part95: Related to luck

25 2 2
                                        

#پارت_95

عنوان پارت: "مربوط به شانسه"

با شنیدن صدای درب اتاق حین اینکه دو لیوان تمیز روی میز نهارخوری چهارنفره میذاشت اطلاع داد:

_به موقع اومدی، الان غذا میرسه.

جونگکوک همزمان با برداشتن حوله کوچیک و سفید رنگ از دور گردنش ناخودآگاه خندید:

_احیانا قرار نبود خودت غذا درست کنی؟!

پسر بزرگتر پشت گردنش رو خاروند و معذبانه خندید:

_قرار بود؛ البته تا قبل از اینکه بفهمم حتی یه بسته رامیون هم توی خونه نداریم!

پسر کوچکتر حین اینکه حوله رو به موهای نمدارش میکشید دوباره آزادانه خندید و باعث شد تهیونگ برای چند لحظه با نگاه شیفته ای بهش خیره بمونه.

_دلم برای خنده هات تنگ شده بود

کاپیتان کاملا صادقانه زمزمه کرد و جونگکوک با لبخند بهش خیره موند اما پیش از اینکه احساسشون فرصت عمیق تر شدن پیدا کنه صدای زنگ در خونه هردوشون رو تو جا پروند.
پیش از اینکه تهیونگ اقدامی بکنه جونگکوک حوله اش رو روی مبل پرت کرد و به سمت در خونه قدم برداشت تا غذا رو از پیک تحویل بگیره اما به محض اینکه درب رو باز کرد و با چهره‌‌ی شاکی جین مواجهه شد ناخودآگاه هم شوکه شد و هم خنده اش گرفت!
جین درحالی که توی هردو دستش پاکت های غذا رو نگه داشته بود کنایه زد:

_اره، بخند جئون جونگکوک! باید هم بخندی!

درحالی که با همون صورت اخم آلود منتظر بود تا جونگکوک کنار بره تا اون بتونه وارد خونه بشه اضافه کرد:

_بعد از راننده شخصی بودن فقط مونده بود که تبدیل به پیک غذا بشم که به لطف شما دوتا شدم!

اما جونگکوک برخلاف چیزی که پسر بزرگتر انتظار داشت، به جای اینکه کنار بره حین اینکه می‌خندید دست دراز کرد و پاکت های غذا رو از دست های جین گرفت و قدمی به عقب برداشت.
پیش از اینکه جین حتی پاش رو برای ورود به خونه بلند کنه کوک کوتاه گفت:

_ممنون!

به محض اتمام حرفش سعی کرد درب رو با کمک پاش ببنده و جین حین اینکه با حالت شوکه ای به بسته شدن در نگاه میکرد با لحن ناباور و شاکی ای گفت:

_صبر کن؛ چی؟!

_غذا رو رسوندی، دیگه میتونی بری!

جونگکوک با خنده گفت و جین به سرعت لب باز کرد:

_اما من برای خودمم گرفتـ...

جمله‌ی پسر بزرگتر نیمه تموم موند چرا که جونگکوک در اوج بی رحمی، بی توجه به نگاه مات مونده‌ و وارفته‌‌اش در رو محکم با پاش بست و حین اینکه مفرحانه می‌خندید به سمت تهیونگ قدم برداشت که تمام مدت از دور فقط شاهد اونها بود.
جین برای چند لحظه همچنان با ناباوری به دری که درست توی صورتش بسته شده بود خیره موند و بعد حین اینکه عقب گرد میکرد زیر لب غر زد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Stories to obsess over. Discover now