چند لحظه به صورت ناخوانای پسر روبروش خیره شد و بعد سعی کرد خودشو جمع و جور کنه.
_این... این مضخرفات چیه؟؟با لحن به ظاهر متعجبی پرسید ولی بکهیون که معلوم بود هنوز باورش نشده چشماشو کمی جمع کرد و دقیق تر به چشمای لرزون دختر کنارش خیره شد.
_ظرفی تو هال نمونده؟؟ دارم میاما!!چانیول از تو آشپزخونه پرسید و سوهی ناخوداگاه با ترس به ساعد بکهیون چنگ انداخت.
_لطفا جلوی چانیول چیزی نگو... خواهش میکنم!!
به محض اینکه صدای پای چان رو شنید از بکهیون کمی فاصله گرفت و نفس عمیقی کشید... باید رو حل مشکل فعلیشون تمرکز میکرد!!_حالا چیکار کنیم چانیول؟؟
آروم پرسید و به پسری که داشت روبروشون مینشست نگاه کرد...
چانیول چند لحظه در سکوت به دختر نگران نگاه کرد و بعد چشماش سمت پسر کنارش چرخیدن.
_توام به همون کسی مشکوکی که من مشکوکم؟؟
نگاه بکهیون بالا اومد و رو چشمای چانیول ثابت شد... از اعتراف بهش میترسید ولی اونم جز کریس فکرش سمت کس دیگه نمیرفت!!آروم سر تکون داد و چانیول نفس عمیقی کشید.
_ولی حتی اگر اینم باشه... چرا باید بخواد معاون لی رو بکشه؟؟ اصن از کجا اونو میشناسه یا رابطه اون با تورو میدونه؟؟
با گیجی پرسید و بکهیون هم سردرگم شونه بالا انداخت..._میشه یه جوری حرف بزنید که منم بفهمم!!
سوهی که از حرف های نامفهوم دوپسر هرلحظه داشت گیج تر میشد با حرص پرسید و نگاه چانیول چرخید سمتش._یه پسری هست... که از بکهیون یه کینه قدیمی داره... این که تو اون برگه به اسم بکهیون اشاره شده باعث شد فکرمون سمتش بره ولی اون پسر هیچ ربطی به من و شرکتم و معاونم نداره... چیزی که گیجمون کرده اینه که اون حتی اگرم بکهیون هدفش باشه چرا باید بزنه معاون منو بکشه؟؟ اون احتمالا حتی منو نمیشناسه!!
چانیول با سردرگمی توضیح داد و بعد به بکهیون نگاه دوباره ای انداخت... پسر ساکت بدجور تو فکر بود و از صورتش هیچی نمیشد خوند.
_خب حالا نظرتون چیه؟؟ باید بگردیم دنبال اون پسر؟؟
سوهی آروم پرسید و چانیول بلافاصله سر تکون داد.
_اون خیلی آدم خطرناکیه سوهی... نزدیک شدن بهش مساوی با مرگه، همینجوریشم خودت که دیدی دنبال بکهیونه تا بکشتش... بعدم طرف خلافکاره پلیس همینجوریشم چند ساله دنبالشه ولی دستش بهش نرسیده دیگه چه برسه به ما!!_خب پس چیکار کنیم چانیول؟؟
دختر با عجز پرسید و پسر روبروش نفسشو فوت کرد.
_خیلی فکر کردم ولی واقعا هیچ کاری نمیتونیم بکنیم فعلا... باید تا میتونیم از خودمون مراقبت کنیم و امیدوار باشیم پلیس قاتل معاون لی رو پیدا کنه... احتمالا بعدش همه چی حل میشه.سوهی کلافه اخمی کرد و چندبار سرشو از پشت به پشتی مبل کوبید.
_از اینکه هیچ غلطی نمیتونم برات بکنم میخوام بمیرم!!
چانیول لبخند گرمی زد.
_مگه من میزارم دوست عزیزم بمیره... باید بری شرکتمو اداره کنی فعلا لازمت دارم عزیزم.
با شیطنت زمزمه کرد و چشمای سوهی گرد شد.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...