SWYE-PART 3

339 108 12
                                    

امروز از کار پاره وقتش آف بود و در نتیجه بعد از بیرون زدن از اون شرکت بی در و پیکر برگشته بود خونه و همونطور که تو خونه کوچیکی که حالا خالی هم به نظر میرسید قدم میزد، به این فکر میکرد که چطور میتونه اون پسر مغرور و عوضی رو به غلط کردن بندازه...
رو رخت خواب هایی که از صبح پهن مونده بود نشست و سرشو تو دستاش گرفت!!
هیچ چیز خاصی به ذهنش نمیرسید...این یه واقعیت تلخ بود که بکهیون فعلا هیچ غلط قانونی ای نمیتونست بکنه و همین بیشتر از هرچیزی اذیتش میکرد...
همش یاد ارامش بیش از حد اون عوضی میوفتاد و اون لبخند مسخره اش...
این که اون پسر حتی به خودش زحمت نداده بود دهنشو وا کنه و کلمه ای حرف بزنه تا عمیق ترین نقاط بکهیون رو میسوزوند...

شاید نتونه فعلا قانونی اقدامی بکنه، ولی قرار هم نبود بشینه و زندگی احتمالا اروم و مفرح اون عوضی رو نگاه کنه در حالی که زندگی خودش یه شبه به فاک رفته بود...
حداقل میتونست زندگی اونم خراب کنه، میتونست اذیتش کنه تا حداقل دلش یکم خنک شه!!
با حرص از جاش بلند شد و رفت سمت اتاق خوابش.
_ به جهنم، فعلا میرم شرکتش تا ببینم چیکار میتونم بکنم!!


نیم ساعت بعد روبروی شرکت بود و حالا که آفتاب غروب کرده بود، نمای شرکت با نورهایی که جلوش کار شده بود زیباتر هم به نظر میرسید...هرچند از نظر بکهیون این ساختمون فقط زمانی زیبا بود که بین شعله های آتیش سیاه شه!!

وقتی تو طبقه اخر از آسانسور خارج شد با سالنی که برعکس صبح، خالی و ساکت بود مواجه شد!!
ناخودآگاه آروم قدم برداشت و سمت دفتر مدیریت رفت.
در نیمه باز بود و بکهیون میتونست ببینه رئیسش پشت میزش نشسته بود و انگار بدجور حواسش پرت برگه های جلوش بود...
بکهیون با کلافگی نگاهی به اطرافش انداخت و هیچ چیز خاصی پیدا نکرد!!

سرشو سمت در چرخوند ولی ناگهان چشمش به کلید روی در افتاد.
لبخند محوی رو لبش نشست و با فکر اینکه کسی دیگه تو ساختمون نیست، تو یه حرکت در رو محکم بست و کلید رو تو قفل چرخوند.
هرچند اصلا کار خاصی نبود ولی بالاخره از یه جا باید شروع میکرد...

بعد چند ثانیه صدای بالا پایین کردن دستگیره در رو شنید و لبخندش پهن تر شد.
_این تازه اولشه آقای رئیس!!

همونطور که زیر لب زمزمه میکرد، کلید رو تو جیبش گذاشت و درحالی که از ته دلش آرزو میکرد کسی نیاد در رو براش باز کنه و تا صبح بمونه تو اتاقش و اگر فرشته ها باهاش همکاری کنن و دعاش رو براورده کنن، سرما هم بخوره و جونش حسابی دراد، با قدم های بلند به سمت آسانسور رفت!!



♡~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~♡




با شنیدن صدای کوبیده شدن در، چشمشو از قرارداد جدید شرکت گرفت و با تعجب به در نگاه کرد... تا جایی که میدونست کسی تو ساختمون نمونده بود و سوهی هم یک ساعتی میشد که رفته بود!!
سمت در رفت و دستیگره رو کشید تا در رو باز کنه ولی... در قفل شده بود!!
از تعجب اخمی کرد و کارشو دوباره تکرار کرد ولی فایده ای نداشت!!
یکی در رو قفل کرده بود و چانیول هم نمیتونست بپرسه کیه...
چرخید سمت اتاقش و بعد چند لحظه سمت گوشیش رفت.
" کجایی سوهی؟؟ "
پیامی برای منشیش فرستاد و منتظر موند
" تو راه فرودگاه، بهت که گفتم قبل رفتن!! "

SAY WITH YOUR EYESOù les histoires vivent. Découvrez maintenant