به سرعت سمت در خونه رفت و چند بار محکم کوبید بهش.
_بکهیون... بک... هیون!!ولی نه تنها جوابی دریافت نکرد بلکه صدای خورد شدن وسایل هم بیشتر شد.
نگاهی به دیوار انداخت و چند قدم رفت عقب... انگار دوباره باید از دیوار این خونه بالا میرفت.___________________________________
وارد خونه شد و در رو کوبید...
پاهای یخ کرده اش رو تا جلوی ورودی کشید و بعد در رو بی جون هل داد و چراغ خونه رو زد.
مثل مسخ شده ها در حالی که با چشمای پر اشک به زمین خیره شده بود چند قدم جلو رفت.
نگاه وا رفته چانیول که لحظه اخر دید مثل یه تیر سمی تو قلبش فرو رفته بود.
چطور تونسته بود باعث ناراحتی چانیول بشه... پسری که همه کاری کرده بود که ارامش و لبخند از رو لباش نره رو از خودش رنجونده بود.بغضش رو به زور قورت داد و با فکر اینکه باید با چانیول کات کنه درجا حس کرد بغضش برگشت.
تو این چند ساعت خیلی فکر کرده بود... به خودش، زندگیش، گذشته اش، خانواده اش...
و هرجور حساب کرده بود، لیاقت بودن با چانیول روتو خودش پیدا نکرده بود.
چانیول مهربون بود، خانواده خوبی داشت و پولدار و موفق و تا حدودی معروف بود... میتونست کنار یه دختر زندگی عالی ای داشته باشه...
ولی اون چی... پسر یه قاتل فراری بود که سابقه خلاف و اعتیاد داشت و خونه اش تو پایین ترین محله شهر بود...بکهیون در عین حال که نفس کشیدن رو کنار چانیول یاد گرفته بود، حس میکرد بودنش کنار اون پسر باعث خفه شدنش میشه...
قطره های اشک از چشماش ریخت و فشرده شدن قلبش رو حس کرد... با تمام وجود احساس بدبختی میکرد و دیگه طاقت محکم موندن رو نداشت...
بغضش شکست و صدای گریه اش تو فضای خونه پیچید ولی انقد اون صدا برای خودش دردناک و تلخ بود که در عرض یه لحظه از شنیدن دیوونه شد.گلدون رو اپن رو برداشت و با قدرت پرت کرد رو زمین.
گلدون به سرامیک کف خونه خورد و با صدای وحشتناکی هزار تیکه شد.
احساس کرد این صدا، دقیقا صدای قلب خودش بود وقتی فهمید پدرش قتل انجام داده.گریه اش شدید تر شد و ظرف شکلات رو برداشت و کوبید رو اپن.
تیکه های ظرف شیشه ای از تو دستاش سر خوردن و رو اپن پخش شدن...
قطره های خون از زخم های عمیق تو دستش شروع به چکیدن کردن ولی براش مهم نبود حتی اگه کل خون بدنش رو از دست میداد... دیگه واقعا چیزی براش وجود نداشت که بخاطرش بخواد زنده بمونه.با صدای بلندی فریاد کشید... دیگه مغزش کشش هیچی رو نداشت... پارچ اب کنار سینک رو برداشت و کوبید زمین.
رفت تو هال و تابلوی رو دیوار روبرداشت و با قدرت پرت کرد.
تابلو روزمین افتاد و مثل وسایل قبلی، چندتیکه شد.

KAMU SEDANG MEMBACA
SAY WITH YOUR EYES
Fiksi Penggemar🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...