د.ل.د لویی
گوشیم شروع به ویبره رفت،با دیدن شماره اما سریع برشداشتم
_الو
_سلام لو
_سلام چه خبر؟
_خووووب
_چی شده اما؟مشکلی پیش اومده؟
_ نه نه مشکلی نیست...فقط میدونی،دو نفر اومدن اینجا.
_کی؟
_لو..میدونی به نظرم بهتره خودتون بیاید اینجا؟
_اما ما نمیتونیم،میتونی لو...ما موقعیتو درست میکنیم،تو باید خودت بیای
_باشه ولی بگو کیا اومدن؟
_یادته بهت گفتم لوک غیب شده؟
_اره اره
_خوب اون رفته بوده تو مرکز و الان با اشتون اومده اینجا...یجورایی فراریش داده.
_اوه
_نفر دوم کیه؟
_خوب....مایکل،اون اومده
داد زدم
_چی؟
صدای نفسای اما که تند شده بود میومد،پوفی کردم و گفتم
_باشه...ما میایم،هر جورشده فردا میایم
_لو...
_بای
تلفنو قطع کردم.
خدای من اون...اوم اونجاست،من باید هر چه سریع تر برم مقر.
سریع اژ پله ها پریدم پایین،کارا با تعجبپرسید:
_چی شده لو؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_باید بریم مقر،فردا
نایل داد زد
_خل شدی،شما ها تحت تعقیبین،اونا میکشنتون.
از اخرین پله پریدم پایین
_خودم میدونم همه چیو ولی این واجبه.
زین با اخم نگلم کرد.
_چی شده لویی؟
خودمو کنار هری پرت کردم،دستشو گذاشت دور کمرم،اروم گفتم
_لوک اشتونو فراری داده و اونجان و از اونطرف مایکل اومده اونجا.
کارا با چشمای گرد شده داد زد
_همونی که دنبالش بودین؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
سکوت همه جا رو گرفت،همشون داشتن فکر میکردن.
هریخم شد و در گوشم گفت
_لو حتما باید بریم.
_اره..هممونم میریم تا دیگه برنگردیم،یه قسمت مخفی تو مقرهست که فقط خودمون ازش خبر داریم به احتمال زیاد رفتن اونجا.
_اوه
هری سرشو ازم دورکرد و داد زد
_ما میریم،همین فردا
بقیه با اخم نگاشون کردم،هریهم در مقابل اخم کرد و گفت
_خیرسرتون جز خطرناک ترین موجودات رویکره زمینید ازچیمیترسید؟
کارا شونه هاشو انداخت بالا
_من که هیچ فرقی برام نداره،میام
زین نگاهی به من کرد و گفت
_منم هستم
نایل پوفی کرد و دستشو تو موهاش کشید،انگشت وسطشپ نشونمون داد و گفت
_فاک به همتون،منم هستم.
لبخند زدم،کارا موهای نایلو بهم ریخت
_افرین سانشاین
نایل بهشچشم قرنه رفت
_به من نگو سانشاین
_هر چیتو بگی سانشاین.
نیشخند زد و از سرجاش بلند شد
_من میرم وسایلمو بردارم
نایل چشماشو چرخوند و دنبال اون رفت
_منم میرم
زین روی مبل دراز کشی،از بالا سرش نگامون کرد و گفت
_میگم...مطمعنی تلهای،چیزینیست؟
سرمو تکون دادم
_اما دروغ نمیگه
.
.
.
.
_زود باش
ساک و رویکولم محکم کردم و چشم قرنهای به هری رفتم،دوساعته داره موهاشو درست میکنه.
_امادم
ساکشو برداشت و از در رفت بیرون.
رفتم پایین،همه طلبکارانه جلویدر وایساده بودن و نگامون میکرد،چشم قرنه ای به هری رفتم و گفتم
_من اماده بودم نقاتونو سر اون بزنید.
هری لبشو داد بیرون.
_تو چه دوست پسری هستی که حتی حاظر نیستی به جای من نقای دوستاتو بشنوی.
چشمامو چرخوندم،لپشو کشیدم و گفتم
_بیا برو فرفری،فقط بیا برو.
اروم خندید،هممون به سویمقر حرکت کردیم
YOU ARE READING
OUT OF MIND(L.S)(complete)
Fanfictionهیچ چیز اونطور که میخوایم پیش نمیره حتی اگه چیزی که میخوایم به ضررمون باشه....
