با صدای در چشمای بکهیون کمی باز شد و از رو تخت اروم جوری که چانیول بیدار نشه بلند شد و در رو باز کرد.
_مامان بابام کجان؟
صدای خوابالو و ناراحت دختر بچه قلبشو به درد اورد و به تخت اشاره کرد.
_بابات اونجاست برو پیشش بخواب یکم دیگه مامانتم میاد.یورا رفت سمت تخت و چهار دست و پا خودشو بالا کشید و سرشو رو بازوی باباش گذاشت و پلکای سنگینش دوباره افتاد رو هم.
بکهیون دست و پاشو همراه با خمیازه طولانی ای کشید و رفت سمت کاناپه و تلوزیون رو روشن کرد.
هنوز هیچ اثری از سوهی پیدا نشده بود و مامور های اتش نشانی احتمال میدادن یا در حین سقوط ماشین افتاده تو رودخونه یا حیوون ها خوردنش. پدر چانیول هم دستگیر و روند پرونده اش شروع شده بود.
بکهیون پلکاشو با درد روهم فشار داد... این واقعا چیزی نبود که میخواست...اخر شب شده بود و هنوز هیچ خبری از سوهی نبود... یورا بهونه گیری هاش شروع شده بود و بکهیون بیچاره نمیدونست دست تنها باید چیکار کنه... هر کاری کرده بود تا اون دختر رو ساکت نگه داره ولی یورا فوقش پنج دقیقه سرگرم میشد و بعد گریه اش دوباره شروع میشد و هی مامانشو صدا میکرد.
بکهیون نگاهی به ساعت که نزدیک ۱۲ شب بود انداخت و خواست گوشیشو برداره و به چانیول زنگ بزنه ولی با صدای باز شدن در، به سرعت از کنار یورا بلند شد و دوید سمت مرد خسته ای که به زور پاهاشو داخل خونه میکشید.
_چی شد؟
چانیول درموندهی چانیول اومد بالا و بکهیون با دیدن اون نگاه بی چاره جوری بدنش یخ کرد که ترجیح داد چیزی نپرسه تا چانیول یکم بشینه و به خودش بیاد._میرم یورا رو بخوابونم.
پسر کوچکتر اروم گفت و برگشت سمت دختری که مژه های خیس از اشکش به هم چسبیده بودن و به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و نیمه خواب بود.تقریبا نیم ساعت بعد بکهیون از اتاق دختر بچه اومد بیرون و سمت اتاق خوابش رفت. با دیدن چانیول که روبروی پنجره ایستاده و بطری مشروبی دستش نگه داشته و نصف بطری خالی شده لباشو با ناراحتی رو هم فشار داد و سمتش رفت.
_چانیول سوهی پیدا نشد نه؟
پسر بزرگتر پلکی زد و دوتا اشک جدید افتاد رو صورتش.
_نه... میگن تا الان حتما مرده... اون منطقه پر شغال و گرگه.
بغض به گلوی بکهیون چنگ زد و دستشو رو شونه چانیول گذاشت... حرفی برای گفتن نداشت.
_مدارکی که فرستاده برای پلیس انقد سنگینن که بابام عمرا نجات پیدا کنه... مامانمم از وقتی فهمید بهش خیانت کرده میگه حاضر نیست دیگه باهاش زندگی کنه... میخواد طلاق بگیره.پسر بزرگتر چند لحظه سکوت کرد و بعد تک خنده تلخی زد.
_میدونی حتی ناراحت نیستم که خانواده ام اینجوری شد... بابام اگه واقعا همچین کارای کثیفی کرده حقشه مجازات شه... مامانمم حقشه ولش کنه... منم دیگه بچه نیستم که به خانواده ام وصل باشم سی سالمه.

ŞİMDİ OKUDUĞUN
SAY WITH YOUR EYES
Hayran Kurgu🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...