آنچه گذشت...
نامجون ویکوک رو باهم دید.
حالا کار خاک تو سری ای هم نمیکردنا😂ولی نامجونم مثل آرمیا که از کنار هم وایستادن کاپل آنالیز درمیارن... آره خلاصه... فهمید که این دوتا همو عاشقن.
بعدشم هیییچی نگفت و ورداشت تهیونگ رو برد با خودش ایالت مردمی.
کوک ام گفت که این نامجون برگرده میرم به تضرع و یاری جستن🤧 بلکه یه تهیونگی بندازه کف دستم.
حالااااا... نامجون برمیگرده و ببینیم چه واکنشی نشون میده🔥
راستی... بعد یک قرن اومدم... ووت که هیچی، کامنت بذارین با هم گپ بزنیم دلم براتون یذره شده شمشاهای خودم🥺💫
اگرم غلط تایپی داشت به بزرگی خودتون ببخشید.
چشمام نمیکشن...
لتس گوووو...
___________________________
جیمین با اخم مقدار بیشتری گوشت و سبزیجات روی رشته های نودل مانند داخل ظرف کوکی ریخت و گفت: تا موقعی که مثل آدم غذا نخوری اجازه نمیدم از این در بری بیرون!
کوکی نفس عمیقی کشید، زیر لب غر زد و با چنگال مقداری از آن ترکیب خوشمزه را برداشت.
آنقدر برای کوچکترین کارهای عادی زندگیاش کسالت و تنبلی به خرج داده بود که یونگی به ناچار بازهم دست به دامن جیمین و اخم های جدی اش شده بود.
خوشحال بود که جیمین حداقل به زور هم که شده کمی کوکی را وادار به حرف زدن میکند و او را برای غذا خوردن تحت فشار میگذارد.
زمانی که جیمین حس کرد دیگر ممکن است کوکی حالش به هم بخورد، یا بالا بیاورد، دست از سرش برداشت.
ظرفهای غذا را جمع و جور کرد و با لبخندی ملیح با کلیدی که یونگی زحمت تهیه کردنش را کشیده بود قفل در اتاق اقامتگاه را باز کرد و گفت: خب... حالا میتونی لباساتو عوض کنی و خودتو به قصر برسونی.
کوکی با عجله گفت: تو... توام میای؟
جیمین لبخند دلسوزانه ای زد و گفت: فکر نکنم به من نیازی باشه. میخوای بیام؟
کوکی به یونگی نگاه کرد و با مظلومیت گفت: میشه اونم بیاد؟ فک کنم نمیتونم اتفاقات پیش روم رو تنهایی تحمل کنم.
یونگی هم سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: حالا فقط آماده شو داره دیر میشه.
و بعد به همراه جیمین از اتاق خارج شد تا کوکی برای تعویض لباس راحتتر باشد.
به محض خارج شدنش از اتاق با سال جیمین مواجه شد: یعنی نامجون باهاش چی کار داره؟
شانه بالا انداخت و گفت: نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته اما... امیدوارم همونی باشه که ما میخوایم.
جیمین پوفی کرد، به دیوار چوبی تکیه زد و ترجیح داد تا آمدن کوکی ساکت بماند.
انگار دور ماندن تهیونگ و کوکی از یکدیگر، همه ی آنها را از یکدیگر دور کرده بود و این تنها چیزی بود که جیمین را میترساند. از دست رفتن روابط دوستی و محبتآمیز بینشان بود که او را میترساند.
YOU ARE READING
twelfth dimension
Science Fictionبُعدِ دَوازدَهُم ________________________ "صدای اوپنج موج داشت. موجT،S،R،Q،P... امواجی که کاملا تصادفی، به نام امواج یک نوار قلب نامیده شدند. شاید زیاد هم بی ربط نبود. امواج صدای تهیونگ به نام امواج ضربان های قلب کوکی نام گرفته بود. موجPصدای تهیونگ...
