هوا کاملا تاریک شده بود و تو کل خونه فقط چراغ اتاق سوهی روشن بود و پسر جوونی داخلش داشت با سرعت همه جارو میگشت.
بکهیون در کشوی اخر رو هم بست و پوف کلافه ای کشید.
کمد لباس و تمام کشوهای کمد و کشوهای پاتختی و خود تخت رو گشته بود ولی جز یه مشت لباس و خرت و پرت هیچ چیز دیگه ای اونجا نبود... بکهیون باید لپ تاپ اون دختر رو پیدا میکرد و اطلاعاتش رو روی هاردی که با خودش اورده بود میریخت.قبلا یه بار مجبور شده بود برای درست کردن مشکل لپ تاپ پدر ناتنیش هک کردن رمز رو یاد بگیره و وسایل مورد نیازش رو قبل اومدن با خودش برداشته بود فقط باید به اون دستگاه لعنتی دسترسی پیدا میکرد تا شاید اطلاعاتی که لازم بود بفهمه رو اون تو گیر میورد.
کلافه وسط اتاق ایستاد و اطرافشو نگاه کرد.
زمان داشت به سرعت میگذشت و بکهیون هر لحظه مضطرب تر میشد.
چند لحظه چشماشو بست تا تمرکزشو به دست بیاره و وقتی باز کرد نگاهش مستقیم به بالای کمد خورد.
حس کرد داره یه چیزی بالای کمد میبینه، رفت جلو و دستشو به وسیله نقره ای رسوند و کشیدش جلو.
با دیدن لپ تاپ لبخند کمرنگی زد و گذاشتش رو تخت و سریع روشنش کرد و فلش تو جیبش رو در اورد و به لپتاپ زد و برنامه هک رو راه انداخت.با استرس منتظر موند تا قفل اون دستگاه باز شه و تو اون چند ثانیه نگاه دقیق تری به اتاق سوهی انداخت... چند تا عکس تکی از خودش و چند تا عکس با یورا به دیوار های اتاق اویزون بود و در کمال تعجب هیچ عکسی از چانیول وجود نداشت... هر لحظه داشت این موضوع که چانیول و سوهی به عنوان یه زوج ازدواج کرده از دوتا غریبه هم غریبه ترن براش عجیب تر و سوال برانگیز تر میشد!!
با دیدن صفحه هوم اسکرین لپ تاپ به سرعت هارد رو از تو جیب پشتش دراورد و به لپتاپ وصل کرد و وارد حافظه لپ تاپ شد و تمام اطلاعاتش رو کپی کرد و روی هارد پیست کرد.
نوار سفیدی که به ارومی داشت سبز میشد رو صفحه ظاهر شد و بکهیون کلافه با پاش ضرب گرفت.
چند گیگ فایل داشت به ارومی جابجا میشد و سوهی و چان هرلحظه ممکن بود برسن.تقریبا چهل دقیقه بعد وقتی بیشتر از نود و هشت درصد فایل ها ریخته شده بود و هنوز با بکهیون هیچ تماسی گرفته نشده بود، خیال اون پسر تا حد زیادی راحت شده بود... ولی صدای باز شدن در خونه باعث شد سرش به سرعت سمت در بچرخه و چشماش مثل دوتا توپ پینگ پونگ بیرون بزنه.
سریع گوشیشو دراورد و با دیدن میس کال روش که مال نیم ساعت پیش بود فکش افتاد و حس کرد احمق ترین جاندار روی زمینه... چطور یادش رفته بود گوشی لعنتیشو از سایلنت دربیاره؟!
با دیدن صفحه لپتاپ و کامل شدن انتقال فایل ها، با سرعت نور لپتاپو خاموش کرد و چراغ اتاقم خاموش کرد و در عرض چند صدم ثانیه اتاق رو از نظر گذروند تا ببینه کجا باید قایم شه و با دیدن تراس دوید سمت درش و رفت تو تراس و یه گوشه پشت وسایل و کارتون هایی که گوشه تراس چیده شده بود قایم شد.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...