وقتی به سقف الاچیق رسید موهای پشمکیش نم دار و سرشونه هاش کمی خیس شده بودن.
چانیول که تا قبل حضورش به اسمون بارونی خیره شده بود، با شنیدن صدای پاش سرشو چرخوند و به صورت خیس شده اش لبخند زد._چرا داخل نموندی، خیس شدی حسابی.
بکهیون تو دلش "مهم نیست، تا وقتی تو اینجا ایستادی برای اومدن پیشت ده برابر اینم خیس بشم مهم نیست" ای گفت و کمی اومد جلوتر و مثل چانیول نگاهی به آسمون سرخ انداخت._وقتی میومدم اینجا برای درمان، با بچه های دیگه تو این الاچیق باهم بازی میکردیم.
بکهیون با شنیدن صدای چانیول توجهش بهش جلب شد و نگاهش رو به نیم رخ تو فکر فرو رفته اش دوخت.
_یه دفعه داشتیم قایم باشک بازی میکردیم. یکی از بچه ها چشم گذاشته بود و ما همه قایم شده بودیم. من دقیقا پشت اون نیمکت قایم شده بودم و از اونجا حواسم به الاچیق بود که به محض اینکه اون بچه ازش دور بشه بدوام بیام اینجا و برنده بشم.و با دست نیمکتی که جلوشون قرار داشت رو نشون داد.
بکهیون نیم نگاهی به مسیر دست چانیول کرد و چشماش دوباره رو صورت گرفته پسر کنارش برگشت. یه حسی بهش میگفت خاطره چانیول خوب تموم نمیشه و همین دلشوره به جونش انداخته بود... طاقت شنیدن خاطرات تلخ چانیول رو نداشت مخصوصا الان که با تک تک سلول هاش درکش میکرد._دختره تا بیست شمرد و بعد دویید تو باغ تا بچه هارو پیدا کنه. من که از اون پشت میتونستم دور شدنش رو ببینم، وقتی به حد کافی فاصله گرفت دوییدم سمت الاچیق و همونجایی که دختر چشم گذاشته بود ایستادم... اون لحظه به خیال خودم بازی رو برده بودم و خوشحال ترین بچه ی دنیا بودم. همونجور که وایستاده بودم و تو خیالتم میدیم که بچه ها برگشتن و منو بخاطر بردم تشویق میکردن، یکیشون بدو بدو رسید و کنار من دستشو زد به نرده الاچیق و داد زد " سک سک" با صداش بقیه بچه هاهم دوییدن و دونه دونه دستاشونو کوبیدن به نرده و فریاداشون سکوت حیاط رو شکوند. من داشتم با لبخند نگاشون میکردم که همون دختری که چشم گذاشته بود چرخید سمتم و گفت تو چشم بزار. با تعجب بهش خیره شدم. من برده بودم و نباید چشم میزاشتم. یکی دیگه از بچه ها پشتش گفت اره تو سک سک نگفتی پس اخر شدی.
و بعد هر کدوم با جیغ و داد دوییدن سمتی و قایم شدن درحالی که من مات و مبهوت همونجا خشکم زده بود.
من برده بودم ولی چون نمیتونستم سک سک بگم هیچکس قبولش نمیکرد...اونجا شاید برای اولین بار نقصم مثل یه سیلی سنگین تو صورتم خورد و فهمیدم چه بلایی سرم اومده.
رو زمین افتادم و اشکام صورتمو خیس کرد... دلم میخواست داد بزنم بگم من بردم ولی فقط یه سری اوای نامفهوم و عجیب از دهنم خارج میشد...وقتی بچه ها بعد چند دقیقه برگشتن و دیدن من دارم گریه میکنم ترسیدن و رفتن تو ساختمون، به جز همون دختری که اول چشم گذاشته بود.
اون لحظه حتی برام مهم نبود اون دختر وایستاده و داره زل زل نگاهم میکنه... انقدر ناراحت و عصبانی بودم که بی اختیار چشمام هی پر میشد و گوله های اشک میریختن رو لپام.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...