دختر با دیدن گیلاس خالی که روی میز برگشت لبخند کمرنگی زد و خودشم از گیلاسش خورد تا همه چی عادی باشه.
_بکهیون گیجم میکنه... وجودش برام مثل اکسیژن میمونه ولی بعضی کاراش داره خفه ام میکنه!
سر چانیول بالا اومد و به سوهی خیره شد... چشماش قرمز شده بود و انگار پشت پلکاش یه دریا اشک جمع شده بود.
دارو داشت اثر میکرد و چانیول حس میکرد انرژیش داره کم و کمتر میشه.
سوهی نا محسوس بهش نزدیک تر شد و دستشو دور شونه پسر کنارش انداخت.
_نریز تو خودت... من درکت میکنم.چانیول گیج و منگ بهش نگاه میکرد، کم کم داشت قدرت تشخیصش رو از دست میداد... بکهیون کنارش نشسته بود یا سوهی...
اتاق دور سرش میچرخید و دیدش تار شده بود... نوازش دست ظریفی روی صورتش حس میکرد، این دست کشیده و گرم برای بکهیون بود نه؟!
بکهیون اینجا بود؟! کنارش بود؟! چشماشو جمع کرد تا بتونه بهتر ببینه ولی انگار تو ترن هوایی نشسته بود... همه چی داشت میچرخید و میچرخید!!
_من کنارتم چانیول...
صدایی از کیلومترها فاصله به گوشش رسید... نمیتونست تشخیص بده صدای کیه ولی دوست داشت فکر کنه بکهیونه...
بی اختیار سرشو جلو برد و لباشو رو لبای فرد کنارش گذاشت ولی قبل اینکه بخواد ببوستش حس کرد مغزش داره کامل به خواب میره و دیگه هیچی نفهمید!!سوهی با حس لبای چان رو لباش دندونا و لباشو روهم فشار داد و بی حرکت موند و وقتی بدن چانیول سست شد و افتاد تو بغلش نفس عمیقی کشید و با دست دهنشو پاک کرد.
از جاش بلند شد و بطری های مشروب رو برداشت و سمت دستشویی رفت. باید بطری ها انقدری خالی میشدن که نشون بدن دختر و پسر تو اتاق تا سر حد مرگ مشروب خوردن و انقدر مست شدن که نفهمیدن چیکار کردن.
وقتی با بطری های تقریبا خالی برگشت یکیشونو کج گذاشت رو میز و اون یکی رو گذاشت پایین مبل.
با پشت دستش رژ لبش رو روی صورتش پخش کرد و کمی موهاشو اشفته کرد.
چرخید سمت چانیول و به زور خوابوندش رو مبل.
چند ثانیه بهش خیره شد و بعد اب دهنشو قورت داد.
با اکراه خم شد و دکمه بالایی پیراهنش رو باز کرد... نگاهی به صورت غرق در خواب چانیول انداخت و وقتی مطمعن شد دارو جوری روش اثر کرده که راحت چند ساعت میخوابه دستش رو دکمه های پیراهن پسر حرکت کرد و بعد باز کردنشون با زحمت از تنش دراورد.نفسشو فوت کرد و پیراهن تو دستش رو روی دسته مبل انداخت. دوباره صورت چانیول رو چک کرد و بعد دستش اروم سمت کمربندش رفت.
چند ثانیه مکث کرد... قلبش داشت تند میزد... اگه چانیول از خواب بیدار میشد کارش تموم بود!!
چند لحظه چشماشو بست و سعی کرد از اضطرابش کم کنه. قرار نبود به این زودی جا بزنه!!اب دهنشو قورت داد و تصمیم گرفت دست دست نکنه و زودتر کارشو انجام بده.
در حالی که به صورت چانیول خیره بود، دکمه شلوارش رو باز کرد و با لباس زیرش از پاش دراورد و کفش هاشم همونجا دراورد.
واسه اینکه نگاهش به تن چان نخوره سریع پیراهنشو روی پاش انداخت و بعد به سرعت لباس خودشو دراورد و مثل شلوار پسر پرت کرد رو زمین.
شلوارش هم دراورد و وقتی به جز شورت هیچی تنش نبود دوباره اب دهنش رو قورت داد و اروم کنار چان دراز کشید.
مبل پهن بود و با اینکه سوهی تقریبا داشت از روش میوفتاد ولی خودشو یه جوری جا کرده بود.
چند تا نفس عمیق کشید تا استرسش کم شه و بعد اطراف رو نگاه کرد.
بطری های خالی مشروب که این طرف اون طرف افتاده بودن... لباس هایی که هرجایی پرت شده بودن و دختر و پسر لختی که از مستی زیاد همونجا خوابشون برده بود.
همه چیز به نظر منطقی و مرتب بود.
چشماشو بست و با اینکه گرمای تن چان رو روی کمرش حس میکرد و این داشت معذبش میکرد ولی سعی کرد زودتر خوابه.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...