د.ا.د لوک
با خوشحالی برگشتم مقر و وارد ساختمون شدم.
همه سرشون تو یه کاری گرم بود،سرمو گرفتم بالا و همینطور که از پله ها بالا میرفتم داد زدم
_من و اشتون با هم ریل زدیم
لویی از روی مبل پرید و گفت
_چی؟
وایسادم و گفتم
_من و اشتون با هم دوست شدیم
اون با چشمای گرد شده گفت
_این غیر ممکنه
یه نیشخند زدم و گفتم
_فعلا که ممکن شده
همینطور که بالا میرقتم شنیدم که جیجی گفت
_اشتون حتما خل شده که با لوک ریل زده
خوب اونا که نمیدونن اون لوک واقعی رو میشناسه وگرنه همچین چیزی نمیگفتن.....
YOU ARE READING
OUT OF MIND(L.S)(complete)
Fanfictionهیچ چیز اونطور که میخوایم پیش نمیره حتی اگه چیزی که میخوایم به ضررمون باشه....
