پریویسلی آن تولفث دیمنشن:
کوک فعلا کله اش تو تحقیقاتشه کار خاصی نمیکنه.🗿
ولی خب کلمات کلیدی مفیدی رو پیدا کرد و بالاخره اطلاعات پیشزمینهایش برای اون عملیات برعکس تقسیم رو تکمیل کرد.
بعددد... رفت از هوسوک چند دست لباس گرفت، ولی اونجا گروگان گرفته شد تا همراه هوسوک و بومگیو شام بخوره... دور بومگیو بگردیم همهمون.
بعدشم برگشت خونه و یکم کاغذ ماغذهاش رو مرتب کرد و به این پی برد که هنوز راه طولانی ای در پیشه و خلاصه دهنش هم مثل دلش صاف صافه.
این پارت طولانیه و با کاراکترهای آشنای قدیمیای روبرو خواهیم شد. دوستش بدارید... و کامنت بذارید.🥺🍂
________________________
جیمین ادعا کرده بود که این دیدار به خواست نامجون اتفاق افتاده و خودش ابداً به دنبال پیدا کردن دوستان قدیمی او بین مردم به راه نیفتاده است.
کوکی حرف او را باور نکرد تا اینکه به طرز غافلگیرکنندهای با جانگهو روبهرو شد که با اجازهی فرمانروا، تا بالاترین طبقهی موزهی تکنولوژی به دنبال کوکی آمد و به جای سلام، با نیش باز تأکید کرد: خبر اومدنت رو از فرمانروا شنیدم!
و کوکی بابت شک کردن به جیمین شرمنده شد.
حتی اگر جانگهو اقرار هم نمیکرد، کوکی میدانست که جیمین به عنوان یک شهروند عادی در پایتخت، سر از روابط او در بین دیگر کارآموزان و فرماندهان درنمیآورد.
(⚠️اگه یادتون نیست، جانگهو کارآموز فرماندهی دروازهی شمالی بود. تنها دوست کوک بین کارآموزها. که فرماندهاش توی جنگ کشته شد.)
دلش میخواست به مزخرف ترین حالت ممکن با جانگهو رفتار کند تا انتقام این دیدار دوستانهی زورکی را از نامجون و جیمین... و شاید جین گرفته باشد. ولی انتظار نداشت با چهره فوقالعاده گرم و صمیمی کسی روبهرو شود که در خاطراتش با خوبی و مهربانیاش ثبت شده بود و حالا با لبخند صادقانهای، ذرهای انرژی منفی به او منتقل نمیکرد. عنق بودن و اخم و قهر را فراموش کرد؛ با آرامش از صفحات تحقیقاتش خارج شد و همزمان با نیمنگاهی به فرد سرزندهی مقابلش، با خود اندیشید که آیا نپوشیدن لباس فرماندهی هم دستور نامجون بوده است؟ تا فقط رنگ زرشکی مخملی را از دیدرس او دور نگه دارد؟
دستور عاقلانهای بود. کوکی چشم دیدن آن یونیفرمها را نداشت.
با این وجود ، در جواب جانگهو بیربط پرسید: هنوز ساعت کاری تموم نشده. به عنوان یک فرمانده، زیادی بیکار به نظر نمیرسی؟
جانگهو که در جواب صمیمیتش، صمیمیت طعنهآمیز دوستانهای دریافت کرده بود، حالت دست به سینهاش را تغییر داد و خندهکنان یکی از دستهایش را روی میز ستون کرد، دست دیگرش را به سمت کوکی دراز کرد و گفت: پاشو یکم راه بریم! داری با این صندلی یکی میشی.
پس از اینکه بهزور ساق دستش را چسبید و او را در حال جمعوجور کردن کاغذهایش به سمت خودش کشید، بدون اینکه به او فرصت غر زدن بدهد توضیح داد: دروازهی شمالی خیلی بیحاشیه و آرومه. تازه... من مدت زیادی نیست که به عنوان فرمانده منصوب شدم. فرمانروا زیاد بهم سخت نمیگیره.
VOCÊ ESTÁ LENDO
twelfth dimension
Ficção Científicaبُعدِ دَوازدَهُم ________________________ "صدای اوپنج موج داشت. موجT،S،R،Q،P... امواجی که کاملا تصادفی، به نام امواج یک نوار قلب نامیده شدند. شاید زیاد هم بی ربط نبود. امواج صدای تهیونگ به نام امواج ضربان های قلب کوکی نام گرفته بود. موجPصدای تهیونگ...
