#6
Over again_ 1d
Silhouette _ Aquilo
غر زدم : لعنت به این هوای سرد.
بازو هاشو دورم پیچید و منو محکم تر به سینه ی پهنش چسبوند
همونطور که با دست دیگه ش پتو رو تا زیر چونه م بالا میکشید گفت : لباست نازکه عزیزم.
از لذت گرمای بدنش هووومی گفتم چشمامو بستم و بی قید گفتم : پس برای چی با تو دارم زندگی میکنم؟
سرشو پایین اورد گیج پرسید: که لباسای گرم منو برداری بپوشی؟
سرمو از سینه ش برداشتم و یکم خودمو بلند کردم تا ببینمش : تو به غیر از رکابی مگه لباس دیگه ای هم میپوشی اخه؟ اون زندگی لویی و هری که لو لباسای هری رو میپوشه و هری براش ضعف میره.
لیام "اوه" گفت و خندید.
ادامه دادم : من با تو زندگی میکنم که تو سرما منو توی بغلت بگیری تا پول لباس گرم ندم. البته انگیزه ی تومو هم همین بود اما خب همه چیز برعکس شد الان مطمئنم تومو اون درازِ بی قواره رو تو بغلش گرفته.
سینه ی لیام بالا پایین شد معلوم بود که میخنده
روی شکمش زدم و گفتم : هی نخند....
صداش که هنوز اثر خنده داشت : تو فقط به هری حسودی میکنی چون بهترین دوستت رو ازت گرفته.
انقد بدم میاد وقتی حق با لیامه پس اخم کردم : حسادت نه لیام جیمز پین ؛ من عصبانی ام
عصبانی ام که اون لویی هفت خط و سرکش شده گربه خونگیِ هری. از کنارش جم نمیخوره. مثل این زوجای لوس و حال بهم زن همش دستشو میکشه تو موهای فرفری هری و هی میگه : sun, babyyy, ma haza, cupcake , blablabla.....
و دهنمو کج کردم و زبونمو بیرون اوردم.
لیام دستشو کشید تو موهام و اروم نوازش کرد : پس تو بدت میاد که من الان مو هاتو لمس میکنم بیبی؟ اره؟؟
دستش هر از گاهی از موهام راهشو به صورتم پیدا میکرد و من فقط کم مونده بود که زیر لمس اون دستای بزرگ خر خر کنم.
چشمامو بستم و گفتم : حتی فکرشم نکن که خوشم بیاد
و سریع دستشو با دستم گرفتم : اما جرئت نکن که اون دست فاکیتو برداری.
بلند خندید .... : پس چرا از لویی ایراد میگیری؟
دستامو دور بدنش محکم کردم : من فرق دارم احمق. من فرق دارم. من باید تو رو از کلی چشم هیز که توی اون کمپانی فاکی هست دور نگه دارم.
دستشو کشید روی دستم : تو با اونا قابل مقایسه نیستی بیب.... کنار تو اونا هیچ شانسی ندارن کوچولوی حسودم...
اخم کردم یکم به سرم تغییر جهت دادم تا بتونم نیپلش رو گاز بگیرم : من کوچولو نیستم
: آآآاخ زین....
هیسی کشید گفت : چرا تو یه قاشق کوچولوی وحشی هستی....
جیغ زدم: نخییییر
: اوه اره یادم نبود you're a knife
لبامو به هم فشار دادم : انقد اینو نگو. من اون موقع اینو به نایل گفتم چون معنی لیتل اسپون و بیگ اسپون رو نمیدونستمم
خندید محکم تر بغلم کرد : کیوتی....
بینیم رو به سینه ش چسبوندم.... بوی سیگار رو حس کردم : لیوم تو باز سیگار میکشی؟؟
اروم گفت : گاهی....
قبل از اینکه حرفی بزنم بوی عطر زنونه ای رو حس کردم : لی.... تو.... تو بوی عطر زنونه میدی...
: نه زین تو اشتباه میکنی....
از بغلش بیرون اومدم دستم رو به سینه ش تکیه دادم: اشتباه نمیکنم من این بو رو میشناسم....
بدون احساس نگاهم کرد: تو اشتباه میکنی زین....
داد زدم : لعنت بهت من اشتباه نمیکنم. این بو رو میشناسم... این بو... این عطر مگنولیا ی صوفیاس.
پوزخند زد : نه زین.... این بوی عطر لارا س. من دیشب باهاش خوابیدم....
کلمات رو گم کردم.... لی دوباره گفت: لارا و صوفیا یه نفرن. اونا یه نفرن.
ANDA SEDANG MEMBACA
sour apple [Z.M]
Fiksyen Peminat[Complete] صداش پیچید که گفت: من حتی صدای نفساتو میشناسم چرا این موقع از شب بیداری بیب؟ خواب بد؟ جواب ندادم فقط دستمو محکم جلوی دهنم گرفتم و تا صدای هق هقم بلند نشه لیام دوباره گفت : تو جات توی بغل منه منم بدون تو خوابم نمیبره.... عزیزم برگرد... هرج...
![sour apple [Z.M]](https://img.wattpad.com/cover/195816357-64-k590307.jpg)