But you were gone...

1.7K 303 45
                                        

#18

برای من از تو تنها عکسی باقی ماند....
  یک خاطره یک لبخند و یک عشق
  که با فلش دوربین طلسم شد و جاودان ماند....
  بوی تند عطرت
طعم شیرین بوسه ات
و زنگ صدایت که "دوستت دارم" را یادآور شدی
در لحظه ای که تنها عشق به ما حکمرانی میکرد
برای ابد به دام افتاد...
 

اولین بار توی شلوغی مترو وقتی زین برای چند دقیقه من رو گم کرد دچار حمله ی پانیک شد.
تجربه ی افتضاحی بود
ما تو دومین سفرمون بودیم تو قلب آمستردام و من فقط چرخیدم و زین رو پیدا نکردم....
چند دقیقه بعد اطلاعات مترو اعلام کرد پسری با اسم زین مالیک تو مرکز اورژانس ایستگاه دچار حمله شده.
وقتی رسیدم پزشک بالا سرش بود و برای من از علائم حمله ی پنیک میگفت....
تاحالا به گوشمم نخورده بود..... زیاد متوجه گفته های دکتر نمیشدم من فقط منتظر بودم تا اجازه بدن خودمو برسونم به دست زین که به سمتم دراز شده بود....
اما طاقتم ادبم رو زیر پا گذاشت و به پشت سر دکتر رفتم؛ جایی که زین روی تخت دراز کشیده بود ، دستش به سمتم دراز شده بود.... صورتش رنگ پریده بود چشماش اشک داشتن و بغضش آماده ی شکستن بود.

دستشو بین هر دو دستم گرفتم دستی که تو گرمای آگوست مثل یه تیکه یخ بود.
دستشو به دهنم نزدیک کردم و گرمای نفسمو بهش دادم.
با صدای خش دارش اسممو زمزمه کرد.
به چشماش خیره شدم.... ممکن بود از دستش بدم؟
دستشو از بین دستام خارج کرد و به صورتم چسبوند " فک کردم گمت کردم و بدون تو توی این شلوغی میمیرم لیوم"
دستشو از گونه م به لبام چسبوندم و چندبار بوسیدم "منو ببخش بیبی.... من خیلی حواس پرتم ازم دلسرد نشو .... دیگه هیچ وقت نمیذارم حتی یه سانتی متر ازم فاصله بگیری..."
لبخند زد و لباشو به هم فشرد و سرشو تکون داد.
صورتمو جلوتر بردم و زمزمه کردم " ترسیدی؟"
نگاهشو به پایین دوخت و "اوهوم" گفت.
موهاشو از پیشانیش کنار زدم " میخوای گریه کنی؟"

چشماشو که بهم دوخت پر از اشک بود به پشت سرم نگاه کرد انگار میخواست بگه ' جلوی اینا که نمیتونم'

لبخند زدم روی زانو هام بلند شدم و سرشو توی سینه م قایم کردم.... و با دست دیگه بدن سبکشو گرفتم.

دستاشو دور بدنم محکم کرد و هق هق های ترسیده ش توی سینه م خفه میشدن...
نفس های عمیق میکشید تا بتونه گریه ش رو تموم کنه اما بی نتیجه بود.
سرمو پایین بردم و شقیقه ش رو بوسیدم " چیزی نیست لاو... دیگه چیزی تو رو از من نمیگیره.... تو یه پناهگاه امن میخوای؟ من میشم! من میشم هرچیزی که تو بخوای.... آروم باش...."

من جریان حمله ی زین رو با لارا مطرح کردم و اون شماره ی هلن، استادش که روانشناس بود رو به من داد.
چطور باید بدون دارو از زین مقابل حمله هاش مراقبت میکردم؟
هلن به خوبی به من کمک کرد تا بتونم حالات زین و حتی خودم رو کنترل کنم.....
تقریبا تا یک سال این روش جواب داد
اما استارت خراب شدن رویای بهبود زین از جایی زده شد که تو تولد لویی زین به اشتباه هری رو متهم به لاس زدن با من کرد و لویی به جای حرف زدن از مشتش استفاده کرد....

sour apple [Z.M]Where stories live. Discover now