« کل این پارت +۱۸ »
تمام سعیشو میکرد که حواسش به رانندگیش باشه ولی موجودی که کنارش نشسته بود، به طرز عجیبی با چند تا گیلاس مشروب از این رو به اون رو شده بود و جوری داشت سربه سرش میزاشت و شیطنت میکرد که اگه چان دو دستی فرمون رو نچسبیده بود، یا میکوبید به یه ماشین یا پرت میشدن تو شیب کنار جاده.
_بک... بشین... الان میرسیم.
پسر بزرگتر با بدبختی زمزمه کرد ولی بکهیون بدون اینکه ذره ای توجه کنه فقط دستاشو محکم تر دور بازوی دوست پسرش پیچید و سرشو بیشتر تو گردنش فرو کرد.
_من که نشسته ام... توام نشستی...تو ماشین که نمیشه وایستاد چانیول!!
پسر پشت رُل، با کلافگی چند بار پلک زد و نفس عمیقی کشید و جدی تر به جاده خیره شد. نفس های داغ بکهیون یه سره به گردنش میخورد و صدای ناله های سرخوش و خنده های بی جونش باکیفیت بالا از این فاصله تو گوشش میپیچید و مغزشو خاموش میکرد!!_چجوری با اون... یه ذره مشروب... انقدر مست شدی؟!
پسر پشت فرمون با درموندگی لب زد و بکهیون سرشو کج کرد و تقریبا روبروی پسر بزرگتر قرار گرفت.
_گفتم که مست نیـــستـــم پارک چانیول!!
_اوکی اوکی... برگرد عقب.
چان که همینجوریشم صدای بک براش مثل مواد مخدر عمل میکرد و تمام هوش و حواسشو از کار مینداخت، با دیدن چهره اش حس کرد دیگه نمیتونه به رانندگی کردن ادامه بده و باید همین الان اون صورت نرم و گل انداخته رو دو دستی بگیره و انقد ببوسه که بیهوش شه...ولی متاسفانه افکار وسوسه کننده اش مجبور بودن فقط در حد فکر باقی بمونن و چشماشو رو جاده نگه داره تا این آخرین بوسه زندگیشون نباشه.
بکهیون بی جون خندید و برگشت سمت صندلی خودش و دکمه کنار صندلی رو زد تا پشتی اش بره عقب.
بعدم روش دراز کشید و دستاشو برد عقب و بدنش رو کش و قوس داد وباعث شد شکمش از زیر لباسش بزنه بیرون و چانیولِ بدبخت رو بدبخت تر کنه.پسر بزرگتر با دیدن اینکه بالاخره دارن به خونه نزدیک میشن، نفس راحتی کشید و وقتی دید بکهیون آروم شده، دست راستش رو از فرمون جدا کرد و خواست لباس پسر کنارش رو درست کنه ولی وقتی دستش پوست شکم بکهیون رو لمس کرد، ناخوداگاه متوقف شد و کف دستش رو روی شکم بک کشید و از داغیش سرش گیج رفت.
بک تو خواب و بیداری از حس چیز نرمی رو شکمش،با لذت خندید و صداش فضای ماشین رو پر کرد.
چان با لبخند محوی آروم نوازشش میکرد و به این فکر میکرد که چرا خونه لعنتیش انقد دوره؟!!
_گرممه.
صدای اعتراض بکهیون بلند شد ودستش رفت سمت پیراهنش ولی دست چان به سرعت نشست روش و نگهش داشت._یه دقیقه... صبر کن...نزدیکیم.
سرشو تکون تکون داد تا تمرکزش رو روی رانندگی لعنتیش نگه داره و مطمعن شد که دیگه هیچ صبر و تحملی براش باقی نمونده.بالاخره بعد از صد سال ساختمون خونه اش رو از دور دید و از تمام کائنات برای اینکه هنوز زنده ان، تشکر کرد.
ماشین رو به سرعت وارد پارکینگ کرد و در همون حین هم با یه دست با پسر کوچیکتر کلنجار میرفت تا همون وسط لخت نشه!!

ESTÁS LEYENDO
SAY WITH YOUR EYES
Fanfic🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...