د.ا.د هری
داشتم با باربارا حرف میزدم که صدای داد لویی از راه رو اومد
_همگی تو سالن اجتماعات جمع بشید....همین الان
نگاهی به باربارا کردم،یکی از ابروهاشو داد بالا و پرسید
_به نظرت چکارمون داره؟
شونه انداختم بالا و رفتم سمت در،باربارا هم پشت سرم اومد.
هر کی از بقل دستیش داغون تر بود و اما از همه داغون تر.
وارد سالن اجتماعات شدیم و هر کدوم یه جایی نشستیم،لویی یه نگاه کلی به هممون کرد و گفت
_شما ها هیچ کدوم از این موضوع خبر نداشتید چون قیافه های داغونتون زار میزنه که چقدر از موضوع مایکل شکه و نگران شدید...ام،هری موضوع رو میدونی؟
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم،زیر لب یه چیزی گفت و ادامه داد
_خوب من یه نقشه دارم؟
همه سوالی نگاش کردیم،این فسقلی کی وقت کرد نقشه بریزه؟
لویی دوباره یه نگاه کلی بهمون انداخت و گفت
_من جایی که این پسره یا مایکل هست رو ردیابی میکنم و بعد با اما میریم اونجا تا ببینیم واقعا این پسره مایکله یا همزادش
کریس با صدای گرفته گفت
_فعلا نمیشه
لویی با چشمای گرد شده پرسید
_برای چی؟
کریس پوفی کرد و اروم گفت
_کارداشیان وقتی فهمید هری اومده بهم زنگ زد و گفت سه هفته دیگه میاد هری رو میبینه و همچنین تاکید کرد که تو هم باشی
لویی به معنای واقعی سرخ شده بود،داد زد
_چرا زود تر نگفتی؟
کریسم در مقابل داد زد و گفت
_دقیقا باید کی میگفتم؟
راست میگه لویی تا اومد دو روز تو تخت بیهوش بود،بعدشم که موضوع این فیلمه شد
لویی نفس عمیقی کشید و با حرص گفت
_قسم میخورم خودم یه روز این کیر کارداشیان(ببخشید واقعا😅✋)رو از کون میکنم که همیشه بی موقع میخواد بیاد😤
اسمش کیره؟واقعا؟😨
تا اومدم حرف بزنم لوک گفت
_جرعت داری جلوش اینطوری صداش بزن؟
لویی چشماشو چرخوند و خودشو رو شکم روی مبل تک نفره انداخت.....واقعا وات د فاک؟چرا؟چرا اون مثل ادم نمیشینه یا حداقل از روی کمر خودشو روی اون مبل به فاک رفته پرت نمیکنه،چرااااا؟
با صدای جیجی به خودم اومدم
_خوردیش
با چشمای گرد شده پرسیدم
_چیو خوردم؟
لوک با خنده گفت
_لویی رو
چشم قرنه ای بهشون رفتم ولی از این دریغ نکنیم که رنگ البالو شدم.
لویی تا اینو شنید با چشمای گرد شده نگام کرد و من به اونم یه چشم قرنه رفتم.
بعد از این اتفاق ناگوار و ابرو بر هیچ کس حرف نمیزد تا اینکه صدای جیغ اومد،تنها کسی که عکس العمل به صدا نشون داد من بودم و بقیه با یه قیافه پوکر به کریس نگاه کردن،اون یه ببخشید گفت و گوشیش رو دراورد.واقعا این زنگ گوشیش بود؟😐😑
تلفنش رو جواب داد،منم چون تفریح دیگه ای نداشتم به اون نگاه کردم،هر چی فرد پشت تلفن بیش تر حرف میزد صورت اون بیش تر تو هم میرفت،به لویی اشاره کردم به کریس نگاه کنه،اون با دیدن قیافه کریس یه اخم با نمک...یعنی یه اخم ظریف کرد.
کریس تا تلفن رو قطع کرد،اروم گفت
_یه خبر خوب دارم یه خبر...ام نمیدونم بده یا خوب
باربارا گفت
_اول خبر خوب رو بگو
_کلوم بود،گفت کیرداشیان گفته شیش روزه دیگه میاد یعنی شما زود تر میتونید برید
اما به ارومی گفت
_خبر بد چیه؟
کریس یه نگاه عمیق به لویی انداخت،لویی با دودلی گفت
_چی شده کریس؟
کریس سرشو انداخت پایین و خیلی اروم گفت
_کلوم گفت وقتی سربازا برای گرفتن یه گیاه مجبور شدن برن تو قسمت ممنوعه،کنار ابشار رنگین کمون یه نفر رو دیدن که داشته اب تنی میکرده وای صورتش معلوم نبوده....
کریس حرفشو ول کرد و به لویی نگاه کرد،ما هم هممون به لویی نگاه کردیم،باربارا زیر لب خدا،خدا میکرد و بقیه هم نفساشون رو حبص کرده بودن،به صورت لویی نگاه کردم،تو چشماش طوفان شده بود،کریس ادامه داد
_لو...زین هنوز زندست
لویی سریع از خونه خارج شد،این جمله مثل تیری دو سر بود که هم به قلب من خورد و هم به قلب لویی،چون لویی فهمید که تنها عشق زندگیش و همچنین قاتل خانوادش هنوز زندست و من دوباره شکستن لویی رو دیدم.
حتما شما الان میگید چرا هری مثل عاشق پیشه ها رفتار میکنه،یکم جلو تر بریم میفهمید.😊😊
YOU ARE READING
OUT OF MIND(L.S)(complete)
Fanfictionهیچ چیز اونطور که میخوایم پیش نمیره حتی اگه چیزی که میخوایم به ضررمون باشه....
