SWYE - PART 8

284 99 4
                                    

ساعت 10 شب رو نشون میداد و چانیول هنوز رو مبل راحتی خونه کوچیکش دراز کشیده بود و به اتفاقات چند روز اخیر فکر میکرد...
حتی تلاش های پاپی کوچولوش هم نمیتونست اونو از فکر دربیاره.
توله سگ بیچاره که از لیسیدن دست صاحبش خسته شده بود با قهر رفت گوشه خونه نشست و از تنهایی زیر لب ناله کرد ولی ذهن چانیول برای شنیدن این صدا زیادی درگیر و خسته بود.

ساعت ها بود که به سقف سفید خونه زل زده بود و به این فکر میکرد که دقیقا کجای زندگیش اشتباه کرده بود که حالا اینجوری داشت جواب میگرفت!!

قلب تنها و ساکتش بعد از سال ها هیجان رو تجربه کرده بود و با کودنی از منبع هیجان خوشش اومده بود، ولی حالا داشت تیکه های خودشو از گوشه و کنار دل بزرگ صاحبش جمع میکرد و اشک های غمگینش مثل اسید رگ های چان رو میسوزوندن!!

چرا اون موجود کوچولو و خوش قیافه جوری رفتار میکرد که انگار چانیول بزرگترین دشمن زندگیشه؟؟
چرا همیشه سرد و خشن بود وقتی مهربون بودن بیشتر میومد؟؟
چرا اخم از صورتش کنار نمیرفت وقتی مطمعنا خنده هاش میتونست خیلی قشنگ تر باشه؟؟
چرا سهم چان از تمام حس رفیق داشتن، یه پسر سرد و عصبانی بود که با تمام وجودش ازش متنفر بود؟؟

هرچی با خودش کلنجار میرفت نمیتونست از سر این یکی بگذره... اون شیطون زندگی کاریشو قلقلک داده بود و این اصلا واسه چانیولی که آجر به آجر این زندگی رو خودش ساخت و رو هم چیده بود اصلا خوشایند نبود!!

در آخر با کلافگی تو جاش نشست و تصمیمی که برای انجام دادنش شک داشت رو عملی کرد...
گوشیش رو از رو میز قاپید و وارد پیام ها شد.
_سلام خوبید؟؟ ممکنه یه خواهشی بکنم ازتون؟؟
تو قسمت مخاطبین "آپا" رو انتخاب کرد و پیام رو سند کرد.
بعد چند ثانیه صدای گوشیش باعث شد نگاهشو از سگ ناراحتش بگیره.
_سلام پسرم تو خوبی؟؟ حتما!!

باز هم لحظه ای قلبش به شک افتاد ولی در جا پسش زد و عکس تاری که از بکهیون به لطف دوربین های شرکتش داشت رو برای پدرش فرستاد.
_میدونم خیلی عکس داغونیه....ولی اگه میشه مشخصات این پسر رو برام پیدا کنید.
دکمه سند رو زد و گوشی رو دوباره رو میز سر داد
پدرش اونقدر مرد بزرگ و با نفوذی بود که برای انجام بزرگترین کار ها فقط کافی بود اسمشو بیاره تا همه چی اوکی شه.
ولی چانیول اینجوری تربیت نشده بود... یاد گرفته بود برای زندگیش تلاش کنه و خودش تبدیل به مرد بزرگی بشه...

نگاهی به پاپی خوابالو و اخمالوش کرد و با دست آروم به کنارش رو مبل زد.
سگ بیچاره اول با شک به صاحب بی اعصابش نگاه کرد و وقتی چان برای دومین بار کارشو تکرار کرد، با ناز از جاش بلند شد و رفت رو مبل و پشت به چان ولو شد.
لبخند مهربونی رو لب های چان نشست و سگ نسکافه ای رو تو بغلش گرفت و نازش کرد... نمیتونست تنها همدمش رو هم از دست بده.
نگاه طولانی ای به چشمای تیله ای پاپیش کرد و لیس خیسی نصیب دماغش شد.
انگار توله سگ زبون بسته اش حرف دل چان رو خوب میفهمید و داشت دلداریش میداد...
انقدر قلب و ذهنش خسته بود که نتونه بره تو اتاقش، پس دوباره همونجا خوابید و پاپی نرمشو بین بازوهاش نگه داشت.
چند ثانیه بعد فقط صدای نفس های پارک و خروپف های کیوت پاپی توی اتاق نیمه تاریک میپیچید...

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now