"part 125"

1.1K 109 290
                                        

(آنلاین بیاید. فن آرت داریم.)

آنچه گذشت:

پارت قبل دیگه با یونگیو‌ی شیرین اما بیچاره‌مون خداحافظی کردیم... و تهیونگ برگشتتتت.
که خیلیم روند دردناکی بود و تقریبا حافظه‌شو از دست داده بود ولی به اذن خدا هم حافظه‌اش هم قلبش سالم بودن.
بعد از مدتی هم که از بیهوشی بیدار شد، اولین برف سال می‌بارید :)))
و کوکی هم برای اینکه آرزو کردن زیر اولین برف سال رو از دست ندن، دست هردوشون رو از پنجره بیرون برد تا برای همدیگه آرزوی عمر طولانی‌ای بکنن... و تهیونگ به کوک گفت که تمام این مدت منتظرش بوده‌.

بریم به نهایت داستان کاپل دیگه‌مون هم بپردازیم که قند و عسل خودمن...😭✨

____________________________

«و شاهزاده دریافت که معنای زندگی، بی‌معنایی است. ماه‌ها زمان را برای کندن زمین و حفر جویبارهای وسیع صرف کرد تا دریاها را به هم متصل کند، تا وقتی که روی آب، سرگردان شناور شد به هیچ خشکی‌ای نرسد.
امواج او را از صخره‌های مرجانی، گرداب‌ها و طوفان‌ها گذر دادند و شاهزاده التیام یافت و در حالی به ماه خیره ماند که هیچ سکون، تعادل و تکیه‌گاهی برایش باقی نمانده بود. جریان آب بود که برایش تصمیم می‌گرفت و شاهزاده دیگر حتی در انتظار مرگ هم نبود. در انتظار هیچ معنایی. دریا مواج بود اما او می‌دانست که از سرگیجه نخواهد مرد...»

با پایان این جمله چند ضربه کوتاه به در چوبی اتاق حواس ولیعهد را از روی متن کتاب منحرف کرد و بلافاصله هیجانی محسوس زیر پوستش دوید. می‌دانست جانگهو به اجازه‌ی ورود او احتیاجی ندارد. در تمام این مدت وضعیت همین بود. جانگهو با آرامش در کشویی چوبی را باز کرد و تلاش کرد موقرانه به داخل اتاق پا بگذارد اما تا چشمش به یوهان افتاد که کتاب به دست پشت میز با نگاهی منتظر به او خیره مانده بود، نیشش تا بناگوش باز شد و رابط به دست به سمت او رفت و خبر اصلی را به سرعت به زبان آورد:
- می‌تونیم از این عمارت بریم!

اخم ناباورانه‌ی کمرنگی بین ابروهای یوهان نشست و کتاب قرمز رنگ در دستانش آرام بسته شد و روی میز قرار گرفت.
جانگهو اما با دیدن این واکنش خود پسندتر هم شد. دست به کمر زد و گفت: عالیجناب یوهان، شاید فکر کنی این مدت الکی اینجا موندم تا روی اعصابت رژه برم و روز در میون از کوفته برنجی‌هات بخورم. اما قصدم این نبود. حداقل نه همه‌اش.
یوهان کمی مشتاق به نظر می‌رسید. مقداری به جلو سر خم کرد و پرسید: تو فرمانروا رو راضی کردی؟

جانگهو که نمی‌توانست از خود راضی نباشد، با همان لبخند بزرگ سر تکان داد و گفت: جناب فرمانروا تمایلی به منتقل کردنت نداشتن. ولی من راه‌حل‌های دیگه‌ای پیشنهاد دادم و ایشون با انتقال محل اقامتت با شرایط بخصوصی موافقت کردن.
و برقی که در نگاه یوهان شکل‌گرفته بود، با شنیدن «شرایط بخصوص» کمرنگ شد.
نمی‌توانست تصور کند دوباره به جایی شبیه به آن اقامتگاه سلطنتی و زندان‌وار برگردد.
جانگهو اما نگاهش را پرانرژی در سرتاسر اتاق گرداند و ادامه داد: جای نگرانی نیست عالیجناب! محل اقامت جدید به‌اندازه‌ی کافی از قصر سن‌دانته و محل کنونی اقامتت در چانگ‌مون فاصله داره... و قرار نیست محافظ‌ها دست و پات رو تنگ کنن. بیا به فکر جمع کردن وسایلت باشیم!

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Nov 07, 2024 ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

twelfth dimensionDonde viven las historias. Descúbrelo ahora