زین دست به کتاب های کتابخانه کشید
" شیلا همه رو با خودش آورده؟"
سارا خندید " فواد خیلی غر زد اما خب شیلا تسلیم نشد و همه ی کتاب ها رو آورد"
زین سر تکون داد و دوباره به قفسه ی شلوغ نگاه کرد " میگفت بین این کتاب ها خاطراتش با تو زندگی میکنن "
سارا به قفسه تکیه داد " برای همینم با خودش آورد "
زین به صورت دختر خیره شد " خوشحالی سارا؟"
سارا از سوال ناگهای زین جاخورد کمی مکث کرد و ارام گفت " خوشحالیِ نگرانی دارم..."
زین اخم کرد مشخص بود که متوجه نشده.
سارا روی زمین نشست و زین هم وادار به نشستن شد " اولش سخت بود... فک کن ۱۲ سال از کسی دور باشی که فقط تو ذهنت باهاش زندگی کردی... یکم معذب بودم... فکر میکردم شیلا بابت زندگیم با بلامی قراره ردم کنه... اما اون فهمید و درکم کرد.... خیلی طول نکشید که زندگی روی روال افتاد... الان... الان خوشحالم اما نگرانم... هیچی تموم نشده میدونی که چی میگم؟"
زین نفسش رو با صدا بیرون داد " اره میدونم... نه متوقف شده و نه تموم شده... "
دوباره به قفسه نگاه کرد...
کتابخانه تمام دیوار رو در بر گرفته بود زین به کتاب های پایین ترین طبقه که درست کنارش بود نگاه کرد.
سه جلد کتاب من پیش از تو و پس از تو و باز هم من اونجا بودن.
زین مردد جلد دوم رو بیرون کشید و به جلد زرد رنگش نگاه کرد...
حتی جرعت نکرد کتاب رو ورق بزنه.
سارا از سوالی که ممکن بود تو ذهن زین ایجاد بشه میترسید و لب میگزید...
زین چند لحظه مکث کرد و فقط انگشتش رو روی اسم برجسته ی کتاب کشید.
سارا محتاط پرسید " میخوای بخونیش؟"
زین چندبار دهانشو باز کرد تا چیزی بگه...
اما فقط پرسید " ویل برنمیگرده نه؟"
سارا ارزو داشت که میتونست دروغ بگه میتونست از این جواب فرار کنه اما نمیشد...
اون اینجا گیر افتاده بود و باید به سوال زین که چندان بی منظور نبود جواب میداد.
" نه... برنمیگرده... اون واقعا مرده "
زین بغض کرد و به "باز هم من" اشاره کرد " حتی تو جلد سوم؟"
سارا سر تکون داد و ارام گفت " حتی تو جلد سوم "
زین کتاب رو سر جاش گذاشت " نمیخوام بخونمش"
ناهار اون روز پیتزا بود... و سهم بیشتر قطعا متعلق به زین بود... این رسم هرسه ی اونها بود که کسی که ناراحت تره سهم بیشتری میبره...
سارا به شیلا نگاه کرد و اشاره کرد که "بگو"
شیلا اروم دستش رو دراز کرد تا دست زین رو بگیره.
" زین.... فواد دوباره زنگ زد.... میخواد باهات صحبت کنه "
زین سر تکون داد " نمیخوام"
شیلا اول به دوست دخترش و بعد به زین نگاه کرد " عزیزم یک هفته س که گذشته و تو هنوز نگفتی که چی بینتون گذشته...
KAMU SEDANG MEMBACA
sour apple [Z.M]
Fiksi Penggemar[Complete] صداش پیچید که گفت: من حتی صدای نفساتو میشناسم چرا این موقع از شب بیداری بیب؟ خواب بد؟ جواب ندادم فقط دستمو محکم جلوی دهنم گرفتم و تا صدای هق هقم بلند نشه لیام دوباره گفت : تو جات توی بغل منه منم بدون تو خوابم نمیبره.... عزیزم برگرد... هرج...
![sour apple [Z.M]](https://img.wattpad.com/cover/195816357-64-k590307.jpg)