نگاهی به پسر رو زمین که داشت با استرس نگاهش میکرد انداخت و درحالی که چشماش رو ازش جدا نمیکرد سمت رئیس پارک رفت.
_خب بکهیون... میخوام یه فرصت آخر بهت بدم... اگه بازی فراموشی گرفتن مضحکت رو تموم کنی میزارم این دوتا برن و فقط با خودت تصفیه حساب میکنم... ولی اگه بخوای هنوزم احمق بازی دربیاری و بگی نمیدونی داداش من کجاست، میتونم جور دیگه باهات حسابمو تصفیه کنم پس اصلا خودتو تحت فشار حس نکن و هر کدومو دوس داری انتخاب کن!!کریس با لحن تمسخر آمیزی، در حالی که لوله تفنگش رو کنار سر پسر روی صندلی گذاشته بود زمزمه وار گفت و چانیول با کلافگی چشماشو بست و سرشو به دیوار پشتش کوبید.
_چند بار باید بگم نمیدونم کثافت؟! به هرچی که قبولش داری قسم میخورم که نمیدونم... کی میخوای بفهمی؟؟پسر روبروش با بیچارگی فریاد زد و صدای نفس های بلند و عصبیش اتاق رو پر کرد.
کریس سری تکون داد و یهو موهای پسر زیر دستش رو محکم گرفت و با کج کردن سرش به یه سمت، اسلحه اش رو رو لپش گذاشت.
_پس چاره ای برام نمیمونه جز اینکه همون کاری که باهام کردی که رو باهات بکنم... تعریف کن...چانیول در حالی که نگاهش بین کریس و بکهیون در نوسان بود و قلبش از ترسِ فشرده شدن ماشه رو صورت بکهیون در حال ایستادن بود با گیجی زمزمه کرد.
_چی... چی رو تعریف کنم؟!
کریس پوزخند دردناکی زد و فکش منقبض شد.
_تعریف کن چجوری داداشمو کشتی... چجوری دنبال خودت کشوندی و تو دل مرگ بردیش و بعد خود عوضیت جون سالم به در بردی... با جزئیات و دقیق برام تعریف کن بکهیون... میخوام لحظه به لحظه اش رو روی دوستت اجرا کنم... عادلانه است نه؟!چانیول با وحشت آب دهنش رو قورت داد و ذهنش از هرچیزی به جز یه جفت چشم که با نگرانی بهش خیره بودن خالی شد!!
دیدن بکهیون تو اون وضعیت درحالی که هر ثانیه ممکن بود برای همیشه از دستش بده، باعث میشد تمام بدنش یخ کنه.کریس که سکوت بکهیون رو دید چاقوی ضامن دارش رو از جیب شلوارش دراورد و نوک تیزش رو به پوست صورت پسری که پشتش ایستاده بود رسوند.
_اوکی بزار کمکت کنم بکهیون... تمام چیزی که من میدونم اینه که اون شب با داداشم اومده بودین نزدیک محل قرار من... و بعد توسط محافظ ها گرفته شدین و تو یه ماشین ترمز بریده رفتین وسط جاده...
اینا چیزاییه که بابای کثافتت برام تعریف کرده... بعدش رو زیاد نمیدونم فقط گفت لوهان مرده و تو به زور زنده موندی...بکهیون با شنیدن اسم باباش از زبون کریس تکون واضحی خورد و تمام وجودش گوش شد!! پس همونطور که حدس زده بود باباش زنده بود و کریس ازش خبر داشت... لعنت... کاش توانایی حرف زدن داشت تا بیشتر راجبش بپرسه!!
کریس نوک چاقو رو تو پوست صورت پارک فرو کرد و خراشی رو صورتش انداخت.
_وقتی داداشم تو اون ماشین تصادف کرد حتما زخمی شد نه؟؟ مثلا اینجوری... یا اینجوری...
با هر کلمه خطی رو صورت و گردن پسر زیر دستش مینداخت و بکهیون با حس تیزی چاقو صورتش از درد جمع و چشماش پر اشک میشد...

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...