لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
به سختی دست و پاش رو تکون داد ولی با هر تکون، محکم تر توسط اون افراد گرفته میشد. خیسی خون رو به راحتی روی سرش حس میکرد و ضربان قلبش لحظه به لحظه بالاتر میرفت.
+ بسه...ب...سه
همون موقع یببو که تک تک اتاقا رو برای پیدا کردن ژان گشته بود، بلاخره به اتاقی که ژان توش بود رسید و با یک ضربه در اتاق رو شکست و وارد اتاق شد.
بادیگارد های توی اتاق، با ورود ییبو نگاهی بهش انداختن و به طرفش هجوم بردن.
چون میدونستن فردی که وارد اتاق شده دوست پسر همین پسریه که روی تخت افتاده. فقط چند دقیقه خیلی کوتاه طول کشید تا تمام افراد روی زمین بیوفتن و ییبو با یک لگد محکم، مرد رو از روی ژان، به پایین تخت پرت کنه.
_ ژان...ژان صدامو میشنوی؟
ژان به سختی چشم هاش رو باز کرد و بهش نگاه کرد. ییبو با دیدن تخت خونی زیر سرش و رد های قرمز روی تنش، حس کرد آتیش خشم توی وجودش زبونه کشید.
با همون خشم به طرفی مردی که تازه بلند شده بود و رفت و مشت محکمی توی صورتش فرود اورد.
با افتادن مرد روی زمین، روی سینه اش نشست و پشت سر هم مشتش رو توی صورتش کوبید.
ژان با همون چشم های نیمه باز به صحنه ای که میدید خیره بود که برق چیزی روی تخت توجهش رو جلب کرد.
با دیدن فلشی که از همون اول حاضر شده بود به خاطر بدست آوردنش وارد این مخصمصه بشه و خودش رو به خطر بندازه، دست بیجونش رو دراز کرد و توی مشتش گرفتش. میتونست حس کنه کم کم داره بیهوش میشه.
برای همین مشتش رو با محکم ترین حالت ممکن گره زد که مبادا فلش از دستش بیوفته، وگرنه تمام این بلاهایی که توی این چند دقیقه سرش اومده بود هیچ میشد.
ییبو وقتی بلاخره از زدن مرد خسته شد، از روی جسم بیجونش بلند شد و به طرف ژان رفت. با احتیاط دستش رو زیر سرش برد و بلندش کرد.
_ ژان...ژان صدامو میشنوی؟
+ س....سرم.....
ییبو نگاهی به سرش انداخت و با حرص نفسش رو بیرون داد.
_ لعنتی شکسته
همون موقع صدای چانیول توی گوشش پیچید.
چان: موقعشه ییبو ۳ دقیقه وقت دارید از اونجا بزنید بیرون
_ باشه
نگاهی به ژان و چشم های نیمه بازش انداخت. کمکش کرد بلند شه ولی وقتی دید چشم هاش داره بسته میشه، سریع دستش رو زیر تنش برد و بغلش کرد.
با افتادن سر ژان توی گردنش و حس خیسی خون، ناخواگاه نگاه نگرانش رو بهش دوخت.
_ ژان...ژان...
KAMU SEDANG MEMBACA
THE GAME OF DESTINY
AksiFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
