SWYE - PART 53

163 56 5
                                    


چشم های بکهیون رو تو انعکاس محو شیشه میدید و باورش نمیشد به جسم خودش برگشته...
دوباره دست و پاشو چک کرد و دستی به صورتش کشید...
هر لحظه بیشتر مطمعن میشد خواب نیست و ضربان قلبش بیشتر سرعت میگرفت... انگار همونجور که اون بچه، تو خواب بهش گفته بود، وقتش بود که از اون بدن بره...

حس میکرد بالاخره تمام اشتباه هایی که در حق خودش و اطرافیانش کرده، بخشیده شدن و میتونه یه شروع دوباره داشته باشه... با خودش، با چانیول، حتی... حتی با پدرش.
یادش میاد که قبل بیهوش شدن، در حد یکی دو ثانیه چهره پدرش رو دید... گذر زمان رو صورتش خط انداخته بود و رو موهاش گرد پاشیده بود ولی هنوزم همون بود... همون پدری که چند سال اول زندگیش کنار خودش داشتتش و بعد یهو بدون هیچ خبری غیبش زده بود!!

با فکر اینکه پس احتمالا چانیول هم برگشته به جسم خودش، دوباره پاهاش شروع به دویدن کردن و خودش رو به پسر خوابیده رو تخت رسوند...
خواست با ذوق صداش کنه ولی یادش اومد چند ساعت پیش چه فشار و استرسی تو اون بدن تحمل کرده و دستش که نزدیک بدن چان بود رو عقب کشید... میتونست یکم بیشتر صبر کنه تا اون جسم به اندازه کافی استراحت کنه و بعد بیدار شه.

بعد حدود یک ساعت بکهیون رو صندلی کنار تخت نشسته بود و نگاهش به نقطه نامعلومی خیره بود و ذهنش تو گذشته میچرخید... به تمام لحظاتی که به زنده یا مرده بودن پدرش شک کرده بود... به تمام لحظاتی که فکر کرده بود پدرش چرا یهو ولشون کرده و به جوابی نرسیده بود... به تمام روزهایی که تو تصمیمش برای مخفی کردن لوهان مردد شده بود و از ترس اینکه کریس پیداش کنه درست نخوابیده بود...
هیچوقت فکرش رو نمیکرد، این موقع، اینجوری پدرش و کریس رو ملاقات کنه و جون چانیول هم بخاطرش به خطر بیوفته... همه چیز به طرز معجزه آسایی در عین حال که خوشحال کننده تموم شده بود، خیلی دردناک غمگین بود...

با شنیدن صدای ضعیفی چشماش رو به سرعت به چانیول داد و تونست لرزیدن پلک هاش رو ببینه... پسر روی تخت آروم چشماشو باز کرد و با گیجی به سقف خیره شد...
بعد چند ثانیه نگاه خمارش رو چرخوند تا به بکهیون رسید... پلک هاش باز تر شدن و با تعجب به پسری که با لبخند بهش خیره مونده بود نگاه کرد!!

_چا... چانیول خودتی درسته؟؟ بر...برگشتی به بدنت؟!
بکهیون با تردید پرسید و پسر روی تخت در حالی که بدن خسته اش رو به سختی بالا میکشید تا بشینه چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم سرشو تکون داد.
بکهیون با ذوق خندید و بی اختیار خودش رو به چانیول رسوند و محکم در آغوشش کشید.
_باورم نمیشه بالاخره تموم شد!!

صدای بکهیون که بخاطر چسبیدن صورتش به قفسه سینه چانیول خفه به گوش میرسید، تو فضا پیچید و باعث شد دست های چانیول هم بیان بالا و دور بدن دوست پسر کوچولوش حلقه بشن.
باورش نمیشد که بالاخره میتونه اون جسم ریزه میره رو تو آغوشش بگیره و جوری بغلش کنه که دیگه هیچی از اون پسر معلوم نشه.

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now