SWYE - PART 61

133 40 5
                                    

چشمای چانیول و در واقع تمام افراد حاضر تو سالن حتی خود کریس گرد شد!!
چانیول فکرشم نمیکرد که بکهیون بخواد از شکایتش علیه پسری که سال ها ارامش رو ازش گرفته بود، بگذره...

ولی وقتی از دور، دقیق بهش نگاه کرد تونست ببینه که پسر جلوی سالن، به پدر میانسالش خیره شده و داره حلقه اشکی که تو چشماش جمع شده رو کنترل میکنه...

_پس لطفا برگردید سرجاتون... آقای پارک چانیول به جایگاه شاکی بیاید.

با صدای قاضی بکهیون به سختی شروع به حرکت کرد و  در حالیکه با نگاهش سرامیک های کف سالن رو از نظر میگذروند برگشت و روی صندلیش نشست.

چانیول سمت جایگاه رفت و وقتی پشتش ایستاد قاضی عینا همون سوال هارو پرسید و چان هم تصمیم گرفت همون چیزهایی که بکهیون گفته‌ رو تکرار کنه... اگر این تصمیم دوست پسرش بود، اونم بهش احترام میزاشت.

وقتی به قاضی گفت شکایتی نداره، این بار جمعیت به همهمه افتاد... برای همه عجیب بود که قربانی ها داشتن دونه دونه شکایتشون رو پس میگرفتن!!

پسر بزرگتر احترام کوتاهی گذاشت و برگشت سمت صندلی ها در حالی که سوهی به خواست قاضی از کنارش گذشت و سمت جایگاه شاکی رفت.

_خانم کیم سوهی لطفا صادقانه جواب بدید، کریس وو قصد آسیب زدن به شما رو داشت؟؟
دختر نفس عمیقی کشید و صدای محکمش تو سالن پیچید.

_خیر جناب قاضی... متهم فقط از رابطه من با بیون بکهیون استفاده کرد تا اونو بدست بیاره... حتی وقتی یکی از آدم هاش میخواست به من آسیب بزنه کریس جلوش رو گرفت. راستش شاید عجیب باشه که چرا ما داریم شکایتمون روپس میگیریم... کاری با شاکی های قبلی ندارم ولی دلیل من فرق میکنه. بله درسته من اون شب و فرداش خیلی تحت فشار و استرس بودم... ولی چند روز که ازش گذشت متوجه شدم نگرانی من بخاطر دوستم بوده نه آسیب احتمالی کریس... درسته اون مارو گروگان گرفت و حتی اسلحه گرفت جلومون ولی هیچوقت قصد شلیک کردن نداشت... برای همین هم من دلیلی برای شکایت نمیبینم.

_احمق!!
با صدای ضعیفی که تو سالن پیچید، سر همه حتی قاضی سمت پسری که تو جایگاه متهم ایستاده بود چرخید و نگاه کریس که به سوهی خیره بود، ذره ای تکون نخورد.
_خیلی احمقید... همتون احمقید... دارید با این کاراتون فقط بیشتر منو تحقیر میکنید...
صدای خسته و گرفته‌ی پسر با هر کلمه بالاتر رفت ودر نهایت تبدیل به فریاد خشمگینی شد.
_بکهیون عوضی فکر کردی داری خیلی لطف میکنی؟؟ فکر کردی دیگه قراره بشم مدیونت و دوستت؟؟
و تو... بیون... به نفعته زودتر دهنتو باز کنی وگرنه یه کاری میکنم که دیگه هیچ غلطی نتونی براش بکنی..

نگاهش دوباره چرخید سمت دختر روبروش... دلش میخواست دستشو فرو کنه تو قفسه سینه اش و قلب احمقشو بکشه بیرون تا بلکه بتونه درست فکر کنه... ولی حتی همین الانم وقتی به چشمای ناراحت دختر خیره میشد، چیزی ته دلش تکون میخورد که به طرز اعصاب خورد کنی شیرین بود... شیرینی ای که نخواسته بودتش ولی از ناکجا آباد پیداش شده بود و  تمام برنامه هاش رو بهم ریخته بود!!

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now