کریس نگاهشو به هرجایی غیر از چشمای منتظر و نگرانی سوهی داد و صداش با یه ولوم خیلی کم به زور به گوش سوهی رسید.
_من پلیس نیستم... دوست توام نیستم... اصن آدم خوبی نیستم.سوهی که یه حدس هایی بخاطر رفتار ها اون شبش زده بود، کمی ترس به دلش افتاد ولی قبل اینکه فکرش بخواد سمت این بره که پسر روبروش چه خلاف هایی کرده، نگاهش به چیزی که واضح و کامل جلوش بود دوخته شد...
پسری که سعی میکرد نسبت به همه چی بی تفاوت باشه ولی نمیتونست لکه خون رو شلوارشو تحمل کنه... پسری که تقریبا دزدیده بودتش ولی نمیزاشت اسلحه شقیقه اش رو لمس کنه... پسری که احتمالا اگر اشاره میکرد صد تا نوکر دورش جمع میشدن ولی تنهایی عجیبی به قدمت تمام سال های زندگیش، تو چشماش موج میزد...
نمیدونست تو همچین شرایط حساسی، گوش کردن به صدای قلبش کار عاقلانه ایه یا نه ولی یه جایی تو سینه اش شدیدا احساس میکرد کریس بهش آسیب نمیزنه...
پس آروم از دیوار فاصله گرفت و درحالی که تردید همچنان تو دلش میلرزید خودشو جلوی پای کریس رسوند._تو... کی هستی؟!
اروم پرسید و نگاه ناخوانای کریس نشست رو صورتش.
_من... هویتی ندارم... هیچوقت نفهمیدم کیم... فقط میدونم وقتی خیلی بچه بودم مسئولیت زندگی خودم و داداشم افتاد رو شونه هام و منو برد تو کار مواد مخدر... چند سال بعد واس خودم کسی شدم و داداشم دیگه زندگی راحتی داشت ولی انقد تو قاچاق غرق بودم که جدا شدنم از کار باعث لو رفتنم و در نتیجه به زندان افتادنم میشد، واس همین موندم تو این کار و الان خودمم نمیتونم جرم هایی که انجام دادم رو بشمارم.هوای اتاق رسما برای سوهی خلا کامل بود و نفس کشیدن سخت ترین کارش شده بود... باورش نمیشد با همچین آدم خطرناکی چند وقت رفت و آمد کرده!!
_حالا... برای چی اومدی سراغ من؟!
با گیجی پرسید و کریس که انگار همه چی دوباره یادش افتاده بود، غم از صورتش محو شد و چهره سردش دوباره به حرف اومد.
_واس انتقامِ گرفته شدن چیزی که همه چیزم بود...
دیگه نزاشت سوهی بیشتر ادامه بده و از رو صندلی بلند شد.
_با تو کاری ندارم. فقط تو همین اتاق بمون. بعدش ولت میکنم بری.
سوهی مظلومانه سر تکون داد و بعد با یاد آوری چانیول دوباره به حرف اومد.
_بکهیون چی؟؟ با اون چیکار داری کریس؟!
دختر با نگرانی پرسید و کریس که کنار در اتاق رسیده بود، لحظه ای مکث کرد ولی بعد دوباره به راهش ادامه داد بدون اینکه سوهی جواب سوالش رو گرفته باشه!!با بسته شدن در، پلک هاش با کلافگی و نگرانی رو هم افتاد و درحالی که بخاطر سوزش انگشت هاش، تازه داشت متوجه خراش های پشت بند انگشت هاش میشد تو هاله ای از نگرانی و ابهام و استرس خوابش برد غافل از اینکه دوستش از پشت دیوار های نازک خونه، تمام اتفاقات چند دقیقه قبل رو شنیده و داره بی صدا اشک میریزه...

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...