SWYE (S2) - PART 76

191 43 58
                                    

با حس تشنگی چشماش باز شد و اولین چیزی که دید صورت غرق در خواب چانیول بود.
لب های بهم چسبیده و خشک شده اش رو از هم فاصله داد و بی صدا خمیازه کشید.
احساس تشنگی شدید از خواب پرونده بودش و با اینکه بخاطر الکل زیادی که دیشب خورده بود هنوز سرش سنگین بود و خوابش میومد باید حتما اب میخورد.

اروم دست چان رو ازدور کمرش برداشت و پاهاش رو از زیر لحاف سر داد و از تخت پایین اومد.
نیم نگاهی به پسر روی تخت انداخت و وقتی از خواب بودنش مطمعن شد، درحالی که به ساعت که ۴:۳۰ صبح رو نشون میداد نگاه میکرد سمت آشپزخونه رفت.

بعد خودن یه لیوان آب در یخچال رو بست و دستی بین موهای لختش کشید.
دوباره خمیازه طولانی کشید و برگشت که بره تو اتاق ولی با دیدن خودش تو آینه قدی پذیرایی ناخوداگاه ایستاد.

بالای آینه شب خواب کوچیکی روشن بود و بهش اجازه میداد انعکاس خودش رو تو اینه ببینه.
چانیول همیشه این چراغو روشن میذاشت هم بخاطر توله سگش که شب تو تاریکی نمونه هم بخاطر دوست پسرش که شبا زیاد از خواب میپرید و اگه هیچ نوری تو پذیرایی نمیبود ممکن بود با سر بره تو در و دیوار.

یقه تیشرت گشادی که بعد حموم چانیول بهش پوشونده بود و به زور تا روی رونش میرسید رو کمی کنار زد وتونست رد بوسه های چند ساعت پیش دوست پسرش رو روی پوستش ببینه.

لبخند محوی زد و انگشتش رو روی قرمزی پوست ترقوه اش کشید.
اثر بوسه های چان رو بدنش مثل وجود اکسیژن تو هوای اطرافش بود... تا وقتی دایره های کوچیک و بزرگ قرمز و بنفش رو پوستش بودن قلبش اروم بود و راحت نفس میکشید ولی به محض کمرنگ شدنشون احساس میکرد حیات داره از سلول هاش فاصله میگیره.

دوباره خمیازه طولانی ای کشید و خواست به بدنش کش و قوس بده ولی دستش بی هوا به پیانو که دقیقا کنار آینه بود خورد و باعث شد صدای بدی تو خونه بپیچه!

چشماش با ترس گرد شد و بعد چند ثانیه دوباره به سایز طبیعیش برگشت.
چرخید تا بره تو اتاق ولی با دیدن پسر قد بلند خوابالویی که جلوش ایستاده بود دوباره دلش با ترس ریخت.
چانیول بی حال جلو اومد و سرش رو روی شونه پسر مقابلش گذاشت و دستاشو از دو طرف پهلوش بردپشتش و تو بغلش نگهش داشت.

_چرا بیدار شدی؟!
پسر کوچیکتر پچ پچ کنان گفت و چانیول کمی سرشو رو شونه اش جابجا کرد.
_دیدم نیستی... بعدم صدای... پیانو اومد.
برخلاف بکهیون، چانیول با صدای بم و دو رگه زیر گوشش گفت و باعث شد قلب پسر تو بغلش تکون بخوره.
_اهان... ببخشید دستم خورد. بریم بخوابیم.
_برام پیانو... میزنی؟!
چانیول مظلومانه زیر گوشش زمزمه کرد و باعث شد بکهیون با تعجب نگاهش کنه.
_الان؟؟ خوابم میاد... صبح میزنم.

پسر کوچیکتر اروم گفت و خواست برگردن سمت اتاق ولی چانیول بردش سمت پیانو و پشت میز نشوندش و خودشم پاهاشو دوطرف صندلی گذاشت و جوری که پهلوش به پیانو بود رو صندلی نشست و کنار گوش پسر تو بغلش رو بوسید.
_الان بزن... از وقتی این... پیانو رو خریدم... هزار تا... اتفاق افتاد... و هیچوقت نشد... تو رو پشتش ببینم. میترسم... میترسم صبح پاشم... ببینم بازم نیستی و... بازم این پیانو... نواخته نشه.

SAY WITH YOUR EYESOù les histoires vivent. Découvrez maintenant