"part 121"

1.4K 145 252
                                        

آنچه گذشت:

ولیعهد و جانگهو به قصر وارد شدن و ولیعهد درخواست خودش مبنی بر ترک عمارتش رو مطرح کرد و نامجون هم گفت فعلا برو خانه‌تان، روش فکر میکنم حالا.
و بعد موقع خروج با کوکی مواجه شدن... و کوکی باز عنان از کف داد و روانش رو روی ولیعهد تخلیه کرد و فراریش داد. و یسری مکالمات بین کوک و جانگهو و بعد کوک و دکتر کانگ اتفاق افتاد...
و بعد جانگهو بدو بدو رفت دنبال ولیعهد که توی اصطبل اسبشو بغل کرده بود بچم. و شنلش رو رو شونه‌هاش مرتب کرد و تکوند.(*سوختن ماتحت)
و گفت عالیجناب چرا نریم یه چیزی بخوریم :)
شکم گشنه...

خب... بریم که یه پارت سافت ناناز داشته باشیم.✨

________________________

اگر جانگهو اورا جایی جز این غذاخوری کوچک در حاشیه‌ی خیابان میبرد تعجب میکرد.
طبق چیزی که تا الان از او شناخته بود، همین سطح از بی‌تکلف بودن، با مقدار راحتی او سازگار بود.

با چنین فضای غیررسمی‌ای مشکلی نداشت. بیشتر از آن کنجکاو بود که سلیقه‌ی غذایی جانگهو در یک منوی غذایی متنوع‌تر را بداند.
بی دلیل کنجکاو بود و با نگاهی نامطمئن سرتاپای این غذاخوری کوچک که نیمکت‌های چوبی ساده‌ی آن در کنار مغازه و دیواری سنگی چیده شده بودند را وارسی کرد. نیمکت‌هایی ساده با رنگ‌های صورتی، آبی و زرد خیلی روشن در کنار دیواری قرار داشتند که قسمت‌هایی از آن با پیچک‌هایی سرمازده پوشانده شده بودند و مشخص بود که در بهار یا تابستان، این غذاخوری صمیمی، ظاهر بسیار زیباتر و زنده‌تری پیدا می‌کرد.

جانگهو با دیدن این نگاه مردد بلافاصله پرسید: عالیجناب! حتما تابحال همچین جاهایی غذا نخوردی. مگه نه؟
ولیعهد به سمت تیرک چوبی در فاصله‌ای دورتر از غذاخوری حرکت کرد تا افسار اسب را به آن ببندد و همزمان در جواب جانگهو که اورا همراهی میکرد گفت: از وقتی ولیعهد شدم، دیگه غذای خیابونی نخوردم‌.
جانگهو که افسار اسبش را به تیرک مخصوص گره میزد، کمی گیج شد.
به همراه ولیعهد تا نیمکت آبی روشن قدم برداشت و پس از مقدار زیادی تفکر بالاخره گفت: یعنی... از ابتدای تولدت دیگه!

ولیعهد پیش از نشستن روی صندلی چوبی آبی روشن تعلل کرد، کمی به سمت او سر چرخاند و با لحنی که انگار با خودش حرف میزد گفت: پس... این چیزیه که مردم سن‌دانته هم شنیدن...
و جانگهو گیج‌تر شد. اما قبل از اینکه فرصت کند چیزی بپرسد، منوی کوچک غذاخوری توسط تنها پیشخدمت آن به سمتش گرفته شد و مجبور شد همزمان با تعظیم به نشانه‌ی تشکر، حواس خود را به انتخاب غذا معطوف کند. ولیعهد هم بدون ارتباط چشمی آرام روی صندلی نشست و محکم‌تر شنل را دور شانه‌ها و بدنش گرفت و چیزی نگفت.
تا زمانی که جانگهو بی‌ربط از موضوع قبلی گفت: عالیجناب، من برات انتخاب کنم؟
و ولیعهد کمی خیالش بابت انتخاب غذا راحت شد.
مقداری از ساعت همیشگی شام خوردنش گذشته بود و میل چندانی به غذا خوردن نداشت. پس حساسیتی به خرج نداد. کنجکاوی‌اش برای سلیقه‌ی غذایی و ترجیحات جانگهو پررنگ‌تر از خود معقوله‌ی غذا بود‌.
آرام سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و دور شدن او به سمت پیشخوان غذاخوری را تماشا کرد‌.

twelfth dimensionDonde viven las historias. Descúbrelo ahora