سه هفته از روزی که چانیول به درخواست سوهی جواب مثبت داده بود میگذشت و مادر چانیول تقریبا به هر دری زده بود که عروس و پسرشو نزدیک خودش نگه داره ولی چانیول مدام در برابر حرفاش مقاومت میکرد...
برای خانواده چانیول خیلی سخت و عجیب بود که پسرشون نمیخواست حتی یه مراسم ساده بگیره و پدرش داشت از طرف نزدیکان و حتی برخی خبرگذاری ها تحت فشار قرار میگرفت...همه دوست داشتن بدونن چرا تک پسر پارک بزرگ نمیخواد برای عروسش یه مراسم با شکوه برگزار کنه و داره انقد بی سر و صدا همه چی رو پیش میبره.
چان به هیچ عنوان هیچوقت نخواسته بود وارد سیاست شه و فضای تجارت رو ترجیح میداد ولی پدرش سال ها بود که یه مرد سیاسی و بسیار محترم شناخته میشد و حالا این رفتار های عجیب پارک چانیول بازتاب های زیادی تو رسانه ها داشت.بعضی ها میگفتن زنش رو دوست نداره و فقط بخاطر بچه داره قبول میکنه باهاش ازدواج کنه... بعضی ها میگفتن با این کار دارن سعی میکنن رو یه رسوایی بزرگ سرپوش بزارن و بعضی ها میگفتن شاید رازی تو خانواده پارک هست که نمیخوان فاش شه...
روز به روز مقاله های پارک چانیول پسر جناب پارک، معروف تر و داغ تر میشد و سوهی و چان رو کلافه تر میکرد...
چانیول از این همه جدال و بحث خسته بود و سوهی میترسید هرلحظه نظر چان عوض شه و مجبور شه کره بمونه.پدر و مادر چانیول مدام بهش فشار میوردن برای تصمیمش توضیح قانع کننده بده یا از تصمیمش منصرف شه و در بین همهی اینا، هر روز تعداد بیشتری از بیلبورد های شهر صورت بکهیون رو روی خودشون نمایش میدادن و حتی رانندگی تو شهر رو برای چانیول خفقان آور میکردن.
با صدای تقه ای که به در اتاقش خورد، از فکر دراومد و اروم گفت.
_بیا داخل.
آقای جانگ با پرونده های تو دستش وارد دفتر کار رئیسش شد و آروم در رو بست.
_قربان بررسی کردم همه رو... چندتاشون به درد نخورن ولی رو سه تاشون میشه حساب باز کرد.
چانیول که صندلیش رو چرخونده بود و از پنجره قدی اتاقش به شهری که داشت بخاطر نور خورشیدِ در حال غروب میدرخشید خیره شد بود، برگشت سمت معاونش و بی حس سری تکون داد._هرکدوم رو که... فکر میکنی خوبن... بفرست برای سوهی شی بعدا... چکشون میکنم.
پسر جوان با احترام سری تکون داد و چانیول بی حوصله از جاش بلند شد.
_فردا صبح... من دارم برای... مدت زیادی از سئول.... میرم و تمام کارهای... اداری و حقوقی شرکت... میوفته روی دوش تو و... وکیل شرکت.اقای جانگ باز هم سر تکون داد و منتظر به جناب پارک خیره شد.
چانیول سرشو اورد بالا و به پسر جوان نگاه کرد... وقتی شروع به ساخت این شرکت کرده بود کمی از معاونش جوون تر بود...
_من این شرکتو... از اولین اجرش... تا همین امروزش... به تنهایی... و فقط با کمک... کیم سوهی ساختم... لطفا... خوب ازش نگه داری... کن.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...