‌ اش، بر سرش آوار شده‌ اند... جرقه را به چشم خودش دید.
و حالا درحالیکه چیزی تا نیمه شب باقی نمانده بود در خیابان‌ های نچندان خلوت مرکز شهر قدم برداشت و ذهنی که در تمامی مدت دیوار کشیده بود بین خودش و خاطرات، دست‌ دراز کرد و کلمه ای از ویترین خاطرات کنار گذاشته شده اش بیرون کشید.
و کوکی کلمه را زیر لب تکرار کرد: تهیونگ.

از به زبان آوردنش چه احساسی داشت؟
خوشحال؟ غمگین؟ دلتنگ؟
هیچکدام... به زبان آوردنش فقط درد داشت.
دردی که از تمام جراحات لعنتی گذشته اش هم روح خراش تر بود. دردی که جسمی نبود؛ و همین هم میشد علت درمان ناپذیری اش.
لبخند غمگینی روی لبش نشاند و چشم‌ های خسته‌ اش را در اطراف چرخاند.
حس می‌کرد بودن در هر جایی را به برگشتن به خانه ترجیح می‌دهد.
پس قدم های آرام و شمرده اش به مسیری جز مسیر خانه‌ی جیسو کشیده شد. حتی اگر خیابان به جای سنگفرش، با آسفالت پوشانده شده بود... یا پر بود از وسایل نقلیه آلاینده و پرسروصدا... یا در مغازه‌ های اطراف، به‌ جای فانوس‌ های زینتی و شیروانی های سنتی، از چراغ های نئونی و در های اتوماتیک استفاده می‌شد... با این‌ وجود... چیزی آرامش‌بخش بودن این‌قدم زدن‌ ها را زیر سوال نمی‌برد.

پس کوکی قدم برداشت و قدم برداشت... و نگاه بی تفاوتش منظره شهری را تماشا کرد که زمانی جزوی از بزرگترین دل‌بستگی‌ هایش محسوب می‌شد.
درست زمانی که حس خستگی به او غلبه کرد و او را به فکر برگشتن انداخت، چیزی توجهش را جلب کرد. روشن بودن چراغ‌ های یک کافه ی کوچک در بین مغازه‌ های تعطیل اطراف، توی چشم می‌زد.
مخصوصاً برای کسی مانند کوکی... که حالا منظره یک کافه دنج، ساکت و بی حاشیه برایش تصویری آشنا و آرامش‌بخش محسوب می‌شد. تصویری پر از حس عشق و دوستی و غم و شادی.

قدم‌ هایش بی‌ اراده به سمت کافه امتداد یافت و کاملاً روبات وار پا به داخل محوطه نیمه تاریک آن گذاشت. نگاهش را در اطراف چرخاند و با دیدن دیوار های تیره و سقف سیاه کافه که با چراغ‌ های کوچک، متعدد و ستاره مانند تزیین شده بود، برای اولین‌ بار بعد از انتقالش حس گرمی در قلبش جریان یافت.
حسی مثل تعلق.
با نگاهی پر از علاقه، میز های ساده و چوبی را از نظر گذراند اما قبل‌از این‌که بررسی‌ هایش به پایان برسد صدای مردی از پشت پیشخوان سکوت را شکست: متأسفیم آقا! اما ما دیگه داریم مغازه رو تعطیل می‌کنیم!
و کوکی به‌طور بچگانه‌ای حس کرد قلبش با این یک جمله تا مرز شکستن پیش رفت.

twelfth dimensionМесто, где живут истории. Откройте их для себя