SWYE - PART 16

281 84 29
                                    


بین خواب و بیداری با حس خیسی رو صورتش کمی تو جاش تکون خورد و دوباره سعی کرد بخوابه...
ولی چند ثانیه بعد دوباره حس کرد یه چیزی داره به صورتش کشیده میشه...

با اخم لای پلک هاشو باز کرد و با دیدن یه توله سگ که دقیقا جلوی صورتش نشسته بود و داشت زبونش رو رو پوست گونه اش میکشید مثل جان زده ها تو جاش نشست!!

با حالت شوک زده ای نگاهی به تختی که روش بود انداخت و نگاهش تو اتاق شیک و بزرگ چرخید...
مطمعن بود دیشب تو خونه خودش لای رخت خواباش به خواب رفته!!

مطمعن بود هیچوقت سگ نداشته و مطمعن بود دیشب در رو بسته بود!!
ولی اصلا و ابدا مطمعن نبود این خراب شده ای که توش از خواب بیدار شده کجاست...!!

همونطور که با شوک چشماشو تو اتاق میگردوند، توجهش به قاب عکس رو دیوار جلب شد... یکم چشماشو با تمرکز ریز کرد و تونست صورت خندون چانیول رو کنار پدر مادرش تشخیص بده...!!

پس... اینجا خونه چانیول بود؟؟ چطوری بکهیون اینجا اورده شده بود؟؟ چرا هیچی یادش نمیومد... مطمعن بود دیشب خونه خودش خوابیده بود و دیگه هیچی یادش نمیومد... حتی مست هم نکرده بود... اینجا چه خبر بود؟!؟

با تردید از تخت پایین اومد و سمت در اتاق راه افتاد!!
دستشو به سمت دستگیره برد تا بازش کنه ولی از گوشه چشم چیزی دید و درجا خشکش زد!!

آب دهنشو صدا دار قورت داد و آروم سمت آینه ای که سمت راستش قرار داشت چرخید و خودشو نگاه کرد...
جریان برق از کل وجودش رد شد و قلبش یه سکته رو رد کرد!!

تقربیا یک دقیقه بدون حرکت به تصویر تو آینه خیره موند و بعد با پاهای ژله ای شده جلو رفت و دستشو رو سطح سرد آیینه گذاشت...
این دیگه چه کابوس مسخره ای بود؟؟
این...این امکان نداشت!!
تصویر چانیول تو آیینه چیکار میکرد؟!


♡~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~♡


تو خواب و بیداری حس کرد نور آفتاب دیگه کم کم داره تخم چشماشو در میاره....
دستشو رو چشماش گذاشت و ناخودآگاه زمزمه کرد.
_این دیگه چه کوفتیه....
ولی با شنیدن صدا چشماشو با تعجب باز کرد...
صدای کی بود؟؟

نگاه متعجبش به سقف کوتاه و آشنای خونه افتاد و تعجبش تبدیل به اخم شد!
تو جاش نشست و به رخت خوابی که پریشب کنارش خوابیده بود نگاه کرد...!!

مطمعن بود دیشب خونه بکهیون نیومده!!!
پس بین رخت خواب هاش چیکار میکرد؟؟
و خود بکهیون کجا بود؟؟
صداش که داشت میومد....
نگاهی به اطراف انداخت و از جاش بلند شد ولی تا خواست راه بره پاش رو پتو لیز خورد و از پشت خورد زمین و آرنجش محکم به زمین کوبیده شد.
_آاااااخ دستمممم!!

ناخودآگاه فریاد زد و بعد همونطور که دهنش باز مونده بود با بهت به صدایی که دوثانیه پیش شنیده بود فکر کرد...

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now