بکهیون از جاش بلند شد و سمت روشویی رفت تا دستاشو بشوره و بعد از تو اشپزخونه یه شیرینی برداشت و همونطور که میخوردش کاغذ رو اپن رو برداشت و چیزی روش نوشت و جلوی چشمای پسر روی زمین گرفت.
" من رو مبل میخوابم "
چانیول نوشته رو کاغذ رو از نظر گذروند و اخم کمرنگی بین ابروهاش افتاد... دلش نمیخواست بکهیون اینجا معذب باشه و البته که ته دلش دوست داشت اون پسر پیش خودش بخوابه پس ظاهر خونسردی به خودش گرفت و بعد چند ثانیه آروم لب زد.
_از من میترسی؟؟
نگاهشو از توله سگش گرفت و به پسر روبروش داد که با چشمای درشت شده داشت نگاهش میکرد.
_یا نکنه هنوز از من بدت میاد؟؟
بکهیون دستاشو آورد بالا ولی چانیول اجازه دفاع نداد و دوباره به حرف اومد.
_نکنه... نکنه چون گی ام بدت میاد پیشم بخوابی؟؟
با مظلومیت ظاهری اضافه کرد و دهن بکهیون از تعجب باز شد...
_نترس به هرحال از لحاظ بدنی تو الان قوی تری دیگه بابت چی نگرانی؟؟با دلخوری زمزمه کرد و سمت اتاق خوابش رفت... تقریبا مطمعن بود نقشه اش گرفته ولی بعد رفتن به دستشویی و عوض کردنلباساش رو تخت دراز کشید و با استرس به در زل زد...
اگه بکهیون با همه اون حرفا نمیومد تو اتاق یه جورایی مهر تاییدم به حرفاش با دلخوری زمزمه کرد و سمت اتاق خوابش رفت... تقریبا مطمعن بود نقشه اش گرفته ولی بعد رفتن به دستشویی و عوض کردن لباساش رو تخت دراز کشید و با استرس به در زل زد... اگه بکهیون با همه اون حرفا نمیومد تو اتاق یه جورایی مهر تاییدم به حرفاشمیزد و واقعا دلش نمیخواست همچین اتفاقی بیوفته...
پوف کلافه ای کرد و چشماشو بست ولی قبل اینکه بچرخه صدای باز شدن در رو شنید و تو دلش لبخند گنده ای زد... سعی کرد بدون عکس العمل باقی بمونه و تمام وجودش گوش شد!!
بکهیون چند لحظه مردد دم در وایستاد و به چانیولی که به معصوم ترین شکل ممکن خوابیده بود خیره شد... واقعا نمیفهمید چرا نمیتونست فقط بره اون سمت تخت و بخوابه... مطمعن بود چانیول هیچ جوره امکان نداره اذیت یا معذبش کنه ولی بازم ناخوداگاه از نزدیک اون پسر بودن میترسید...هروقت نزدیکش میشد تو قلبش یه چیز شوری ریخته میشد و ضربانشو حس میکرد... اون پسر یه جوری ذهنشو میخوند که انگار داره یه کتاب باز رو میخونه و این میترسوندش... چون اون ته مهاش ذهنش داشت چیزایی میگذشت کهحتی خودشم آمادگی خوندنشون رو نداشت چه برسه به یکی دیگه!!
نفس عمیقی کشید و آروم سمت تخت رفت و روش نشست... چانیول به نظر خواب میومد و این یکم همه چی رو براش آسون تر میکرد، به هرحال موندن چانیول پیشنهاد خودش بود و باید به همخونه بودن باهاش عادت میکرد!!
گوشیشو رو میز پاتختی سر داد و آروم رو تخت دراز کشید... به سقف سفید اتاق خیره شد و خمیازه خسته ای کشید... هضم اتفاقای قبل هنوزم براش مشکل بود... از سهون واقعا میترسید ولی از چانیول بابت حرفاش ممنون بود، خیلی ممنون بود.

ESTÁS LEYENDO
SAY WITH YOUR EYES
Fanfic🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...