با کلافگی پوفی کشید و دکمه تماس رو زد و گوشی رو نزدیک گوشش برد.
میخواست قبل تصمیم گرفتن حداقل شانسش رو امتحان کنه...
با پیچیدن صدای خوابالوی سهون تو گوشی، بدون اینکه توجه کنه ساعت تقریبا پنج صبحه با هیجان به حرف اومد._سهون ازت یه خواسته ای دارم... میتونی انجامش بدی؟!
_کله صبح مزاحم خواب من شدی که بگی خواسته داری بچه؟! زود زرتو بزن خوابم میاد!!صدای سهون عصبانی و کلافه بود ولی سعی کرد توجه نکنه.
_میشه... میشه بهم پول قرض بدی؟!
چند لحظه اون ور خط سکوت شد و بعد سهون پوزخند زد.
_به تو پول بدم؟؟ چقد میخوای حالا؟
آب دهنش رو با ترس قورت داد... قسمت سختش رسیده بود!!_زیاد... اندازه ای که بشه باهاش یه خونه کوچیکی گرفت و وسایل ضروری توش رو خرید.
دوباره چند لحظه سکوت پشت خط بود و بعد صدای خنده ی تمسخر امیز سهون تو گوشش پیچید.
_احمق شدی بچه؟؟ معلومه که نمیدم!!
و بعد صدای بوق های ممتد دستگاه تو گوشش پیچید.
گوشی رو با ناامیدی پایین اورد و بهش خیره شد... دیگه هیچ راهی به ذهنش نمیرسید و انگار واقعا مجبور بود تسلیم فقرش بشه و لوهان رو به کریس تحویل بده.___________________________________
مرد کارتش رو تو کارت خوان کشید و اثر انگشتش رو تو دستگاه زد.
بلافاصله چند میلیون وون از حسابش برداشته شد و زن پرستار با احترام فیش رو دستش داد.
_ممنون که دیشب کمکم کردین... و ممنون میشم اگر اون پسر نفهمه من هزینه درمان خودش و دوستش رو حساب کردم.زن با لبخند سری تکون داد.
_مشکلی نداره... درمان خودش رو که دیشب گفتم خودم دادم ولی مال دوستش هم فقط بهش میگم پرداخت شده چون اگر این یکی ام بگم خودم دادم شک میکنه... به هرحال ادم چند هزار وون ممکنه به یکی کمک کنه ولی چند میلیون وون اونم برای یه پرستار عجیبه.مرد با لبخند کمرنگی سر تکون داد و از پذیرش دور شد.
_قربان دوستش تو اتاق 506 بستریه.
بادیگاردش همونجور که میومد سمتش با احترام گفت و مرد میانسال، راه اتاق 506 رو در پیش گرفت.پشت در اتاق رسید و مکالمه بکهیون با سهون رو شنید... با تعجب از اینکه بکهیون از کجا سهون رو میشناسه، شماره سهون رو گرفت.
سهون که توقع نداشت شماره رئیسش رو روی گوشش ببینه، با تعجب جواب داد.
_بله قربان.
_بکهیون الان داشت با تو حرف میزد؟!
چشمای سهون اندازه دوتا توپ پینگ پونگ شد.
_ب...بله قربان، شما بکهیون رو از کجا میشناسید؟؟
مرد اخمی کرد و به سوالاش ادامه داد.
_این چیزیه که من باید از تو بپرسم... فقط الان بگو ببینم بکهیون ازت پول خواست؟
_بله.
_چقدر؟
_خیلی قربان. انگار میخواد یه خونه بگیره.مرد تو فکر فرو رفت... بکهیون خونه میخواست چیکار؟!
_زنگ بزن بهش بگو هرچقد بخواد بهش میدی... بعد رقمش رو بفرس برای من. ولی نزار بفهمه من بهش دادم. ازش سفته بگیر که فکر کنه بهش قرض دادی و بگو خورد خورد بهت پس بده ولی اگر عقب جلو شد بهش فشار نیار... فقط بزار فکر کنه از تو قرض گرفته.

ESTÁS LEYENDO
SAY WITH YOUR EYES
Fanfic🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...