تماشای کاور به شدت توصیه میگردد
***********************************
[و در واپسین لحظات من به خودم
نمی اندیشم
دلهره ی آرام یا دردناک بودن مرگ را ندارم
تنها دلهره ی من ، تویی ....
تو بدونِ من....
من آخرین دوستت دارم را میگویم و تو نمیدانی که این آخرینمان است....]
لیام که ترس عزیزش رو حس میکرد دستش رو به کمرش رسوند و بیشتر به خودش فشار داد که امن باشه.
بلند گفت " دیگه چی میخوای؟"
رابرت توی دستش سوییچ رو تکون داد و بعد به سمت لیام پرت کرد
لی سوییچ رو تو هوا گرفت و پرسشگر نگاه کرد....
رابرت به بیرون اشاره کرد "یه پورش سیاه همین بیرونه... برید"
لیام مشکوک پرسید " چرا باید بهت اعتماد کنیم؟ تو مارو تو این وضعیت انداختی"
پلک راب پرید و عصبی گفت " من.... من... میخوام زین زنده باشه... خودمم که نمیتونم از اینجا ببرمش ... تو باید زین و زنده ببری بیرون...."
این تغییر ناگهانی رابرت عجیب و نگران کننده بود
زین زمزمه کرد " نقشه س "
راب کلافه سر تکون داد " اونا میخوان بکشنت... خودم از پندلتون شنیدم... وقت نداری زین... (فریاد زد )زود باشین تا نظرم عوض نشده."
اروم تر ادامه داد" این ساعت هیچکس بیرون نیست فقط سریع باشید.... تا بکار افتادن دوربین ها فقط ۱۰ دقیقه باقی مونده "
جای هدر دادن زمان نبود... لیام زین رو از پشتش کنار کشید و دست رو دور کمر باریک پسر محکم حلقه کرد تا با خیال راحت از کنار رابرت به بیرون برن...
لیام به چراع خاموش دوربین ها نگاه کرد و همراه زین در طول راهرو ها دوید...
زین نفس نفس زد " اگه تله باشه چی؟"
لیام مسیرشون رو به سمت در خروجی کج کرد و گفت " از اینکه توی سرد خونه بمیریم خیلی بهتره... الان راه های بیشتری داریم ... زین پات گرفته؟"
زین سر تکون داد " یخ زده... میتونم بیام چیزی نمونده "
به محض خروج از در پشت ستونی پناه گرفتن و بین تعداد زیادی ماشین پورش مشکی رو شناسایی کردند..
زین دستش رو بلند کرد و اروم گفت " اونه؟"
لیام سر تکون داد " آره... کسی نیست... میتونی بیای یا بغلت کنم؟"
زین جلوتر از لیام به راه افتاد " میام... فقط از این جهنم فرار کنیم "
به سمت ماشین رفتند و قبل از رسیدن لیام دستور داد " عقب بمون زین "
زین متعجب اخم کرد " وات د فاک؟"
لیام عصبی از لجبازی زین از بین دندوناش طوری که صداش بلند نشه گفت " بهت گفتم دور وایستا زین تا من درِ این لعنتی رو باز کنم"
VOCÊ ESTÁ LENDO
sour apple [Z.M]
Fanfic[Complete] صداش پیچید که گفت: من حتی صدای نفساتو میشناسم چرا این موقع از شب بیداری بیب؟ خواب بد؟ جواب ندادم فقط دستمو محکم جلوی دهنم گرفتم و تا صدای هق هقم بلند نشه لیام دوباره گفت : تو جات توی بغل منه منم بدون تو خوابم نمیبره.... عزیزم برگرد... هرج...
![sour apple [Z.M]](https://img.wattpad.com/cover/195816357-64-k590307.jpg)