بکهیون با شرمندگی چشماشو به زمین دوخت و آروم لب زد.
_راستش لوهان، من ازت چیزهای زیادی مخفی کردم... ولی باور کن که همش بخاطر خودت بوده... اصلا خواست بوده.پسر روبروش بعد ازچند ثانیه از جاش بلند شد و با قدم های سنگین خودشو رسوند بهش و کنارش رو مبل نشست.
دستش به آرومی روی دست بکهیون نشست و باعث شد نگاهش سمتش برگرده.
_بکهیون... من بهت اعتماد دارم... تو رسما از من مثل بچه ات نگه داری کردی، من هیچوقت به رو نیوردم ولی میدونم که خودت چقد سختی کشیدی و زیر فشارهای سنگین مالی و روانی رفتی تا من راحت زندگی کنم، پس هر اتفاقی هم که بیوفته من بهت ایمان دارم. میدونم که اگر هم تو چیزی رو ازم مخفی کرده باشی، حتما برام بهتر بوده که ندونم... الانم نمیدونم در گذشته برام چه اتفاقی افتاده که بهتر دونستی ندونم... هیچی یادم نمیاد از گذشته... فقط میتونم بگم که من دیگه ۱۵ ۱۶ سالم نیست، الان تورو دارم، زندگی آرومی دارم، نمیدونم چه چیزی رو ازم مخفی کردی ولی نمیتونی آروم بهم بگیش؟؟ میتونم بهت اطمینان بدم که سعی میکنم باهاش منطقی برخورد کنم... به هرحال من هیچی یادم نمیاد پس قطعا دردشم کمتره نه؟!بکهیون با چشمای به اشک نشسته به دوستش خیره مونده بود... این حرفا... همین چند تا جمله، بعد از سال ها بهش ثابت کرد کارش غلط نبوده... اگه لوهان رو به حال خودش رها میکرد ممکن بود الان وضعیت بدی داشت... ولی لوهان بزرگ شده بود، منطقی و آروم شده بود و زندگی نسبتا خوبش قوی اش کرده بود... پس راست میگفت... بهتر بود که براش آروم آروم گذشته اش رو تعریف کنه.
_آره لوهان... برات همه چی رو تعریف میکنم، فقط میشه یه نوشیدنی بیاری بعد؟!
لوهان با لبخند سر تکون داد و از جاش بلند شد._________________________________
دو ساعت بعد، دو پسر تو بالکن نیمه مست رو صندلی نشسته بودن و به ستاره های انگشت شمار آسمون خیره بودن.
_بک...
_هوم
_هرچی فکر میکنم قیافه کریس یادم نمیاد...
_فردا میبینیش دیگه...
_بک...
_هوم
_بد اخلاقه؟
_الان دیگه نه...
_بد اخلاق بود؟؟
_یکم.
_چرا؟
_اگه هنوز شونزده سالم بود میگفتم چون حس میکنه اینجوری خفن تره... ولی عقل الانم فقط یه جواب براش داره... تنها بود.
_تنها بود؟؟
_آره... تو بودی ها... ولی در واقع تنها بود... وسط یه مشت گرگ و روباه گیر افتاده بود... اگه بداخلاق نمیبود اونا جرواجرش میکردن...
_هنوزم یادم نمیادش... ولی دلم براش میسوزه... گفتی حالش بده؟!
_چمیدونم سوهی میگفت فشار عصبی بهش وارد شده حالش خوب نیست...
_اگه منو ببینه یادش میاد؟!
_فکر کنم بیاد...
_من چیکار کنم دیدمش؟!
_هیچی... مگه لازمه کار خاصی بکنی؟!
_خب بازم... داداشمه مثلا... مثل درخت وایستم نگاش کنم؟!
_یکم مهربون باش فقط... فکر کنم همین بس باشه.
_بک...
_هوم
_من ازت بدم نمیاد ها...
_چی؟!
_میگم یعنی خب... بابات بابامو کشته... ولی من ازت ناراحت نیستم... این موضوع به تو ربطی نداره... تنها چیزی که من میدونم و میبینم اینه که تو بهم زندگی دادی...
بکهیون بغضی که به گلوش چنگ انداخت رو قورت داد.
_اوهوم.
_بک...
_بله
_چانیول دوست پسرته؟!

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...