د.ا.د لیام
خودمو به حالت نمایشی که یعنی خورد و خاکه شیر شدم به جلوی وروردی شهر میرسونم.
نگهبانا اول با شک نگام میکنن ولی بعد که بیش تر بهشون نزدیک میشم سریع میان سمتم.
_شاهزاده..
_خدای من چه اتفاقی براتون افتاده..
_سریع به پادشاه خبر بدید
این احمقا هنوز از کلمه پادشاه برای پدرم استفاده میکنن؟حتما به خونمونن میگن کاخ😐
_سریع ببریدشون به کاخ تا دکترو بیارم
من حرفی ندارم😐
چند تا از نگهبانا اومدن سمتمو زیر بقلمو گرفتن تا بزارنم توی مگنولیا(یه چی بین کشتی و گاری و ماشینه،خودم ساختمش😐)
منم الکی چند تا اخ و اوخ کردم.
وارد قصر که شدیم همه ریختن سرم،پدرم از بینشون اومد بیرون.
_خدای من لیام...چه اتفاقی برات افتاده؟
صدامو خش دار کردم و با یه ناله گفتم
_اونا منو بردن..بردن
وبعد...الکیقش کردم که با جیغ و داد اطرافیانم همراه بود😊
یکی از روی زمین بلندم کرد و بردم سمت اتاق و خوابوندم رو تختی که فکر نکنم مال خودم باشه.
_این دکتر کجاست
_الان میرسه اقا
در باز شد.
_چه اتفاقی برای پرنس افتاده.
_اون چند مدت ناپدید شده بود تا اینکه جلوی ورودی شهر این شکلی پیداش کردن.
دست دکترو رو بدنم حسمیکردم که تکون میخورد و بعد چند تا جسم سرد.
_خداروشکرزخماشون سطحی هست و بیهوشیشونم به خاطر فشار وارد شده است...کمی استراحت کنن و از این خون خوناشام بخورن خوب میشن.
_باشه،میتونی بری
_با اجازه(بابات مامور گازه😐)
_لیان تو پیش لیام بمون.
_چشم قربان
اوه لیان،مطمعنن اون هم به جمع ما میاد،اون هم مثل ماست.
احساس کردم کنار تختم فرو رفت،دستای نرمشو رو پیشونیم کشید.
نفساشو رو صورتم حس میکردم تا اخر یه بوسه پر از مهر رو پیشونیم گذاشت.
ناخوداگاه یه لبخند کوچیک زدم ولی سریع جمعش کردم.
کنار تختم بیش تر فرو رفت.
حاضرم شرط ببندم فهمیده الکی خودمو به قش زدم.
دستشو رو شکمم حس کردم.
_خوبخوب پینو کوچولو این نقشه ها برای چیه؟
شت،دیدین گفتم.
اروم یه چشممو باز کردم و با صورتش خیره شدم.
رو پهلو دراز کشیده بود و با ابروی بالا رفته نگام میکرد.
اروم دستمو گذاشتم رو ابشو گفتم
_شششش،میشنون
چشماشو چرخوند
_اونا کارای مهمتری دارن لی،زود بگو موضوع چیه.
اروم رو تخت نشستم و به صورت سوالیش نگاه کردم،اب دهنمو قورت دادم و اروم گفتم
_لیان اون افسانه دورگه ها رو یادته؟
اخمش عمیقتر شد و سرشو تکون داد.
_اون داره واقعی میشه،جوون ترین و پیر ترین خوناشام پیش همن.
با چشمای گرد شده گفت
_چی؟منظورت کیاست؟
دستشو گرفتم
_زین مالیک و هری استایلز،اونا هستن و حالا کارداشیان دنبالشونه تا اون افسانه رو واقعی کنه و همه دورگه ها رو از بین ببره.
لیان به یه نقطه خیره شده بود و لبشو لای دندونش گرفته بود و این یعنی اون داره فکر میکنه.
سریع سمتم چرخید و گفت
_این غیر ممکنه
_غیر ممکنه؟
سرشو تند تکون داد.
_جیجی و بلا تاملینسون از زین بزرگترن.
د.ا.د شخص سوم
لیام با وخشت گفت
_منظورت چیه؟این...این ممکن نیست.
لیان دستی به موهای فرش کشید.
_چرا لیام،مگنولیا رزت بود و سپاستین یه دلتن،جیجی و بلا و متیو بچه های اونا بودن که متیو_پدر لویی تاملینسون_الان مرده ولی بلا و جیجی هنوز زنده هستن.
لیام سریع از روی تخت پرید پایین و گفت
_پس...پس اگه اینطوره اونا برای چیدنبال زین میگردن؟
لیان با اخم از روی تخت بلند شد و گفت
_نگو که...
_اره لی من پیش زین،تاملینسون،استایلز،هوران و دلوینگ بودم...لعنتی دارم خل میشم.
لیان اول با چشمای گرد شده نگاش کرد ولی بعد پوفیکرد.
_لعنتی پسر،تو همیشه عجیب و پر دردسری.
