Forced

1.9K 319 88
                                        

#12

Song: Rather lovely thing _ nick
cave

(موزیک بی کلامه اما به نظرم حس این چپتر رو میرسونه)

*******************

[بار دیگه به سراغم بیا.... این بار باورت نمیکنم، بهت ایمان میارم....]

با اولین اشعه ی آفتاب بیدار شدم هرچند که نخوابیده بودم اما انگیزه ای برای باز کردن چشمام نداشتم....
آرزوهای بچگیم زنده شده بودن؛ بیدار شم و اینجا نباشم!
اما هربار از لای چشمم بیرون رو نگاه میکردم پرده ی زرد رنگ خونه ی رابرت بود و این یعنی هنوز اسیرم....
تمام ۷۲ ساعت گذشته رو با استرس تموم نشدنی گذرونده بودم و این وضعیت بدنمو نامتعادل کرده بود.

شاید یک ساعت دیگه هم با چشمای بسته اما ذهن فعال روی تخت بی حرکت موندم تا اینکه رابرت تکونم داد : بیب بیدار شو این همه خوابیدن برای سلامتیت خوب نیست.
شونه م رو از زیر دستش کنار کشیدم و به سمت دیگه ای غلت زدم.
این بار خندید : هی گربه کوچولوی خوابالو بیدار شو.
سرجام نشستم دست به موها و ته ریشم کشیدم و گفتم" اگه بچه بازی باید بگم من ۲۷ سالمه و تایپ سکس تو نیستم پس‌"
لبخندش خشک شد و از جاش بلند شد.
" صبحونه حاظره دست و صورتتو بشور"
بی حوصله و تلو تلو خوران به سمت میز رفتم و نشستم " میل ندارم"
اخم کرد و لیوان مقابلمو از شیر پر کرد " زین قراره همدیگه رو اذیت نکنیم"
چند لحظه نگاهش کردم " اره اما تو منو اذیت کردی و منم تلافی میکنم"
ابروش رو بالا انداخت و روبه روم نشست " چه اذیتی عزیزم؟"
بی قید به پشتی صندلی تکیه دادم" منو به زور از دوست پسرم جدا کردی "
سکوت کرد و یهو شروع کرد به قهقهه زدن. سرش رفت عقب و بلند تر خندید. هرچقدر بیشتر میخندید من عصبی تر میشدم.
اما اون قصد نداشت تمومش کنه مشتمو روی میز کوبیدم " چی انقدر خنده داره؟"
کم کم صاف نشست و خنده ش تبدیل شد به نیشخند
" زین بیبی من مجبورت نکردم. سعی کن به یاد بیاری من فقط بهت آدرس دادم و تو خودت اومدی. البته البته حق با توئه من تا خونه به زور آوردمت که خب در دفاع از خودم میگم که نمیتونستیم تا ابد تو جاده بمونیم."
نیم خیز برداشتم و با حرص گفتم " تو با کارات مجبورم کردی چرا مثل بی گناها حرف میزنی؟"

لیوان شیرمو به سمت خودش کشید و داخلش یه قاشق عسل ریخت " بیا با هم مرور کنیم عزیزم. من ۳ ماه پیش فقط محض تفریح بهت پیام دادم که لیام با یه پسری روابط غیر عادی داره در حالی که دروغ میگفتم. لیام به هیچ مرد و پسری اهمیت نمیداد اون حتی به جورج اون تویینک کوچولو توی پنتی هم نه گفت. باورت میشه زین؟ لیام دوست پسر بداخلاق خودشو رها نکرد به خاطر یه پسر کوچولوی نرم و فاااک من حتی از به یادآوردنش سفت میشم. لیام خیلی صریح با خنده گفت که حداقل ۱۰ روزه که نتونسته حتی لمست کنه منم براش یه تویینک خوردنی جور کردم اما نخواست. من فقط برای تفریح بهت یه پیام دادم و تو خیلی تلاش کردی که خودتو بی تفاوت نشون بدی اما موفق نبودی. پس دنبال راهای دیگه گشتم تا حقیقتا لیامو متهم کنم و توجه تورو جلب کنم
و میدونی چیه؟ همیشه یه راه حلی برای من هست.
پس اتفاقی لیام و لارا و دیدم میدونستم این فرصت دیگه به سراغم نمیاد پس تا میتونستم عکس گرفتم و به لطف تکنولوژی با چندتا فتوشاپ ساده رنگ لباس ها و پس زمینه رو عوض کردم و طی چند روز برات فرستادم تا تو فک کنی اونا چندین بار باهم بیرون رفتن. همینه زین.... تو به جای مردی که ۷ سال میشناختیش حرف یه غریبه رو باور کردی بدون تحقیق و منطق. از اونجا به بعد من واقعا کاری نکردم تو به خوبی از پس رولت بر اومدی. من نگفتم که از بیمارستان فرار کنی این انتخاب خودت بود که به خونه ی لویی بری و عزیزم من مجبورت نکردم که پیش من بیای تو با پای خودت اومدی به خاطر شکی که هنوز برطرف نشده بود..."
با عصبانیت داد زدم " من بهش شک نداشتم"

sour apple [Z.M]Where stories live. Discover now