Me with out you (2)

1.5K 260 64
                                        


"صدای فریاد بلندی لیامو از جا پروند.
راهروی باریک و بلند رو دوید بااینکه چند نفر مانعش شده بودن....
جلوی در اتاق شلوغ بود
"زین " اسمشو بلند صدا میکرد درحالی که سعی میکرد از جمعیت رد بشه و وارد اتاق بشه.
بلندتر گفت" من دوست پسرشم، برید کنار"
جمعیت متعجب نگاهش میکردن و پچ پچ میکردن.
بی توجه بهشون چشمش دنبال زین گشت و اونو گوشه ی اتاق پیدا کرد...
زانو هاشو بغل گرفته بود و با ریه هاش کلنجار میرفت تا بتونه اکسیژن بگیره و از ترس خفگی اشکاش روی صورتش میریخت.
این سومین بار بود.....
ترس به زیر پوستش نفوذ کرد و قلبش تند تپید
به قدماش سرعت داد و جلوش زانو زد.
: زینی.... هی لاو..... به من نگاه کن....
زین سرشو از حصار دستاش خارج کرد و نگاهم کرد با خفگی گفت : ن... نفس
لبخند نامطمئنی زد : الان باهم حلش میکنیم... مثل دفعه ی قبل عزیزم باشه؟
لیام چرخید به پشت سرمپو محکم گفت" چند دقیقه ما رو ..."
اما کسی تو اتاق نبود....
چند لحظه نگاه کرد.... مگه همین چند دقیقه پیش اینجا غلغله نبود؟

دست زین به بازوش چنگ زد و باعث شد دوباره توجهشو به خودش جلب کنه...

با خفگی گفت " شلوغه"

رو زمین روبه روی زین نشست سعی میکرد لبخندشو حفظ کنه...
"نه بیب کسی اینجا نیست دیگه"

اما زین پشت سر لیامو نگاه کرد" هست... دارن نگاهمون میکنن از نگاهشون خوشم نمیاد"

لیام با تردید دوباره چرخید و بازم اتاق خالی جلوی چشمش بود

دوباره سمت زین چرخید و با خودش فکر کرد شاید توهم بخاطر کمبود اکسیژن باشه

با سر انگشت شست گونه ی زین رو نوازش کرد " اینجا اکسیژن کافی برای هر دوی ما وجود داره... حالا بیبی صاف بشین مثل من....ریتم نفس هاتو با من کنترل کن.... ببین... دم.... زین لطفا سعی کن تو میتونی عزیزم نفس بکش و بعد بازدمت رو بیرون بده... من پیشتم زین...نفس بکش عشق... دوستت دارم .... افرین همینه پسر حالا بازدم... "

زین نفس کشید و اروم گفت " اینا یه بازیه لیوم... من خوبم.... برو سراغ مادر رابرت.... منو پیدا کن "

لیام گیج و گنگ نگاهش کرد...

سرشو خم کرد و با اخم پرسید " چی میگی زین؟"

زین لبخندی زد و گفت " منو زنده پیدا کن "
و سرش به روی شونه ش افتاد و پلک های بازش دیگه حرکت نکرد....

لیام وحشت زده محکم تکونش داد و بلند صداش زد " زین.... زین... زین... "

زییین

از جا پرید و سعی کردم بفهمه کجاس....
خونه
اتاق مشترکش با زین...
پس همش خواب بوده.... اما چرا انقد عجیب بود ؟ لیام اهل خرافه نبود اما خیلی عجیب بود که زین توی خواب از مادر رابرت حرف زده بود...
دستی به صورتش کشید و زمزمه کرد " خدایا دارم عقلمو از دست میدم "

sour apple [Z.M]Where stories live. Discover now