لیام لبهیتخت نشست و از پشت باسنش یه کاغذ دراورد.
لیان با تعجب گفت
_این چیه لی؟
لیام بدون توجه به اون،گوشیشو از دستش گرفت و شروع به زنگ زدن به شمارهای که لویی بهش داده بود کرد.
یه بوق...
دو بوق....
سه بوق...
_الو؟
_الو لویی،منم لیام
_اوه خدای من لیام،خوبی؟اتفاقیکه نیفتاده؟
_من خوبم گوشکن لو
_چی شده؟
_بزرگترین رزت...تو مطمعنی که زینه؟
_اره..برای چی میپرسی؟
لیام عصبی گفت
_لویی تو واقعا نمیدونی که جیجی و بلا دورگن
....._
_لویی؟
_صبر کن اونا دورگه نیستن.
لیام به لیان نگاه کرد که به نظر گیج میومد
_چرا دیگه مادر بزرگت یه رزت بوده و پدر بزرگت یه دلتن...
_نه لیام...مادربزرگ من یه دورگه دلتن و رزت بوده،یه مدت پیش پدرش که رزت بود میمونه ولی بعد میره تو جمع دلتنا و عهدنامه اونا رو میبنده،میفهمی چیمیگم؟
_تو..مطمعنی؟
_اره لعنتی...خیر سرم مادربزگمه...
_اوه خوب باشه
_بدجور ترسوندبم....یه لحظه به خودم شک کردم.
لیام خنده کوتاهی کرد.
_متاسفم...من میرم،خبری شد بهم بگو.
_باشه...مواظب خودت باش
_بای
_بای
لیان سوالی نگاه لیام کرد،لیام چشم قرنهای بهش رفت.
_سنت رفته بالا مغزت گیریبیری شده لی،اونا مادرشون دورگه دلتن و رزت بوده.
_اوه..ببخشید.
لیام خودشو پرت کرد رو تخت و رو به لیان گفت
_لیان میدونی که تو از مادرمم بهم نزدیک تری و من همیشه به تو اعتماد دارم.
لیان اومد کنارش روی تخت نشست.
_ما میخوایم یه گروه درست کنی بر علیه کارداشیان تا بتونیم جلوی کاری که میخواد بکنه رو بگیریم.
لیان با ترس نگاه لیام کرد
_خل شدین،چطوری میخواید جلوی اون وایسید...تو خبر نداری از وقتی که رفتی چه اتفاق هایی افتاده؟
لیام دست لیانو گرفت و اروم گفت
لی من همه چیزو میدونم،اونا تمام دورگه ها رو دستگیر کردن،کندالو کشتن.
تیکه اخرشه با بغض گفت،لیان سرشو با ناراحتی تکون داد.
_حالا من چکار میتونم بکنم؟
لیام لیست اسمارو دراورد و گفت
_اینا کسایی هستن که ما مطمعنیم بهمون میپیوندن،من اومدم تا به اونا اطلاع بدم که با هم بریم.
د.ا.د لیام
لیان ایمارو با دقت خوند و گفت
_بیشتریاشونو میشناسم،منم چند نفرو میشناسم که میتونن باهامون باشن.
_تق تق
با ثدای در سریع رو تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.
لیان از رو تخت بلند شد و در رو باز کرد.
_اوه شاهزاده نیک
_اومدم برادرمو ببینم
_برادرتون حال خوشی ندارن.
_برو اونطرف لیان من میدونم اون چیزیش نیست.
لیان و زد کنار و وارد اتاق شد،استرس مثل خره کل تنمو گرفته بود.
کنار تختم فرو رفت،با اینکه از استرسنفسام داشت تند میشد سعی کردم کنترلشون کنم.
دستشو رو شونم حس کردم.
_لیام،پاشو....من همه چیو میدونم،منم باهاتونم.
از تعجب چشمام و باز کردم.
و با صورت داغون برادرم مواجه شدم،رنگش از حالت معمول بیش تر پریده بود و زیر چشماش گود افتاده بود.
یه لبخند ضعیف زد و گفت
_حرفاتونو پشت در شنیدم.
همینطور هنگ نگاش کردم.
سرسو خاروند و گفت
_میدونم تو این مدت خیلی بدی کردم و تو هیچ وقت فکر نمیکردی که بخوام بر علیه کارداشیان عمل کنم ولی...
و بعدش سکوت کرد،تو ذهنم دنبال یه جمله بعد ولیش بودم ولی هیچیبه ذهنم نرسید.
اروم سرمو تکون دادم،هنوز انقدر متعجب بودم که نمیتونستم حرف بزنم.
هممون سکوت کرده بودیم تا اینکه لیان گفت
_لیام باید بریم بیرون و زود تر هرکاری که میخوایم و انجام بدیم تا کسی از نقشمون بو نبرده.
بعد یه نگاه اندرصحیفانه بهم کرد.
YOU ARE READING
OUT OF MIND(L.S)(complete)
Fanfictionهیچ چیز اونطور که میخوایم پیش نمیره حتی اگه چیزی که میخوایم به ضررمون باشه....
