پریویسلی آن تولفث دیمنشن:
پیشنهاد میکنم یه نگاهی به انتهای پارت قبل بندازین در هر صورت.
جانگهو برای سرکشی به نحوهی بازسازی شدن قصر سابق چانگمون توسط ولیعهد، به پایتخت سابق این فرمانروایی رفت و اونجا با ولیعهد دیدار کرد و متوجه شد ولیعهد خیلی نسبت به اون چیزی که توی خاطرشه، تغییر کرده... و حالا بیشتر سرشکسته، آروم و بیحسه. و متوجه میشه که از سمت کارگرهایی که سربازهای سابق خود ولیعهد بودن هم مورد فشار روحی و جسمی قرار داره اما اعتراضی نداره... چون معتقده که حقشه... و حتی همش انتظار اعدام شدن رو هم میکشه.
حالا تقریبا شب شده و ولیعهد داره پنجرههای اتاقها رو میبنده و درحال حاضر به آشپزخونه پا گذاشته. ^^
بریم ادامه ماجرا رو بخونیم.✨
(کامنت بذارید هااا🔪)
________________________
دستهای ولیعهد بر لبهی درهای کشویی پنجرهی آشپزخانه، مشت شدند و اخم کوچکی بین ابروهایش نشست. لعنت به این بچهی لجباز و سؤالهای احمقانهاش... که حالا او را دوباره به تاریکی چنین افکاری هل داده بودند.
بچهی لجبازی که بلافاصله بعد از بسته شدن پنجرهی آشپزخانه و حفظ آرامش زورکی ولیعهد، سرو کلهاش مقابل در تقریبا کوتاه آشپزخانه پیدا شد.
ولیعهد به عقب برگشت. همچنان بیتفاوت و ماشینوار خواست به سمت در حرکت کند که ناگهان توجهش به چیزی جلب شد...
بیاراده بازدمش را با خستگی سنگینی بیرون فرستاد و به سمت اجاق سنگی در گوشهی آشپزخانه رفت. اجاقی که به علت علاقهی ولیعهد به نانهای سنتی، در گوشهی آشپزخانه ساخته شده و برای سالها بی استفاده رها شده بود.
با آرامش خم شد و به سمت حفرهی هیزمها در زیر اجاق دست دراز کرد و مقابل نگاه کنجکاو جانگهو، کتابی با جلدی براق و قرمزرنگ را از بین باقیماندهی خاکسترها و غبار و آلودگیها خارج کرد. صاف ایستاد و همانطور که روی جلد تقریباً قدیمی و کثیف آن دست میکشید با لحنی رضایتمند زمزمه کرد: پس تمام مدت اینجا بود...
کتاب مورد علاقهاش که بارها و بارها خوانده شده بود. تنها کتابی که آن را همراه بقیهی کتابهای کتابخانه، به سندانته مصادره نکرده و عملاً به آن وابسته بود. مدتی بود که غیبش زده بود و دیگر دائماً در دستش سنگینی نمیکرد. نمیدانست چرا زودتر از این، نگاه دقیقی به اجاق نینداخته بود.
همزمان با تمیز کردن غبار سیاه رنگ از روی کتاب، بدون ذرهای توجه به جانگهو که این بار کل در را نپوشانده بود، از کنارش گذشت و پا به راهرو گذاشت. و نگاه پر از حرف او بیپاسخ ماند.
جانگهو میدانست که قضیه، از انداختن کتاب مورد علاقهی ولیعهد به اجاق و پرتاب سنگریزه به او فراتر است. اما شاهد اصلیِ ماجرا قرار نبود در این شکایتها همراهیاش کند. تا زمانیکه ولیعهد شکایتی نداشت، فرقی نمیکرد چقدر عصبانی باشد؛ کاری از او ساخته نبود.
در سکوت به دنبال ولیعهد به راه افتاد، اما طولی نکشید که پرسید: کارگرها بعد از غروب کجا میرن؟
ولیعهد پا به اتاق خودش، همان آخرین اتاق عمارت گذاشت، کتاب نچندان سالمی که در بغل داشت را به دست چپش داد و همانطور که دست دراز میکرد تا درجهی یکی از چراغهای اتاق در کنار در ورودی را بالاتر برده و آن را روشن کند پاسخ داد: نگهبانها اونها رو به اقامتگاه مخصوص خودشون برمیگردونن.
VOCÊ ESTÁ LENDO
twelfth dimension
Ficção Científicaبُعدِ دَوازدَهُم ________________________ "صدای اوپنج موج داشت. موجT،S،R،Q،P... امواجی که کاملا تصادفی، به نام امواج یک نوار قلب نامیده شدند. شاید زیاد هم بی ربط نبود. امواج صدای تهیونگ به نام امواج ضربان های قلب کوکی نام گرفته بود. موجPصدای تهیونگ...
