You called me and I thought this was just a dream

1.6K 272 31
                                        

[ تو صدایم کردی و من فکر کردم این فقط یک رویااست..... مثل هزاران رویای دیگرم....]

Liam :

به محض ورود به شهر مدلین با انزجار گفت " اینجاس؟"
ونسا سرشو تکون داد و همینطور که از پشت فرمون دنبال جایی برای پارک کردن میگشت گفت " چندتا کارخونه اینجاست که ظاهرا کارشون بازیافت و تولید وسایل از همون وسایل بازیافتیه اما خب.... به هرجور آدمی کار میدن و ازشون برای کارای دیگه هم استفاده میشه"
پرسیدم " چجور کارایی؟"
ونسا نگاهم کرد و گفت " خورده کاری ، زد و خورد و شرخری و حتی فروش مواد و کلی کار دیگه که من خبر ندارم..... دخترای خوشگلم میبرن شهرای بزرگ استریپر میشن و ...."

سرمو تکون دادم و گفتم " عجیب نیس که آدمی مثل رابرت اینجا زندگی کنه...."
مدلین بی توجه به حرف من گفت " تو این همه چیزو از کجا میدونی ونس؟"

ونسا نگاه شرمگینی به من و مدلین انداخت و گفت " وقتی که.... وقتی مادرم از خونه بیرونم کرد اینجا رو بهم معرفی کردن و خب اولش جای خواب و غذا بهم دادن و چیزی ازم نخواستن‌.... اما بعدش ..."
صداشو پایین اورد و گفت " منو برای استریپری و صدجور کثافت کاری میخواستن و من خب فرار کردم"

مدلین که عقب نشسته بود دستشو دراز کرد و شونه ی ونسا رو نوازش کرد " مهم نیست ونسا رز ! مهم اینه که تو خیلی شجاع بودی و تونستی خودتو نجات بدی..... من بهت افتخار میکنم عزیزم"
و کمی جلوتر اومد تا لب دوست دخترشو ببوسه‌.
جذاب ترین نکته ی رابطه ی مد و ونس همین بی پروا بودنشون بود...
هرجایی که لازم بود همدیگه رو بغل میکردن و یا میبوسیدن ..... انگار هیچکس اطرافشون نبود.

مدلین رژ لب قرمز پخش شده ش رو تمیز کرد و گفت " متاسفم لیام اما زندگی کوتاه از اونه که فرصت بوسیدن کسی که دوستش دارم رو از دست بدم"

و من فکر میکردم به تمام بوسه هایی که میتونست داد های عصبی زین رو ساکت کنه و من دریغ کردم.
خدایا یه فرصت دیگه لطفا....

مدلین عینک آفتابیشو به چشمش زد و دست زد " چاب چاب بریم این دیوونه رو پیدا کنیم...."

از ماشین پیاده شدیم و چشمم به مغازه ی ابزار فروشی افتاد که صاحبش بی حوصله و خسته با یه صورت آفتاب سوخته و کلاه کابویی رنگ و رو رفته جلوی در نشسته بود و افتاب میگرفت...

به سمتش رفتیم و گلومو نمادین صاف کردم.
با یه چشم باز و یه چشم بسته نگاهمون کرد " فرمایش؟"
ونسا موهای صورتیشو پشت گوشش فرستاد و گفت" ظهر بخیر ما...."
مرد نگاه خریدارانه ای به سرتا پای ونسا انداخت و صاف نشست..... لبخند دندون نمایی زد و گفت " اوه چه کمکی از دستم برمیاد؟"

اخم کرد و جلوی دیدش رو گرفتم و جلوی ونسا ایستادم " درواقع من کارت دارم... رابرت هیدمن میشناسی؟"
مرد که مشخص بود سرگرمیش تموم شده ناراضی بود اما به محض شنیدن رابرت چشماش برق زد و گفت " چیه ازش طلب داری؟"
کلافه گفتم " فک کن اره. تو جاشو بگو حقتم پیش من محفوظه "
لبای خشکشو زبون کشید و گفت " حقم؟ از تیپت معلومه بچه پولداری پس میتونی سر کیسه رو شل کنی..... از این دکمه های بالا پایین بسته ت مشخصه که چیز مهمی ازش طلب داری.... چقده؟"

sour apple [Z.M]Kde žijí příběhy. Začni objevovat