There is no miracle

756 144 138
                                        

نیتن دستاشو محض احتیاط، به حالت اماده باش دور جوزف مورگان نگه داشته بود که تلاش میکرد چند قدم باقی مونده تا صندلی رو بدون کمک و واکر طی کنه.
تنها سه قدم بود و بعد خودشو روی صندلی انداخت.
چشماشو بست و نفسشو کلافه بیرون داد.

نیتن شونه ی مرد رو فشار داد " پیشرفت کردین قربان... مطمئنم سرپا میشید.... فیبی گفت عکس های ستون فقراتتون فقط شکستگی داره و به اعصابتون آسیب وارد نشده... "

جوزف دستاشو پشت سرش گذاشت و با دقت به نیتن نگاه کرد...
با تاسف گفت " باورم نمیشه ۵ سال یه نفوذی رو تو تیمم داشتم... "

نیتن یک لحظه مکث کرد و بعد با یاداوری بلامی آه کشید " برای منم باورش سخته "

جوزف قیافه ی سردرگمی داشت " پس چرا.... چرا هیچ وقت به ضرر ما کار نکرد... نمیفهمم "

نیتن صندلی رو از پشت میز عقب کشید و نشست " باید از همسرش اطلاعاتی بگیریم؟ "
جوزف سر تکون داد " سارا ؟ اره... باید پیداشون کنیم... "
نیتن روی کاغذ" سارا " نوشت و ادامه داد " بعدش چی قربان؟"

جوزف با صندلی چرخید و به برد پشت سرش نگاه کرد با خودکار به عکس ساموئل پندلتون چند ضربه زد " کی و چجوری تونسته حکم پندلتون و کاول رو تغییر بده... "

نیتن مورد بعدی رو " پرونده ی پندلون و کاول" نوشت...

افسر مورگان روی عکس پاول زد " پرونده ی پاول وسلی چه سرانجامی داشت؟ کی براش پرونده تشکیل داده؟"

چند لحظه مکث کرد و به عکس لیام ضربه زد " و ایا واقعا این جسد متعلق به لیام پینه؟"

نیتن سر تکون داد و از جا بلند شد " دستور چیه قربان؟"
جوزف چرخید و کاغذ زیر دست نیتن رو به سمت خودش کشید...
به اسامی نگاه کرد " پندلتون... حرومزاده ی اصیل" و دور اسمش خط قرمز کشید....
.
.
.
فواد که وارد اتاق شد زین به پشتی تخت تکیه داده بود زانو هاش رو تو بغل داشت و پتو رو محکم چنگ زده بود. هنوز چهره ش بغض آلود بود و به نقطه ی نامعلومی خیره بود.

فواد لیوان چای رو کنار تخت گذاشت و خودش هم کنار زین نشست.
صداش اروم و محتاط بود " زین؟!"

زین سرشو کج کرد و چند ثانیه قبل از اینکه چانه ش بلرزه گفت " واقعا منو تنها گذاشت "

فواد صورتشو جمع کرد و سر تکون داد " من فقط این حس رو زمانی که مادرم مرد ، تجربه کردم.... باورم شد دیگه قرار نیست هیچ معجزه ای مادرم رو بهم برگردونه "

زین صورتشو تو پتو قایم کرد و دوباره گریه کرد " خدایا من باید چیکار کنم؟.... کاش هیچ وقت ترکش نمیکردم... کاش این اتفاقات نمیفتادن... پارسال تقریبا همین موقع بود... کاش هیچ وقت حرفای رابرت رو باور نمیکردم "

فواد دستشو اروم پشت زین کشید" هیچ تاسفی گذشته رو برنمیگردونه... ما یک شب قبل جنازه رو دیدیم.... سارا مطمئن بود اون بلامیه... ممکنه گواهی پزشکی قانونی هم جعلی باشه... "

sour apple [Z.M]Onde histórias criam vida. Descubra agora