"part 80"

1.6K 456 1.4K
                                        

آنچه گذشت...

نامجون ویکوک رو باهم دید.
حالا کار خاک تو سری ای هم نمیکردنا😂ولی نامجونم مثل آرمیا که از کنار هم وایستادن کاپل آنالیز درمیارن... آره خلاصه... فهمید که این دوتا همو عاشقن.

بعدشم هیییچی نگفت و ورداشت تهیونگ رو برد با خودش ایالت مردمی.
کوک ام گفت که این نامجون برگرده میرم به تضرع و یاری جستن🤧 بلکه یه تهیونگی بندازه کف دستم.

حالااااا... نامجون برمیگرده و ببینیم چه واکنشی نشون میده🔥

راستی... بعد یک قرن اومدم... ووت که هیچی، کامنت بذارین با هم گپ بزنیم دلم براتون یذره شده شمشاهای خودم🥺💫
اگرم غلط تایپی داشت به بزرگی خودتون ببخشید.
چشمام‌ نمیکشن...

لتس گوووو...

___________________________

جیمین با اخم مقدار بیشتری گوشت و سبزیجات روی رشته های نودل مانند داخل ظرف کوکی ریخت و گفت: تا موقعی که مثل آدم غذا نخوری اجازه نمیدم از این در بری بیرون!

کوکی نفس عمیقی کشید، زیر لب غر زد و با چنگال مقداری از آن ترکیب خوشمزه را برداشت.
آن‌قدر برای کوچک‌ترین کارهای عادی زندگی‌اش کسالت و تنبلی به خرج داده بود که یونگی به ناچار بازهم دست به دامن جیمین و اخم های جدی اش شده بود.
خوشحال بود که جیمین حداقل به زور هم که شده کمی کوکی را وادار به حرف زدن می‌کند و او را برای غذا خوردن تحت فشار می‌گذارد.

زمانی که جیمین حس‌ کرد دیگر ممکن است کوکی حالش به هم بخورد، یا بالا بیاورد، دست از سرش برداشت.
ظرف‌های غذا را جمع‌ و جور کرد و با لبخندی ملیح با کلیدی که یونگی زحمت تهیه کردنش را کشیده بود قفل در اتاق اقامتگاه را باز کرد و گفت: خب... حالا می‌تونی لباساتو عوض کنی و خودتو به قصر برسونی.

کوکی با عجله گفت: تو... توام میای؟
جیمین لبخند دلسوزانه ای زد و گفت: فکر نکنم به من نیازی باشه. می‌خوای بیام؟
کوکی به یونگی نگاه کرد و با مظلومیت گفت: می‌شه اونم بیاد؟ فک کنم نمی‌تونم اتفاقات پیش روم رو تنهایی تحمل کنم.
یونگی هم سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: حالا فقط آماده شو داره دیر می‌شه.
و بعد به همراه جیمین از اتاق خارج شد تا کوکی برای تعویض لباس راحت‌تر باشد.

به محض خارج شدنش از اتاق با سال جیمین مواجه شد: یعنی نامجون باهاش چی کار داره؟
شانه بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم قراره چه اتفاقی بیفته اما... امیدوارم همونی باشه که ما می‌خوایم.
جیمین پوفی کرد، به دیوار چوبی تکیه زد و ترجیح داد تا آمدن کوکی ساکت بماند.
انگار دور ماندن تهیونگ و کوکی از یکدیگر، همه ی آن‌ها را از یکدیگر دور کرده بود و این تنها چیزی بود که جیمین را می‌ترساند. از دست رفتن روابط دوستی و محبت‌آمیز بینشان بود که او را می‌ترساند.

twelfth dimensionWhere stories live. Discover now