"part 103"

1.2K 363 592
                                        

آنچه گذشت:
(کاور پارتم گذاشتم برای قشنگی امشبتون)

تسانگ کتابه رو باز کرد و فرداش زنگ زد به کوکی اینا و با دوستای اسکلش آشنا شد کیوتا 😂🤍✨
و کلی ام عاشق سوبین شدین و مایه مباهات منه که این آدم کیوت رو محبوب شخصیت پردازی کردم یننییتنسستنس کیوت خر😭🚬

اوکی برین ماجراهای بعدش رو بخونین.
یجورایی... نزدیک دو هفته اس که زمان توی بعد اول داره میگذره. اینو یادتون باشه و اخماتونو باز کنین من مأمورم و معذور😇💅

_________________________

کمی روی تختخواب نرم و راحتش جابه‌جا شد تا کمردرد ناشی از نشستن زیادش برطرف شود.
چهارزانو روبه‌روی برگه‌های محاسباتش که خنجرش روی آن‌ها گذاشته شده بود نشست و نگاه بی تفاوتش را به برق نقره‌ای روی تیغه تیز خنجر دوخت.

آنقدر این نگاه خیره را طولانی کرد تا اینکه این نور چشم‌هایش را خسته کرد و وادارش کرد برای خاموش کردن چراغ مطالعه، به سمت میز کنار تخت دست دراز کند؛ اما با وجود خاموش شدن نور چراغ مطالعه، تیغه ی کوتاه خنجر همچنان می‌درخشید و اعصاب کوکی از این جلب توجه به هم می‌ریخت.

نگاهش به سمت پنجره و سپس ماه کامل، در میان ابرهای سبک آسمان تیره‌ی شب کشیده شد. نور قوی مهتابی نیمه شب، تیغه‌ی خنجر را به درخشیدن وامی‌داشت.
دستش را، طوری که انگار بخواهد چین‌وچروک روتختی را صاف کند روی تخت کشید و بدون عذاب وجدان خاصی، تمام برگه‌ها به‌انضمام خنجر را روی زمین انداخت تا بیش از این به مرگش با این خنجر و طبق همین محاسبات فکر نکند.

به پشت روی سطح نیمه خنک تخت دراز کشید، ساق دستش را روی پیشانی اش گذاشت و به ماه که در چهارچوب پنجره اش خودنمایی می‌کرد خیره شد.
روزی با همان خنجری که حالا کاملاً بی‌خطر روی زمین افتاده بود، سه نفر را کشته بود.
آن را در قلب و گردن انسان‌هایی فرو کرده بود که نفس می‌کشیدند، زنده بودند و هدفی داشتند.
فقط به این علت که می‌خواست زنده بماند... و می‌ترسید.

آن سه نفر برای کشتن آمده بودند اما کوکی می‌خواست زنده بماند. علاوه بر این... کوکی در ترس، بر آن‌ها برتری داشت.
ترس می‌توانست از انسان هر چیزی بسازد. حتی هیولایی قاتل که قادر بود در آینده درباره‌ی این قتل‌ها عذاب وجدانی نداشته باشد.
اما حالا همین خنجر قرار بود در قلب خودش فرو برود و نمی‌دانست آیا می‌تواند همان حس سابق را در خود زنده نگه دارد؟ حس همان قاتلی که حتی از کشتن خودش هم ابایی نداشته باشد؟

این‌بار... کوکی نمی‌خواست زنده بماند. ترسی هم نداشت. امکان نداشت از خودش بترسد.
آن هم زمانی که قرار بود با دست‌های خودش راه را برای برگشتن به خانه هموار کند.
این‌بار... از خودش ممنون هم بود.
امیدوار بود این قدردانی از خودش، بابت جسارت دیوانه وار و احمقانه‌اش از ترس و امید قدرتمندتر باشد. ترس و امید برای کشتن سه نفر کافی بود.
اما برای کشتن خودش... هیچ چیزی کافی به‌نظر نمی‌رسید.

twelfth dimensionTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang