SWYE - PART 60

159 49 4
                                    

پسر بزرگتر بعد از چند لحظه دستش رو روی بدن پسر کنارش که هنوز چشماش بسته بود و داشت نفس نفس میزد، انداخت و از رو پاتختی چند تا دستمال کاغذی برداشت و بدن بکهیون‌ رو تمیز کرد.

چشمای پسر کوچیکتر آروم باز شد و سرش چرخید و به چانیول خیره شد.
چان بعد تموم کردن کارش، دستمال هارو تو‌ سطل کنار تخت انداخت و بعد متوجه شد بکهیون بهش خیره شده...
چند لحظه نگاهش کرد و بعد کمی گردنشو جلو کشید و لب های مرطوب و متورم پسر کنارش رو آروم برای چند ثانیه بوسید و برگشت عقب.

_بهترین... تجربه‌ی زندگیم... بود.
صدای بم چانیول تو اتاق نیمه تاریک پیچید و باعث شد پسر کوچیکتر لبخند محوی بزنه و بیشتر بدنش رو یه بدن گرم و جذاب دوست پسرش بچسبونه.
_تو که الکی گفتی ولی برای من واقعا بهترین رابطه عمرم بود... 
_الکی نگفتم!!
صدای پسر بزرگتر معترضانه بلند شد و بکهیون آروم خندید.

_آخه من هیچکاری نکردم... مطمعناً دوست پسرای قبلیت حداقل بلد بودن چیکار کنن که بهت لذت بدن...
چانیول به چشمای شیشه ای و هلالی شکل پسر کنارش خیره شد و دستش رو آروم گرفت و رو قفسه سینه‌ی خودش گذاشت.
_نکته اش... دقیقا همینه!! دوست پسر های... قبلیم... باید تلاش میکردن... تا به منم... خوش بگذره...ولی تو... فقط کافیه نگاهم کنی‌... تا قلبم همینقدر که داری... حسش میکنی... تند بزنه.

بکهیون شوکه از چیزی که شنید دهنش کمی باز شد و نگاه متعجبش بین چشم ها و قفسه سینه چان به گردش دراومد.

_تو در واقع... لازم نیست کاری... کنی... چون وجودت... به تنهایی... برای اینکه... من تو اوج... لذت و آرامش باشم... کافیه.
پسر بزرگتر بعد از تموم شدن جمله اش، بکهیون‌ رو چرخوند سمت خودش و یه دستش رو زیر سرش برد ودست دیگه اش رو از پهلوش رد کرد و برد پشت کمرش و آروم کمرش رو مالید.
_بزار یکم... ماساژت بدم... بعد میبرمت حموم.

بکهیون که سرش بین سینه و گردن چان فرو رفته بود و هنوز داشت به حرف های پسر بزرگتر فکر میکرد، با شنیدن صداش لبخند خوشحالی زد و بیشتر تو آغوش گرم و بزرگ چانیول فرو رفت.

میتونست حسش کنه... میتونست خیلی قوی حس کنه که این، دقیقا همون چیزیه که سال ها قلبش دنبالش میگشته.
اون همیشه مصرانه دنبال دختر هایی میگشته که بتونه مراقبشون باشه و بعد سکس بغلشون کنه و مثل یه دوست پسر جنتلمن و عالی براشون باشه ولی همیشه هم حس میکرده که یه جای کار غلطه... انقدر غلط که با اون دخترا حتی نمیتونسته به مرحله سکس برسه و قبلش باهاشون کات میکرده و تقریبا از اون رابطه فرار میکرده...

ولی حالا... تو این لحظه... زمانی که داشت تو بغل دوست پسرش استراحت میکرد و ازش عشق دریافت میکرد فهمید که از اولم همینو میخواسته... این که بتونه با خیال راحت پاهاشو دور کمر یکی حلقه کنه و مطمعن باشه که قرار نیست از بین دستاش ول بشه... این که بتونه تو یه رستوران راحت مست کنه و بعدش نخواد به این فکر کنه که حالا چجوری قراره رانندگی کنه ودوست دخترش رو برسونه خونه اش... این که یه آغوشی وجود داشته باشه که انقدر بزرگ ومحکم باشه که بتونه کل وجودش رو توش قایم کنه و بدون هیچ دغدغه ای چند دقیقه ای استراحت کنه...

SAY WITH YOUR EYESOù les histoires vivent. Découvrez maintenant