part97: Gift

15 4 3
                                        

#پارت_97

عنوان پارت: " هدیه"

ملافه رو روی تن برهنه‌ی تهیونگ بالاتر کشید و با حوصله به چهره‌ی غرق در خوابش خیره موند.
انگشت هاش محتاطانه بالا اومدن تا صورت مردش رو نوازش کنه اما درست همون لحظه بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد و باعث شد به سرعت از جا بپره تا اون رو ساکت کنه.
تماس رو سایلنت کرد و نگاهش رو به سمت تهیونگ چرخوند تا مطمئن بشه که اون رو بیدار نکرده؛ پسر بزرگتر برای لحظه‌ای توی جاش وول خورد و طبق عادت همیشگیش به شکم خوابید اما خوشبختانه بیدار نشد.
جونگکوک نفسش رو با آسودگی خاطر بیرون داد و بعد بدون اینکه اهمیتی به برهنه بودن تنش بده به آرومی تخت رو ترک کرد.
از کنار صندلی و طناب هایی که پاره شده و اطرافش افتاده بودن گذشت و به محض خروج از اتاق تماسی که از سمت جین بود پاسخ داد:

_بگو.

_ماموریت با موفقیت به پایان رسید.

جین با صدای آرومی اطلاع داد و باعث شد نفس جونگکوک به کندی سینه اش رو ترک کنه؛ همه چیز بین اون و یونگی رسما به پایان رسیده بود!

_کارتون...خوب بود

زمزمه وار گفت و ناخودآگاه بدون اینکه قصدی برای قطع کردن تماس داشته باشه، ساکت موند؛ در عوض جین اطلاع داد:

_ایوان میگه که باید همین الان ببینتت و یه چیزی رو شخصا تحویل بده

_چی رو؟

جونگکوک با تعجب پرسید و پسر بزرگتر جواب داد:

_نمیدونم، فقط گفت مربوط به آگوست دیه

تنها یک لحظه زمان برد تا جونگکوک تیکه های پازل رو کنار هم بچینه و قلبش به وضوح ضربانی رو جا بندازه!
نکنه که یونگی...
نگاهش بی هدف مات دیوار مقابلش مونده بود وقتی که به کندی زمزمه کرد:

_بگو بیاد.

_باشه.

جین کوتاه گفت و تماس رو پایان داد تا هرچه سریعتر با راننده ون مسیر جدید رو هماهنگ کنه و جونگکوک...
کوک نفهمید که چطور به اتاق برگشت، دم دستی ترین لباس هارو پوشید و دوباره به سالن اصلی برگشت!
قدم هاش بی هدف حول محور یک دایره فرضی توی مرکز خونه برداشته میشدن و نفس هاش بدون اینکه بفهمه کوتاه و نامنظم شده بود؛ حس سرد و کرخ کننده ای به وضوح درحال موج زدن زیر پوستش بود...
نمیدونست که واقعا چقدر طول کشید تا زنگ در خونه به صدا دربیاد، فقط میدونست که اون لحظات، تبدیل به یکی از طولانی ترین انتظارهای زندگیش شد.
قدم هاش برای ثانیه ای به زمین چسبیدن و بعد به سرعت به سمت در خونه پرواز کرد.
لحظه‌ای که در رو باز کرد و چهره اش توی چهارچوب درب قرار گرفت ایوان ناخودآگاه با حالت شوکه ای بهش خیره موند و بعد با حالت مرددی پرسید:

_تو... حالت خوبه؟!

بی‌توجه به سوال پسر بزرگتر، خفه زمزمه کرد:

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: 21 hours ago ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

𝑴𝑶𝑳𝑻Stories to obsess over. Discover now