First time

3K 305 39
                                        

#16

[عزیزم باور کن
ه

ر چند بار که زندگی کنی
هیچکس تو را چنین که من دوستت دارم دوست       نخواهد داشت
عزیزم باور کن
تنها من میتوانم چنان خوشحالت کنم
که از خنده کنار چشمانت چین بیفتد
و قربان صدقه ی آن سه چین کنار چشمانت بروم
عزیزم
هیچ دو نفری به اندازه ی ما در کنار هم انقدر               دوست داشتنی نیست....
باور کن!]

"نظرت راجع به فیلم و پاپ کورن چیه؟"

بعد از اولین قرارمون تو یه رستوران شیک با سقف ستاره دار تو خیابون کینگ ویلیام این سوال رو ازش پرسیدم.
و پسر خجالتیم قبول کرد
در واحد رو باز کردم و به داخل راهنماییش کردم
بلاتکلیف دم در ایستاد و لبخند زد
کلید رو روی جاکفشی انداختم و گفتم " هی برو تو اونجا کاناپه بشین تا برات نوشیدنی و لباس راحت بیارم"
اطاعات کرد و رفت نشست
دستمال گردنشو باز کرد مرتب تا کرد و کناری گذاشت
رفتم از کمدم لباسایی که احتمالا کمتر بهش بزرگ باشن رو پیدا کنم
یادم افتاد لارا برام بلوز شلواری خریده بود که شلوارش تا مچ پام بود و بلوزش مثل شو گی مردانه جذب بود نافم دیده میشد
همونارو برداشتم و براش بردم
" زین متاسفم از این کوچیکتر پیدا نکردم"
لباسارو گرفت و نگاهی کرد " نه همینا هم خوبه لی ممنون"
به سمت آشپزخونه رفتم " زین حموم اون گوشه س یا تو اتاقمم میتونی لباس عوض کنی..... یا .... همینجا!" و عادی خندیدم.

زین هم یه خنده ی مصنوعی تحویلم داد.

چرخیدم تا از کابینت یه شیشه وودکا بردارم که تصویر بالا تنه ی لخت زین روی شیشه ی کابینت افتاد
" فاک" نفسم حبس شد و قطع شد وقتی تصویر بدن گندمیش با در آوردن شلوارشم تکمیل شد " جیزز"
روی سینه م صلیب کشیدم و فکر الکل رو از سرم بیرون انداختم.
دوست ندارم وقتی مشتی از سرش رفت حس کنی خوابیدنش با من عجله ای و یا حتی اشتباه بوده.

پس بلند گفتم " چای یا نسکافه؟"
گفت " چای" و صداش نزدیک بود. سریع چرخیدم و اونو توی لباسایی که به تن لاغرش زار میزد دیدم.
خندیدم نه به تمسخر ، از سر شیفتگی!
دستاشو از هم باز کرد و نق زد " شکل مترسک شدم"
لباشو داده بود بیرون و اخم کرده بود.
مثل بچه ی کوچیکی که نباید بوسیدش اما حسی توی قلبت نمیذاره عاقل باشی، جلو رفتم کانتر بینمون بود دستمو دراز کردم صورتشو بین دستام گرفتم و مثل قربون صدقه گفتم " آخ تو زیییین منو میکشه " جلو کشیدمش نوک بینیش بوسه گذاشتم‌.
چشمای درشتش متعجب نگاهم کرد و بعد خندید.
گونه هاش رنگ گرفتن و قلب من به عشق گرم شد.

فنجون هارو روی کانتر گذاشتم و باقی مونده ی شرینی هایی که روث با خودش اورده بودو چیدم توی ظرف و جلوش گذاشتم.
به شیرینی گاز های ریز میزد و چای رو زیاد فوت میکرد و من شیفته ی هر حرکتش بودم!

sour apple [Z.M]Dove le storie prendono vita. Scoprilo ora