part 48

269 57 220
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

*******
تقریبا ساعت ۲ بعدازظهر بود و ییبو تا اونموقع مشغول رسیدگی به کارهایی بود که اون پیرمرد بهش سپرده بود. مرتب کردن لباس ها، جارو کشیدن حیاط، شستن ظرف ها و تقریبا تمام کارهای خونه، کارهایی بود که تا اون لحظه انجام داده بود.

انگار نه فقط خودش، بلکه اون پیرمرد هم یادش رفته بود که ییبو هم زخمی و آسیب دیده اس. البته که مورفینی که پیرمرد داشت و بهش داده بود هم در اینکه دردی نمیفهمید بی تاثیر نبود.

همونطور که کمرش، که بخاطر خم شدن زیاد بهش فشار اومده و درد گرفته بود، رو توی دست هاش گرفته بود، در اتاق رو باز کرد و وارد شد. ژان نگاهش رو از کتابی که پیرمرد برای سرگرم شدنش بهش داده بود، گرفت و به ییبو داد.

با دیدن وضعیتش نتونست جلوی خنده‌اش رو بگیره و بی‌صدا شروع به خندیدن کرد. ییبو با دیدن صورت خندونش، چشم غره‌ی وحشتناکی بهش رفت و روی زمین نشست.

آستینش رو بالا زد و با پارچه‌ی توی دستش، مشغول تمیز کردن زمین و پنجره شد. ژان با دیدن هرحرکت ییبو، بیشتر از قبل میخندید.

نمیتونست باور کنه این پسر، همون ییبوی تخس و مغروریه که توی نایتمر به عنوان یک پسر قدرتمند و پرابهت شناخته میشه. ییبو لحظه‌ای روش رو سمت ژان کرد و با اخم گفت:

_ دقیقا به چی داری میخندی؟

+ جز تو کس دیگه‌ای وجود داره که بهش بخندم؟

_ فکرنمیکنم دلیلی برای خندیدن وجود داشته باشه

+ اوهوم باشه....اما کوزتی و کلفتی کردن خیلی بیشتر بهت میاد وانگ ییبو

این رو گفت و کتابش رو جلوی صورتش قرار داد تا خنده‌هاش مشخص نشه و متوجه نگاه حرصی ییبو و چشم غره‌ی وحشتناکش نشد.

بعد از مدتی پیرمرد در اتاق رو باز کرد و وارد شد. با دیدن ییبو که همچنان مشغول انجام دادن کارها بود، متعجب شد.

× پسر.......تو هنوز داری کار میکنی؟؟ بسه بیا بشین، انقدر فشار نیار به خودت....زخمات که هنوز خوب نشده....من گفتم همین اتاق فقط

ییبو بلند شد و ایستاد.

_ نه من که کاری نکردم......بالاخره باید به یک نحوی لطفتون رو جبران میکردم

× باشه بیا بشین......وقت ناهاره

ییبو سری تکون داد و نشست. با دیدن محتوای غذای داخل سینی که بازهم سوپ بود چهره اش به قدری آویزون شد که انگار چندین تا از کشتی های نداشته اش غرق شده.

× برای ناهار هم سوپ دارید ولی شب برای شام، براتون غذای بهتری درست میکنم

ییبو تشکر کرد و تصمیم گرفت این‌بار اول غذای خودش رو بخوره. ولی سوال ژان، باعث شد چند لحظه ای مکث کنه تا جواب رو بشنوه.

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now