SWYE - PART 14

257 91 14
                                    

همونطور که با تعجب از رو مبل بلند میشد، لبخند محوی زد و با سر به پدرش سلام داد.

آقای پارک با خشم جلو اومد و تو چشمای گیج پسرش زل زد.
_من واست کم گذاشتم؟؟

لبخند نصفه نیمه ی رو لب چانیول به آرومی ناپدید شد و سرشو به چپ و راست تکون داد!

_تا حالا از من خیانت و کثافت بازی دیدی؟؟
آقای پارک با لحن منزجری گفت و چان اخم سردرگمی کرد...!!

دوباره سرشو تکون داد و بلافاصله دست مشت شده ی آقای پارک به سینش کوبیده شد و باعث شد با ضرب رو مبل بیوفته!!

_پس کی تونستی انقدر آشغال و نامرد بشی؟؟
فریاد پر درد و بغض آقای پارک قلب چان رو از کار انداخت....
همونطور که با نفس حبس شده به پدرش زل زده بود به این فکر میکرد که مگه چیکار کرده بود؟؟؟

قفسه سینش از ضربه محکم پدرش درد گرفته بود ولی به روی خودش نیورد و به آرومی از جاش بلند شد.
سمت میزش رفت تا بتونه با قلمش حرفشو به پدرش بگه!

ولی قبل از اینکه بتونه جملشو تموم کنه، برگه از زیر دستش کشیده شد.
_واسه من نامه ننویس چانیول، فقط بگو این عوضی ای که تو عکسه تویی یا نه؟؟
و چند تا عکس رو میزش پرت شد.

چان عکس هارو برداشت و نگاهشو از پدرش گرفت.
همونطور که عکس هارو از نظر میگذروند، رفته رفته اخمش باز شد و چشماش درشت...!!
رنگش پرید و با بهت به عکس های فتوشاپ شده ای خیره شد که چانیول رو در حالی که خوابه تو بغل دختر های مختلف و تو تخت خواب نشون میداد...!!!
نگاهش با بهت بین عکس ها و چهره پدرش در گردش بود...!!
هیچ جوره نمیتونست هضم کنه همچین نقشه پست و کثیفی کار کی میتونه باشه!!

پدر چانیول که از چشمای همیشه آروم و مهربون پسرش، داشت ترس و بهت رو میخوند، با شک گفت.
_کار تو نیست نه؟؟ فقط بهم بگو کار تو نیست تا برم و اونی که این بازی رو راه انداخته پیدا کنم و کاری کنم از زنده بودنش پشیمون شه!!!

سر چانیول با شدت بالا اومد تا به پدرش بگه که روحشم از این چیزا خبر نداره و همش یه دروغه....ولی دقیقا قبل از اینکه بخواد به چهره ی پدرش نگاه کنه، نگاهش رو یه صورت ترسیده و خیس از اشک گیر کرد که با شرمندگی بهش خیره شده بود و با دستاش جلوی دهنشو گرفته بود تا صدای هق هق هاش بلند نشه....!
تو یه لحظه احساس ضعف تمام وجودش رو لرزوند و باعث شد عکس ها از دستش رها بشن!!

حس میکرد یه خنجر سمی تو قلبش فرو رفته، وگرنه این حجم از درد و فشار تو سینش دلیل دیگه ای نمیتونست داشته باشه!!
با ناباوری به چشمای لرزون بکهیون خیره شد و صورتش رنگ خاکستری غم گرفت!!

حس کرد یه توپ راه گلوشو بسته و نفس کشیدن رو براش غیر ممکن کرده....
_چان....کار توئه؟؟
صدای پدرش که آخرین رگه های امید و التماس توش دیده میشد به گوشش رسید و نگاهشو به سمت آقای پارک برد...

SAY WITH YOUR EYESOpowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz