Hemos actualizado nuestras Pautas de Contenido.
Consulta las pautas más recientes para seguir compartiendo historias de forma segura.

.

252 40 4
                                        

د.ا.د هری
خودمو رسوندم به اتاقم.
کیف و پرت کردم رو زمین و خودمو روی تخت پخش کردم،این همه دل و حرعت یهو از کجا اومد؟
خمیازه ای کشیدم و چشمامو بستم.یه حسی بهم مبگه امشبم برم.
بعد خواب بهش فکر میکنم.....

با یه صدای جیغ از خواب پریدم.وات د فاک؟اینا چه مرگشونه؟
از پله ها  پایین رفتم و دیدم همه دور یه پسر جمعن و از خنده پخش زمین شدن،این دیگه کدوم خریه؟😐
یکم که رفتم جلو تر کریس که از خنده اشک تو چشماش جمع شده بود و رو جیجی که اونم از خنده قش کرده بود افتاده بود،بهم اشاره کرد بیام پیشش بشینم.
رفتم کنارش نشستم،اون پسره یه نگاهی به من کرد و بعد سوالی به کریس نگاه کرد
کریس با اون لبخند گنده ای که رو صورتش بود گفت
_اش،این هریه،هری،اشتون
اون پسر یا همون اشتون دستشو سمتم دراز کرد و منم در مقابل دستشو گرفتم
گفت
_از اشناییت خوشحال شدم
_همچنبن
،اون یه لبخند گنده بهم زد که اون چالاشو نشونم داد.
ما چقدر شبیهیم😐کله فرفری،فلجی لپ،پوست سفید و چشم سبز ولی رو هم رفته شبیه نیستبم،من بهترم😒(فازت چیه؟😐)
لوک اومد از وسطمون رد شد و بقل دست اشتون نشست،چشم قرنه ای به من رفت.این دیگه چه مرگشه؟😐
گفت
_اش،نگفتی چرا اومدی‌اینجا؟
اشتون یه لبخند گنده زد و گفت
_شنیدم لویی برگشته اومدم ببینمش تازه دلم براتون خیلی تنگ شده بود
لویی رو شکم خوابید و سرش و گذاشت رو پای باربی.
چرا این همش این شکلی میشینه و میخوابه؟
گفت
_هی اش حالا که این همه راه اومدی قیافه نحص منو ببینی بیا بقلت کنم فرفری حفره داره من
اشتون بلند خندید و رفت لویی رو بقل کرد،لویی هم در مقابل بلند خندیدو همونطور که لویی خوابیده بود افتاد روش و بقلش کرد. این کیه که انقدر با لویی صمیمیه؟چرا من تا خالا ندیده بودمش؟اصلا...وات د فاک؟چرا لوک اینطوری با اخم نگاشون میکنه؟
اما لبخند ملیحی زد و گفت
_راستی اش برات یه چیزی دارم.
اون بالاخره از بقل لویی‌درومد و پرسید
_چی؟
اما سریع رفت بالا و با یه جعبه کوچیک اومد‌پایین،اشتون جعبه رو ازش گرفت و سوالی نگاش کرد.
اما چشمکی زد و گفت
_همون سفارشیه
اون از سرجاش پرید و اما رو محکم بقل کرد و جیغ زد
_مرسی اما....عاشقتم
اما اروم خندید و گفت
_قابلی نداشت
اشتون از بقل اما درومد و دوباره خودشو انداخت تو بقل لویی،این همه جا،واقا باید اونجا خودشو ول بده؟اصلا به من چه😑
.
.
.
اونا تا عصر همینطور یه بند حرف میزدن و میخندیدن و منم گاهی وارد بحصشون میشدم،و اینطور که فهمیدم اون یه گرگینست که حدود سی ساله با اینا دوسته،و اینکه بالاخره این بیچ از بقل لویی بلند شد و خودشو تو بقل لوک انداخت.نمیتونه مثل ادم بشینه؟
وقتی افتاب غروب کرد اشتون با لوک گورشونو گم کردن و رفتن😒کاشکی دیگه هیچ وقت پیداش نشه😑

اقا نظرتون چیه؟من ساعت سه نصفه شب میشبنم واسه شما داستان میتایپم بعد شما کامنت نمیزارید.واقعا چرا؟داستان افتضاحه؟از من خوشتون نمیاد؟خو بگید😐

OUT OF MIND(L.S)(complete) Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora